شوخي شوخي
بچه ها شوخی شوخی به قورباغه ها سنگ میزدند..
اما انها جدی جدی میمردند..
مراقب شوخی هامون باشیم که شاید جدی جدی دل بشکونه..
بچه ها شوخی شوخی به قورباغه ها سنگ میزدند..
اما انها جدی جدی میمردند..
مراقب شوخی هامون باشیم که شاید جدی جدی دل بشکونه..
نه تو می مانی و نه اندوه
و نه هیچیک از مردم این آبادی...
به حباب نگران لب یک رود قسم،
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
غصه هم می گذرد،
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...
لحظه ها عریانند.
به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز
از سهراب پاک
امروز سر چهار راه کـتـک بـدی از یـک دختـر بچـه ی هفـت سـالـه خـوردم !
دل به دلم بدین تا براتون تعریف کنم
پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و
برای طرفم شاخ و شونه میکشیدم که نابودت میکنم ! به زمین
و زمان میکوبمت تا بفهمی با کی در افتادی!
زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا میکشی و........ خلاصه فریاد میزدم
یه دختر بچه یه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین نمیرسید
هی میپرید بالا و میگفت آقا گل ! آقا این گل رو بگیرید....
منم در کمال قدرت و صلابت و در عین حال عصبانیت داشتم داد میزدم و
هی هیچی نمیگفتم به این بچه ی مزاحم! اما دخترک سمج اینقد بالا پایین پرید
که دیگه کاسه ی صبرم لبریز شد و سرمو آوردم از پنجره بیرون و با فریاد گفتم: بچه
برو پی کارت ! من گـــل نمیخـــرم ! چرا اینقد پر رویی! شماها کی میخواین یاد بگیرین
مزاحم دیگران نشین و....
دخترک ترسید... کمی عقب رفت ! رنگش پریده بود ! وقتی چشماشو دیدم
ناخودآگاه ساکت شدم ! نفهمیدم چرا یک دفعه زبونم بند اومد! البته جواب
این سوالو چند ثانیه بعد فهمیدم! ساکت که شدم و دست از قدرت نمایی که برداشتم ،
اومد جلو و با ترس گفت : آقا! من گل نمیفروشم! آدامس میفروشم! ذوستم که اونور
خیابونه گل میفروشه! این گل رو برای شما ازش گرفتم که اینقد ناراحت نباشین!
اگه عصبانی بشین قلبتون درد میگیره و مثل بابای من میبرنتون بیمارستان،
دخترتون گناه داره....... دیگه نمیشنیدم! خدایا! چه کردی با من! این فرشته چی میگه؟!
حالا علت سکوت ناگهانیمو فهمیده بودم! کشیده ای که دخترک با نگاه مهربونش بهم زده بود ،
توان بیان رو ازم گرفته بود! و حالا با حرفاش داشت خورده های غرور بی ارزشمو زیر پاهاش له میکرد!
یه صدایی در درونم ملتمسانه میگفت: رحم کن کوچولو! آدم از همه ی قدرتش که برای
زدن یک نفر استفاده نمیکنه! ... اما دریغ از توان و نای سخن گفتن!
تا اومدم چیزی بگم ، فرشته ی کوچولو ، بی ادعا و سبکبال ازم دور شد!
حتی بهم آدامس هم نفروخت!
هنوز رد سیلی پر قدرتی که بهم زد روی قلبمه ! چه قدرتمند بود!!
مواظب باشید با کی درگیر میشید! ممکنه خیلی قوی باشه و کتک بخورید
سلام
خيلي خوشحال شدم كه سرزدين و حالمو پرسيدين.
تو اين چند روز چند تا اتفاق ناگوار افتاد كه كلي سيستم و فكر اكثر دوستان و منو مشغول كرد.
اولش فوت مامان يكي از دوستان بود كه سرطان داشت و بنده خدا هفته ديگه بايد دفاع هم بكنه.
بعديش هم فوت دو تا از دوستاي همنورد گروهمون تو صعود سراسري به بزقوش بود كه بهمن زدتشون.
خليل اقبالي و نادر.
اولي چندماهي بود كه عروسي كرده بود و دومي ۱۷-۱۸ ساله.
دوتاي ديگه شون هم كه زخمي شدن و الان بيمارستانن.
دو شب نخوابيدم. همش قيافه هاشون و كاراشون مياد جلو چشمم. بچه ها مي گفتن صبح تو ميني بوس خليل طبق رسم هميشگي گروه از همه خواسته بود كه يه فاتحه براي كسايي كه تو گروه بودن و فوت شدن بخونن و آخرش به شوخي گفته كه يه فاتحه هم واسه نادر بخونين.
نادر هم برگشته بهش گفته تو پيش كسوتي من زودتر از تو پامو تو قبر نمي ذارم.
ساعت ۲ بعد از ظهر هر دو با هم رفتن.
روحشان شاد.
امتحانات ترم سوم هم تموم شد. از ترس درس فيلترهاي ديجيتال خواب نداشتم بالاخره شد ۱۷.۵
و ما آخرين دوره دانشجويان دكتر تكاپويي بوديم كه به مرز بازنشتگي چندم خودش رسيد. نمره ها يكي يكي در ميان و من علي رغم تمامي مشكلاتي كه به خاطر مراسم عروسي و تشكيل خانواده و مستقل شدن و رفتن خونه خودم و مسئوليتها و بالا و پايين هاش و و همچنين به خاطر گذار از اين مرحله از زندگيم به همراه مشكلات اداره و رفت و آمد هفتگي به تهران و مسائل مالي و خيلي از مسائل ديگه تونستم نمره هاي در حد بالايي بگيرم. يعني دوباره خودمو برگردونم به سالهاي ۶۷-۶۸ كه نفر اول ناحيه بودم. هرچند نفر اول دوره نيستم ولي خدا رو شكر بد نيست. تو اين مدت هم حسابي خونواده خودم و همسرمو حسابي زحمت دادم.
از همه مهمتر همسرمو كه بنده خدا با تمام مشكلات درسي كه خودش داره روزهاي امتحان هم الاخون والاخون شد و مجبور بود با كوهي از كتاب هي نقل مكان بكنه. ازش خيلي خيلي ممنونم. ميدونم واسش سخت بود و مطمئنم كه تا حالا اين همه مسئواليت يه جا نداشته ولي خوب از پسش بر اومد. ممنونم.
حالا مونده فقط ۳ تا درس و يه پاياننامه بزرگ با دو تا استاد بزرگ.
تو فكر شروعشم. اميدوارم بتونم سربلند بيام بيرون از اين همه خستگي و سردرگمي.
داشتم وبلاگ دكتر بيت اللهي رو ميخوندم كه بين ماها معروفه به يه آدم هايپر اكتيو.
نوشته بود:" براي موفقيت سه چيز لازم است:
اول تلاش
دوم تلاش
و سوم تلاش."
منم بايد تلاش كنم شما چي؟
در تلاشي عظيم براي صعود به قله هاي زندگي به همراه ياريگر مهربانم.
تنهايي معنايي ندارد تنها تلاش مي ماند با اويي كه مرا دوست ميدارد و من او را.
اين بار تلاش از جنسي ديگر است. شايد كوهي نباشد اندر اين ميان اما اميدي هست
به پهناي ابديت براي برپايي يك آرمان و آرزو.
زندگي در كنار ياري مهربان و اين كم نيست از آن بسياري كه داشتم.
خودمم دلم تنگه كه اينجا اينقدر سوت و كوره. به سلاميي ميهمانم كنيد. من از يادتان نمي كاهم.
تا حالا به اين فكر كردين كه لنز دوربين عكاسي با ديد يه زن و مرد چه نسبتي داره؟
دنبال يه لنز خوب براي دوربين بودم. قيمتها بالا و جيبها خالي. تو اين گيرو دار يه مقاله خوندم راجع به تفاوتهاي ديدگاني مرد ها و زنها.
مردها بر اساس اون مقاله داراي ديد تونلي هستند و چشمهاشون و قسمت بينايي مغزشون طوري طراحي شده كه تو ديدن فواصل نزديك مشكل دارن و اين باعث مي شه كه مردها كلاً نتيجه گرا باشن و از طرف ديگه وقتي خانمشون ميگه يه چيزي رو از كمد براشون ببرن، نتونن 20 سانتي جلوي چشمشونو ببينن و معمولاً دعوا پشت سرش راه مي افته. چون ماها اصولاً آدمهاي كم تحملي شديم.
در مقابل خانمها كاري به دور دست ندارن و نمي تونن افقهاي زيبا رو ببينن و كشف آفاق كنن ولي مو رو از ماست مي كشن بيرون! و ديدشون راه گراست و بهتر مي تونن از زندگي لذت ببرن چون همه جا رو دارن مي بينن برخلاف مردها كه فقط اون افقه رو مي بينن.
پس مي بينين آقايون مي شن لنز تله و خانوما لنز وايد.
زندگي يعني همين . بستگي داره چقدر ماهر باشي تا بتوني زاويه مناسب رو پيدا كني و تو زمان مناسب لحظه اي بسيار كوتاه رو ماندگار و جاودان كني. و تو اينكار مي توني از لنز تله استفاده كني و هم مي توني از لنز وايد و يا مثل خيليهامون كه فقط عكس يادگاري دوست داريم از لنز نرمال استفاده كنيم.
ولي يادمون بايد باشه هيچ كدوم از اين لنزها نمي تونن به تنهايي نياز ديداري ما رو براي بلند مدت تامين كنن.
پس با يه لنز ، هميشه ناقص مي مونه اون لحظه.هميشه ناقص مي مونه زندگي!
تو اين بين كسايي موفق ترن كه هم وايد داشته باشن هم تله. يه لنز از وايد تا تله!
پس بگردين دنبال لنز مناسبي كه با ديدگاه شما بتونه تركيبي دريك بازه بزرگ ديداري بوجود بياره . اگه اونو پيدا كردين تكنيكها رو به راحتي مي تونين ياد بگيرين، مهم شخصي يه متناسب با ديدگاه شما و مكمل نگاه شما!
سلامم در آستانه دلهاي مهربانتان در انتظار لبخندی سبز است براي حضور در سرزمين آلاله هاي وحشيتان.. ...
بعد مدتها تمرين اين هفته طي 4 روز تلاش براي آمادگي بالاخره از مرز 200 كيلومتر گذشتم و اينو ممنون همه تونم. اميدوارم بتونم طبق برنامه پيش برم. و بيشتر از همه اميدوارم شمارو هم سالم و تندرست ببينم واسه هميشه.

200 كيلومتر شايد چيزي نباشه ولي وقتي همش سربالايي باشه و تو باد اونوقت ركاب زدن سخت ميشه. تقديم مي كنم اين 200 تا رو به همتون به خصوص اوني كه يادش هميشه يادمه.

تو كيستي كه من اين گونه بي تو بي تابم
شب از هجوم خيالت نمي برد خوابم
تو كيستي كه من از موج هر تبسم تو
بسان قايق سرگشته روي گردابم
من از كجا به راه تو آمدم ناگاه
چه كرد با دل من آن نگاه شيرين آه
تو دوردست اميدي و پاي من خسته است
چراغ چشم تو سبز است و راه من بسته است
چه آرزوي محالي است زيستن با تو
مرا همي بگذارند يك سخن با تو
پ.ن: آلبوم ستاره ها با صدای همایون- راستش باید گوش بدین تا خودتون هر چی بهتون الهام میشه رو درک کنین. البته سبک خوندن این قطعه درست مثل نسیم وصل و ... دیگه است و یه سوز خاصی تو لحن همایون هستش که فعلاْ برای منی که هم سن و سالشم پر شور و دوست داشتنیه ولی امیدوارم این دیگه کلیشه نشه. از قیژک کولی و خورشید آرزو هم براتون می نویسم. قطعه های جالب و پر معنایی دارن. البته من آرزوی محال سعی می کنم نکنم و اگه بکنم به خاطرش مبارزه می کنم تا واقعیت پیدا بکنه. شما چطور؟
پدرانمان را نیز دوست بداریم
مرموزترین موجودات هستی را
شکر که سلامت است
شکر که سلامتم
یاریم کن که شکرگزارش باشم
تولدت مبارک بابا
ریشه در اعماق اقیانوس دارد
شاید این گیسو پریشان کرده بید وحشی باران
یا نه دریاییست گویی واژگونه بر فراز شهر
شهر سوگواران
هر زمانی که فرو می بارد از حد بیش
ریشه در من می دواند پرسشی پی گیر با تشویش
رنگ این شبهای وحشت را
تواند شست آیا از دل یاران؟
چشمها و چشمه ها خشکند.
روشنی ها محو در تاریکی دلتنگ
همچنانکه نامها در ننگ
هر چه پیرامون ما غرق تباهی شد
آه باران
ای امید جان بیداران
بر پلیدیها که ما عمریست در گرداب آن غرقیم
آیا چیره خواهی شد؟
پ.ن. کار جدید استاد شجریان(آه باران) رو امروز خریدم هنوز گوش ندادم ولی از همین جا معلومه چه خبره.البته یه همزمانی هم شد خرید این کاست با حال و هوای شهر شهریار. دو روزه تو تبریز داره برف میاد اونم چه برفی. همه گلها زیر برف. شهرمون هم ابری شده مثل خودمون!
پ. ن. ۲ امروز سه تا کاست همایون رو هم خریدم خوش به حالم چقدر خودمو تحویل می گیرم به جای شما هم حتما گوش می دم
خودتون که می دونین
دارم. به خصوص اونی که فعلاْ ازم دوره. داداشی خوب خودم.![]()
می خواستم غولی باشم
مگر فردا را
بر شانه های من
به تماشا بنشینید
حال
تنهایی من غولی ست
نشسته بر شانه هایم...
پ.ن. یهو هول ورتون نداره که بازم تنهایی به کله ام زده فقط خوشم اومد گفتم شما هم خوشتون میاد همین![]()
![]()
بیدار که می شوی
ناگهان
کسی نیست
و باد پنجره را
تکان می دهد...
پروردگارا
در خانه فقیرانه خود
من چیزی دارم
که تو
در عرش کبریایی خود نداری
که من
چون تویی دارم
تو چون خودی نداری
**************************
سلام و بازگشتی دیگر بار با امیدی بی کران به کران رحمت حق
امید که دست در دست هم لحظه های زیبایی را خالق باشیم تا جوار رحمتش
پس سلامت می کنم با مهر
من تو را
او را
کسی را
دوست می دارم
دوستی را
تمرین کنیم.
پ.ن.:جواب لطفهاتان را در بخش نظرات قبلی ملاحظه کنید. با سپاس
پ.ن.۲. دوستی برام نوشته زیاد تلاش نکن که تو تمرین تنها می مونی. اتفاقا همین تنهاییاش می چسبه. اونقدر تنها موندم و وسط راه ولم کردن که دیگه عادت کردم به چیزی که ازش بدم میاد. پس اگه من نباشم تو نباشی او نباشد که با هم تمرین کنیم خودش که هست با خودش تمرین می کنم....
واسم که دلتون تنگ نمیشه
چند روز شاید نتونم بیام خب دیگه گرفتاریه دیگه!
یه ضرب المثلی تو ترکی داریم میگه:
ده لیه هر گون بایرام دی(واسه دیوونه هر روز عیده!)
من هم یکیش پس نمی گم عیدتون مبارک بلکه می گم:
گه لن گونلریز خیر اولسون(روزهای خوبی رو در پیش داشته باشین)
درددلا هم بمونه سر فرصت.
عیدی ناقابل هم به آدرسا ارسال شد هر کی نگرفته بهم بگه دوباره بفرستم
میلاد نور مبارک
************
دیشب حاج ابراهیم هم هجرت کرد. سه سال مبارزه با بیماری. سه سال با سرطان. ولی بالاخره راهی شد همانجایی که سالها پیش معشوقش سفر کرده بود و نگران گذاشت چشمهایی را که به وی دوخته شده بود. یادش گرامی.
پ.ن.: حاجی بابای عباس از بچه های فیزیک و همکلاسی و همکارمونه.
*****************************
ظاهرا امسال ساله هجرته خیلیها رفتن!
خیلیها ....
حتی تو!
پرواز در هوای خيال تو ديدنی ست
حرفی بزن که موج صدايت شنيدنی ست
شعر زلال جوشش احساس های من
از موج دلنشين کلام تو چيدنی ست
يک قطره عشق کنج دلم را گرفته است
اين قطره هم به شوق نگاهت چکيدنی ست
خم شد- شکست پشت دل نازکم ولی
بار غمت ـ عزيز تر از جان ـ کشيدنی ست
من در فضای خلوت تو خيمه می زنم
طعم صدای خلوت پاکت چشيدنی ست
تا اوج ، راهی ام به تماشای من بيا
با بالهای عشق تو پرواز ديدنی ست

از چیزی امیدی می سازیم برای فردا
و کـِـش می آید
همه ی وجودمان در جاذبه ی فوق العاده اش !
سفری ، دیداری ، تغییری ُ چیزی از این دست ....
چیزی که متعهدمان کند ادامه بدهیم !

پ.ن: از اين كه اينجا همش يه طورايي بوي نا اميدي داده معذرت مي خوام. ولي چيزي كه مهمه ادامه است. پس ادامه بديم. علي رغم ظاهر قضيه بد جوري انرژي دار شدم. صبح كه كوه بودم فردا هم دوچرخه. بي خيال سختي هاي دنيا. از بودن خودتون لذت ببريد و كمك كنين ديگران هم لذت ببرن. موافقين كه؟
همیشه باور این که کسانی از آسمان مه آلود زندگیم پرواز کرده اند برام مشکل بوده. به خصوص اونایی که دره ای عمیق در اعماق کوههای سر به فلک کشیده نا آگاهی ها و شرارت های دلم کنده اند برای رساندن شط نور به جوانه امید زندگی ام.
همیشه لذت با آنها بودن را همراه و همیار خویشتن احساس می کنم و سعی بر عادت به نبودن با آنها را در وجودم قتل عام می کنم.
هنوز منتظر بازگشت پرستو هستم
می گویند بهار
همین نزدیکی است
می شود آیا جرعه ای نور
در پیاله عمرم
بریزی
تا
بهار...
پ.ن. برگشتم. از این که تو این مدت کوتاه چطورشد که زیرو رو شدم خودم هم خبر ندارم.
سنگهای صبوری که گوش دل به فریادم سپردند را پاس می گویم. سعی می کنم بهتر تر بشم. بهتر تر!
باز من ديوانه ام مستم
باز گويي در جهان ديگري هستم
بازم قاطي شده.
اينبار نه از برون كه از درون آتيش گرفتم.
احساس نه ماندن و نه رفتن.
سينه ام تنگه واسه قلبم.
اونقدر محكم ميزنه كه صداش به وحشتم ميندازه.
نه قرار ماندن و نه پاي رفتن.
ريختم بهم. حتي دوستام هم فهميدم.
از فرياد هام بهشون موقع دوچرخه سواري بعداً خجالت مي كشم
دست خودم نيست.
نمي خوام چاي قرمز بخورم به قول محمد رضا.
سخته سخته سخته سختتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتته
مي فهمي خيلي سختتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتته
كاش اين شهريور لعنتي امسال نبود
كاش امسال زاده نمي شدم.
كاش مي تونستم درست و حسابي گريه كنم.
بغض هم بهم محل نمي زاره.
خدا جون كمك كن!

به ...
خدا مارو برای هم نمی خواست
فقط می خواست ، همو فهمیده باشیم
بدونیم نیمه ی ما ، مال ما نیست
فقط خواست ، نیمه امونو دیده باشیم
تموم لحظه های این تب تلخ
خدا از حسرت ما با خبر بود
خودش مارو برای هم نمی خواست
خودت دیدی دعامون بی اثر بود
چه سخته مال هم باشیم و بی هم
می بینم میری و می بینی میرم
تو وقتی هستی اما دوری از من
نه میشه زنده باشم ، نه بمیرم
نمیگم دلخور از تقدیرم اما
تو می دونی چقدر دلگیره این عشق
فقط چون دیر باید می رسیدیم
داره رو دست ما میمیره این عشق
تموم لحظه های این تب تلخ
خدا از حسرت ما با خبر بود
خودش مارو برای هم نمی خواست
خودت دیدی دعامون بی اثر بود
خدا مارو برای هم نمی خواست
فقط می خواست ، همو فهمیده باشیم
بدونیم نیمه ی ما ، مال ما نیست
فقط خواست ، نیمه امونو دیده باشیم
از : ترانه ی تب تلخ از آلبوم فصل تازه
تازگیها چقدر بد شدم!
حتی میل باکسم هم با هام قهره!
Welcome, yousof!
You have 0 unread messages:
شما که سواد داری ، لیسانس داری ، روزنامه خونی
با بزرگون می شینی، حرف میزنی ، همه چی می دونی
شما که کله ت پره ، معلّم مردم گنگی
واسه هر چی که می گن جواب داری ، در نمی مونی
بگو از چیه که من ، دلم گرفته؟
راه میرم دلم گرفته ، می شينم دلم گرفته
گریه می کنم ، می خندم ، پا میشم، دلم گرفته
من خودم آدم بودم ، باد زد و حوای منو برد
سوار اسبی بودم که روز بارونی زمین خورد
عمر من کوه عسل بود ولی افسوس
روزای بد انگشت انگشت اونو لیسید
بعد نشست تا تهشو خورد ....
مپرسيد اي سبكباران مپرسيد
كه اين ديوانه از خود بدر كيست؟
چه گويم؟ از كه گويم؟ با كه گويم؟
كه اين ديوانه را از خود خبر نيست
به آن لب تشنه مي مانم كه نا گاه
به دريايي در افتد بي كرانه
لبي از قطره آبي تر نكرده
خورد از موج وحشي تازيانه
مپرسيد اي سبكباران مپرسيد
مرا با عشق او تنها گذاريد
غريق لطف آن دريا نگاهم
مرا تنها به اين دريا سپاريد!
یاد و خاطره ۲۹ بهمن و تمامی مردان مرد این دیار و شیرزنان استوارش گرامی
یکسال گذشت با شما
یکسال پر تلاتم
پر از مبارزه
پر از لحظات خوب و کمتر خوب
پر از حضور توی مهربان
پر از حضور وسوسه!
هنوز در راهم تا رسیدن.
این راه را پایانی نیست
چون همیشه وسوسه هست.
نفس هست.
ابلیس وجود هست.
مگر آنکه چون آب روان راهی گشایی از دل سنگ تا خدا
تا توی مهربان!
سلام من به همه آنهایی که یکسال مرا آموختند بودن را و ماندن را و رفتن را.
سلام من به مونا و رز
به یارا و تاترا
به رینی و تیچر
به نکته دان
به آیلا
به ناشناس و ستاره
به آنی و مسعود و محمدرضا و علی
به گلزار و گلپران
به اکبر
به تن ناز و رکسانا
به تویی که فراموشت کردم
به تویی که دوستت دارم
به تویی که دوست داشتن را از تو در یاد دارم.
سر آغاز دومین سال با هم بودنمان را شکر می گویم
و دست یاری و دوستی را اینبار با امیدی فراتر به سویتان دراز می کنم
من تو را او را کسی را دوست می دارم در این سرای مهر
یه درخواست : می تونین یه جمله به خاطر یه سال گذشته برام بنویسین.
البته من که تعریفی ندارم ولی تعریف ممنوع.
به خاطر همه همراهیاتون ممنونم. دلم میخواد همین حالا باهاتون تا دل
آسمون هفتم بپرم!!!
امسال رو اسمشو گذاشتم سال استرس!
تحملش کردم.
آستانه تحمل دردم خیلی بالا رفته.
بعد سه هفته از برگشت دوباره به ورزش و تلاش دوماهه برای مبارزه با استرس های بی حد و مرز از همه نوعش و البته بعد از یه تلاش واقعا خوب تو روز جمعه و ۴ ساعت ورزش سنگین امروز مجبور شدم برم دکتر.
از فعالیتام پرسید گفتم کوهنوردی و ...
فشارمو گرفت ۱۱ رو ۸
گوشی رو گذاشت رو سینه ام بعدش
می دونین بهم چی گفت؟
گفت:
گفت:
هنوز واست زوده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
امروز روز امتحان خداست
دیروز هم روز امتحان خدا بود
فردا هم خدا ما را امتحان می کند
خدا در امتحانش هیچ مطلبی خارج از کتابش از ما انتظار ندارد.
خدا برای افکار بدی که برای تقلب در سر داشتیم اما عملی نکردیم مجازاتی در نظر نمیگیرد.
امتحان خدا فقط عملی است.
خداوند در امتحانش نیاز به مراقب ندارد، او به تنهایی مراقب همه ماست.
در امتحان خدا تقلب ممکن نیست.
خدا از دانسته های ما امتحان می کند و اگر خلافی از سر فراموشی یا ندانستن مرتکب شویم نمره ای کسر نمی کند.
خدا برخی حرف های مهم را برای اینکه، کندذهن ترین افراد هم یاد بگیرند و عذری برای انها باقی نماند ده ها بار تکرار کرده است.
قوانین کتاب خدا کلی و بدون استثنا هستند. هرکس ذره ای کار نیک انجام دهد، خدا آن را می بیند. همینطور اگر ذره ای کار بد انجام دهد آن را هم می بیند.
خدا در امتحانش از ما می خواهد خودمان بخوانیم و با انصاف خود نمره بدهیم.
در امتحان خدا، اگر نمره بدی بگیریم باز هم به تو امید می دهد، که هنوز پایان راه نیست. سعی کن جبران کنی.
و اگر نمره خوبی بگیری، تو را به بهشت رضایت در آن دنیا مهمان میکند.
خدا ما را از نمره های خوبمان آگاه میکند ولی خدا نمره های بد تو را به رخت نمی کشد، او حتی نمره های بد ما را از چشم اطرافیانمان مخفی می کند.
می دانید اگر از نمره های بد یکدیگر خبر داشتیم چه می شد؟
در امتحان خدا اگر تصمیم بگیری گذشته را جبران کنی تمام منفی هایت را خط می زند تا مثبت شوند و سمت چپ همه صفرها، یک عدد 2 می گذارد.
خدا هر روز آماده امتحان است، کافی است مردانه تصمیم بگیری خدا حاضر است باز تو را امتحان کند.
خدا خوشحال می شود اگر امتحانت خراب شد، از او سراغ بگیری و در خانه اش را بکوبی.
خداوند در لحظات امتحان نیز تو را تنها نمی گذارد و تو را نهیب می زند و راهنمایی می کند.
البته اگر گوش هایت را پنبه نگذاشته باشی، حتما صدایش را می شنوی.
بیشتر پرسش های خدا تکراری اند.
خداوند مردم پیش از ما را نیز همانگونه امتحان کرده است که، امروز ما را
جالب آن است که خدا، خود پرسش امتحانی مردمان پیش از ما را در کتابش آورده است و بر آن ها تاکید کرده است
و عجیب تر این که
با پرسش های تکراری سالهای قبل هم نمره نمی آوریم.
خدا فردا هم امتحان می گیرد ولی ممکن است فردا ما نباشیم،
بیایید تصمیم بگیریم همین امروز از خدا نمره قبولی بگیریم.
او در جایگاه پالاینده و خالص کننده نقره خواهد نشست.»
این آیه برخی از خانمهای کلاس انجیل خوانی را دچار سردرگمی کرد. آنها نمیدانستند که این عبارت در مورد ویژگی و ماهیت خداوند چه مفهومی میتواند داشته باشد. از این رو یکی از خانمها پیشنهاد داد فرایند تصفیه و پالایش نقره را بررسی کند و نتیجه را در جلسه بعدی انجیل خوانی به اطلاع سایرین برساند.
همان هفته با یک نقرهکار تماس گرفت و قرار شد او را درمحل کارش ملاقات کند تا نحوه کار او را از نزدیک ببیند. او در مورد علت علاقه خود، گذشته از کنجکاوی در زمینه پالایش نقره چیزی نگفت.
وقتی طرز کار نقره کار را تماشا میکرد، دید که او قطعهای نقره را روی آنش گرفت و گذاشت کاملاً داغ شود. او توضیح داد که برای پالایش نقره لازم است آن را در وسط شعله، جایی که داغتر از همه جاست نگهداشت تا همه ناخالصیهای آن سوخته و از بین برود.
زن اندیشید ما نیز در چنین نقطه داغی نگه داشته میشویم. بعد دوباره به این آیه که میگفت: «او در جایگاه پالاینده و خالص کننده نقره خواهد نشست» فکر کرد. از نقرهکار پرسیدآیا واقعاً در تمام مدتی که نقره در حال خلوص یافتن است، او باید آنجا جلوی آتش بنشیند؟
مرد جواب داد بله، نه تنها باید آنجا بنشیند و قطعه نقره را نگهدارد بلکه باید چشمانش را نیز تمام مدت به آن بدوزد.. اگر در تمام آن مدت، لحظهای نقره را رها کند، خراب خواهد شد.
زن لحظهای سکوت کرد. بعد پرسید: «از کجا میفهمی نقره کاملاً خالص شده است؟» مرد خندید و گفت: «خوب، خیلی راحت است. هر وقت تصویر خودم را در آن ببینم.»
اگر امروز داغی آنش را احساس میکنی، به یاد داشته باش که خداوند چشم به تو دوخته و همچنان به تو خواهد نگریست تا تصویر خود را در تو ببیند.
این مطلب را منتقل کنید. همین حالا کسی محتاج این است تا بداند که خدا در حال نگریستن به اوستـ و او در حال گذراندن هر شرایطی که باشد، در نهایت فردی بهتر خواهد بود.
«زندگی چون یک سکه است. تو میتوانی آن را هر طور که بخواهی خرج کنی، اما فقط یک بار.»
از آزادگی تا آ.....ا زادگی.
از وارستگی تا وابستگی.
به کجا چنین شتابان!
و عیسای مسیح گفت:برای رسیدن به ملکوت اعلی باید کودک شد.
میلادت مبارک ای یادآور نیکی و پاکی
نمیدانم آنانی که برایش می گریند صادقند یا آنانی که به خاطر بر پا داشتن مراسمش از نماز خود نیز می گذرند صادقند یا آنانی که مبهوت در این میانه نظاره گرند یا آنانکه به دنبال معرفتند. نمی دانم. من از شفاعت در روز جزا سر در نمی آورم و این که هر کاری کنم او شفاعتم می کند نیز به نظر درست نمی آید.
آنچه مرا به خود مشغول داشته این است که از من و تو تنها یک چیز خواسته.
خواسته ای کوچک اما بسیار بزرگ.
آزادگی و دیگر هیچ.
و ما چه کرده ایم
هیچ.
راست می گویی عزیزم!
زندگی کردن خیلی سخت است
در این تداخل ناچار روزمرگی و من!
راست می گویی عزیزم
که
من. عزیزم را خیلی غلیظ تلفظ می کنم!
این تنها کاری است که از دستم بر می آید
برای فرار از سونامی دلتنگی و باران!
راست می گویی اما....
لطفا
راهی کم غلظت تر را پیش روی ترسهایم بگذار!
این پرنده دارد کابوس خفقان می بیند!
چند وقتی است!
عزیزم!
روز نبرد فرا ميرسد.
اولين انوارآفتاب كه بر دشت مي تابد فرمان حمله صادر مي شود.
رو در رو با بزرگترين دشمن.
ابليس.
اينجا هر كه قويتر است و توشه اي در دل، با دلي آرام و قبلي مملو از عشق به باريتعالي و نفس مطمئنه خويش پاي در ميدان نبرد مي گذارد.
و اينك تويي پس از نبرد.
به شكرانه پيروزيت بايد كه اسماعيلت را قرباني كني!
و اينك باز تويي.
آيا ميداني اسماعيل تو چيست؟
آيا ميداني اسماعيل تو كيست؟
آيا به اين فكر كرده ايم
و به قرباني كردنش در راه رسيدن به حق باريتعالي.
قربانيت قبول.
مردم پشت به کعبه اند. باورش مشکل است. اینان که پس از احرام به سوی کعبه جان پر گشوده بودند اینک پشت به آن دارند. سریع و بی قرار. متفکر رو به سوی عرفات و صحرای مشعر.
شب عملیات است. هرکس سلاحش را برداشته و آماده نبرد است. دیگر چیزی نمانده برای ستیز. هر کس گوشه ای با خود خلوت کرده. به مسیری که آمده می اندیشد. آنچنان که شاید فردا این موقع دیگر نباشد. باید به چراهای زیادی پاسخ گفت.اینجا محل شعور است. باید اگاه باشی. باید دشمنت را بشناسی. بدون شناخت بازنده ایو شب از نیمه گذشته است آواز مناجات از هر سو به گوش میاید. نجوای شبانه تمام مردان و زنانی که قدم در راه این مبارزه بزرگ نهاده اند.
آفتاب که بالا آمد فرمان حمله صادر می شود و .....
و دشمن سرکوب.........
و لی فراموش نشود این آغاز راه است
.........
......
....
..
.
یه توضیح: من بازگشت دوباره ام رو مدیون دوستی هستم که صبر کرد تا تو سفر حج بهش برسم و با هم بریم. لذت سوره ناس رو من با هاجر حس کردم و این یکی از بزرگترین شیرینی هایی است که به عمرم چشیده ام.(یه توضیح دیگه برای رز: گفتنی نیست چشیدنیه. تو سوره فلق داریم قل اعوذ برب الفلقَُ - در ناس قل اعوذ برب الناس هست ملک الناس هست و اله الناس هست در برابر یک وسوسه گر بزرگ شیطان و تو باید که از صاحبان زر و زور و تزویر تنها به یک مبدا پناه بری به خدای رب و ملک و اله و ...... و این یه حس عجیبی رو برام تداعی میکنه. وقتی باورم میشه اونی که می تونم بهش ایمان داشته باشم از هر زور و زر و تزویری بزرگتر و متعالی تره تازه می فهمم که چه قدر تو عالم بی خبریم)
پس فقط می گم
سلام بر هاجر
اگر روزی بخواهی
و
نتوانی
که
معذوری
ولی اگر روزی
بتوانی
و
انجام ندهی
منتظر روزی باش
که
بخواهی
ولی
نتوانی
در جهان تنها يك فضيلت وجود دارد:
و آن آگاهي است
و تنها يك گناه:
وآن جهل است
و در اين بين ، باز بودن و بسته بودن چشم ها،
تنها تفاوت ميان انسان هاي آگاه و نا آگاه است.
نخستين گام براي رسيدن به آگاهي
توجه كافي به كردار ، گفتار و پندار است.
زماني كه تا به اين حد از احوال جسم،
ذهن و زندگي خود با خبر شديم،
آن گاه معجزات رخ مي دهند.
در نگاه مولانا و عارفاني نظير او
زندگي ، تلاش ها و روياهاي انسان
سراسر طنز است!
چرا كه انسان نا آگاهانه
همواره به جست و جوي چيزي است
كه پيشاپيش در وجودش نهفته است!
اما اين نكته را درست زماني مي فهمد
كه به حقيقت مي رسد!
نه پيش از آن!
مشهور است كه "بودا" درست در نخستين شب
ازدواجش، در حالي كه هنوز آفتاب اولين صبح
زندگي مشتركش طلوع نكرده بود، قصر پدر را در
جست و جوي حقيقت ترك مي كند. اين سفر ساليان
سال به درازا مي كشد و زماني كه به خانه باز مي گردد
فرزندش سيزده ساله بوده است! هنگامي كه
همسرش بعد از اين همه انتظار چشم در چشمان
"بودا" مي دوزد، آشكارا حس مي كند كه او به حقيقتي
بزرگ دست يافته است. حقيقتي عميق و متعالي.
بودا كه از اين انتظار طولاني همسرش
شگفت زده شده بود از او مپرسد: چرا به دنبال
زندگي خود نرفته اي؟!
همسرش مي گويد: من نيز در طي اين سال ها
همانند تو سوالي در ذهن داشتم و به دنبال پاسخش
مي گشتم! مي دانستم كه تو بالاخره باز مي گردي
و البته با دستاني پر! دوست داشتم جواب سوالم را
از زبان تو بشنوم، از زبان كسي كه حقيقت را
با تمام وجودش لمس كرده باشد. مي خواستم بپرسم
آيا آن چه را كه دنبالش بودي در همين جا و در
كنار خانواده ات يافت نمي شد؟!
و بودا مي گويد: "حق با توست! اما من پس از
سيزده سال تلاش و تكاپو اين نكته را فهميدم كه
جز بي كران درون انسان نه جايي براي رفتن هست
و نه چيزي براي جستن!"
حقيقت بي هيچ پوششي
كاملا عريان و آشكار در كنار ماست
آن قدر نزديك
كه حتي كلمه نزديك هم نمي تواند واژه درستي
باشد!
چرا كه حتي در نزديكي هم
نوعي فاصله وجود دارد!
ما براي ديدن حقيقت
تنها به قلبي حساس
و چشماني تيزبين نياز داريم.
تمامي كوشش مولانا
در حكايت هاي رنگارنگ مثنوي
اعطاي چنين چشم
و چنين قلبي به ماست
او مي گويد:
معجزات همواره در كنار شما هستند
و در هر لحظه از زندگي تان رخ مي دهند
فقط كافي است نگاه شان كنيد
او گويد:
به چيزي اضافه تر از ديدن
نيازي نيست!
لازم نيست تا به جايي برويد!
براي عارف شدن
و براي دست يابي به حقيقت
نيازي نيست كاري بكنيد!
بلكه در هر نقطه از زمين،
و هر جايي كه هستيد
به همين اندازه كه با چشماني كاملا باز
شاهد زندگي
و بازي هاي رنگارنگ آن باشيد،
كافي است!
اين موضوع در ارتباط با گوش دادن هم
صدق ميكند!
تمامي راز مراقبه
در همين دو نكته خلاصه شده است
"شاهد بودن و گوش دادن"
اگر بتوانيم
چگونه ديدن و چگونه شنيدن را بياموزيم
عميق ترين راز مراقبه را فرا گرفته ايم!
يه پوزش: ازاين كه نوشته هام مبهم از آب در ميان ازهمتون عذر ميخوام. دست خودم نيستش و بعضي وقتها بيشتر ازاين نمي تونم توضيح بدم يا همينيه كه هست و اصلاً توضيح نداره. در ضمن با قولي كه به آيلاي ناپيداي اين روزها دادم قرار نيست مطالب مايوس كننده بذارم يا بنويسم يا بهش فكر كنم. يا به قول محمدرضا نبايد چاي قرمز بخورم. به خاطر همين هم گاهي وقتها نمي نويسم تا يادم نماند تا از مرز قرمز خودم رد نشوم.حالا هم بهتون مي گم سلام و دوستتون دارم. بالاخره دور هم جمع شدن ماهايي كه يه مشتركاتي باهم داريم خالي از لطف و حكمت نيستش.
و اما بعد:
تا حالا به اين فكر كردين كه تو زندگيتون چقدر تلاش ميكنين كه يه جواب " آره " بشنوين. اين كلمه خيلي مهميه كه خيليامون بدجوري تو كارامون ، تو زندگيمون، تو خيلي جاها بهش نياز داريم.
حتي خيلي ها به خاطر رسيدن بهش حاضرن از خيلي چيزها بگذرن. اونم چه گذشتني. گذشتن از پاكي، گذشتن از دوستي، گذشتن از خانواده، از انسانيت ، از خدا، از خود!!!!!
خيليها اين كلمه واسشون ميشه هدف.
و اين ميشه ارضاي خودخواهيهاي تمام نشدني يه نفر كه ديگه انسان نيست.
تا حالا فكر كردين " نه" چند حرفه؟ شايد خيليهاتون بلد نباشين!!! من تازه ياد گرفتم بهتون مي گم.
اين " نه " يه كلمه دو حرفيه!
همش هم يه بخشه!
حالا جالبش اينجاست كه اگه بخواي بگيش تنها يه آواست! يه نون با يه فتحه!!!!!
دوستش نداريم نه؟ دلمون نميخواد بشنويم؟ لااقل خيلي جاها دوست نداريم جلومون سبز بشه!
خيلي بهش فكر كردم . اين كلمه يه كلمه تاريخ سازه!
كمه كمش من خيلي دوسش داشتم كه بشنوم. گفتنش خيلي سخته و شنيدنش هم همينطور.
حالا يه درد دل با خودم و خدام
خداجون خيلي وقتها بهم كمك كردي و جراتشو دادي تا " نه" بگم شكرگزارم.
و اما،
از اين كه بهم فهموندي حتي لياقتشو ندارم يه
" نه"
ساده هم بشنوم ازت ممنونم.
اين يعني اينكه من هنوز اول راهم.
اين يعني اينكه از اين 32 سال بيشترشو زنده موندم
تا اينكه زندگي كرده باشم.
اين يعني راه
اين يعني آغاز
اين يعني يه تحول
اين يعني اينكه ديگه نيازي به شنيدن "نه" ندارم.
اين يعني يه زندگي
اين يعني يه سلام با مفهوم يه گل مريم.
11 شهريور تولدم رو به خاطر يه آره جشن نگرفتم.
11 شهريور تولدم رو به خاطر يه نه جشن نگرفتم.
امروز روز تولد من است.
همه تان به ميهماني ستاره ها دعوتيد.
آزاد و رها از خوشه پروين برداريد.
من از نو مي خواهم زاييده شوم.
شما نيز باشيد.
نامم را يوسف بگذاريد آنگونه كه پدر بزرگم دوست داشت.
پاك ماندنم را از يزدان پاك طلب نماييد.
و دعا كنيد هيچ وقت منتظر آره و نه در اين مانده باقي از حيات تازه ام نمانم.
گلهاي مريم تقديمتان.

ساعت ۲۴ روز جمعه و زمستان یک رویا فرا رسید
فردا در راه است و شروع دیگری برای من فقط باید مواظب دلم باشم تا اینطوری تیکه تیکه نشه.
من همواره به فرداهای دلم ایمان داشته ام پس با تعظیمی به بلندای ابدیت به آنان که با احترام سلامم را پاسخ دادند روز خود را آغاز می کنم. هنوز راه زیادی در پیش است و این را می دانم اما امید رسیدن سختی ره را فراموشم خواهد ساخت.
خود بهتر می دانم که چه امید عظیمی به عبث انجامید
اما من هنوز در راهم تا تو.
هرچه زیبایی و خوبی که دلم تشنه ی اوست
مثل گل،صحبت دوست
مثل پرواز کبوتر
می و موسیقی و مهتاب و کتاب،
کوه،دریا،جنگل،یاس،سحر
این همه یک سو،یک سوی دگر،
چهره ی همچو گل تازه ی تو!
دوست دارم همه عالم را لیک
هیچکس را نه به اندازه ی تو!

و الان منم با اين دلي كه داره از زور تقلا براي تپيدن براي تو تيكه تيكه ميشه. اينه رسمش. من كه خيلي وقته برگشتم. درسته هنوز دلم باهام خيلي وقتها همراه نيستش ولي برگشتم. دارم سعي مي كنم نگراني هامو برطرف بكنم. حالا كه من دارم مبارزه سهمگيني رو با اين دل تيكه تيكه شده ام ادامه مي دم خيليها نيستن. حتي يه خبر از خودشون هم نمي دن كه لااقل نگرانشون نباشم. تقصير من چيه كه دوستامو خيلي دوست دارم حتي بيشتر از خودم. اگه دوست داشتن اوني كه پاي درددلت ميشينه گناهه چرا منو بايد تنبيه بكنين. اگه خيلي ادعا تون ميشه مي تونين از خدا بخواين كه اين احساس رو ازم بگيره وگرنه اين موجوديت منه. يه ميراث خانوادگي كه از پدر بزرگم به ارث بردم. اگه خواستين آزادين حتي حسودي هم بكنين ولي
من دوستت دارم پس هستم.
و اگر اينبار نيايي و دلم را با گرمي سلامت نوازش نكني بساطم رو جمع مي كنم مي رم اونجايي كه دوست داشتن و دوست داشته شدن توش ارزشه.
والسلام
با تشکر از خانوم معلم گل
باید
باید به فکر غصه گل ها بود
فکر غروب ساکت یک خورشید
باید ز درد آینه ویران شد
از غصه ی سپیده به خود لرزید
باید به فکر کوچ پرستو بود
در فکر یک کبوتر بی پرواز
باید به جای یک دل تنها بود
آرام و ارغوانی و بی آغاز
باید به حرمت غم یک گلدان
آشفته بود و خم شد و ویران شد
وقتی دلی ز غربت غم تنهاست
باید شکسته گشت و پریشان شد
باید میان خاطره کودک
چیزی شبیه لطف عروسک بود
باید برای پنجره ای تنها
یک سایبان ز ساقه ی پیچک بود
باید برای تشنگی یک یاس
زیباتر از تصور باران شد
باید برای تازه شدن گل داد
تسکین روح خسته ی یاران شد
باید فضای نیلی رویا را
گاهی برای پونه مهیا کرد
باید هوای سرخی رز را داشت
از آسمان ستاره تمنا کرد
باید ترانه های رهایی را
در کوچه های عاطفه قسمت کرد
باید فدای خنده ی یک گل شد
در خوابهای آینه شرکت کرد
باید به خاطر گل یخ پژمرد
فکر پرنده های طلایی بود
باید سکوت آینه را فهمید
در انتظار صبح رهایی بود
باید به فکر حسرت شبنم بود
فکر سپیدی غزل یک یاس
فکر پناه دادن یک لاله
فکر غریب ماندن یک احساس
باید میان خواب گلی گم شد
آیینه بود و عاشق بارانی
باید شبی ز روی صداقت رفت
در کلبه ی نسیم به مهمانی
باید برای پونه دعایی کرد
زیر عبور تند زمان تنهاست
باید شنید قصه ی دریا را
تا دید او برای چه در غوغاست
باید به فکر عمر شقایق بود
فکر نیاز آبی نیلوفر
فکر هجوم ممتد یک اندوه
فکر هوای ابری چشمی تر
باید به فکر زردی دلها بود
فکر حضور دائمی پاییز
فکر غریب بودن مشتی برف
باریدنی عجیب و کم و یکریز
باید برای عاطفه فکری کرد
پشت حصار فاصله ها مانده
آیا کسی به تازگی از احساس
شعری برای تازه شدن خوانده ؟
باید به فکر رسم نوازش بود
آرام ومهربان و تماشایی
باید برای عاطفه شعری ساخت
با خانه های آبی و رویایی
باید فشرد دست محبت را
آن گاه آسمانی و زیبا شد
نوشید شهد عشق ز یک چشمه
با احترام دریا شد
باید پناه بود و پر از احساس
باید دلی به وسعت دریا داشت
باید به اوج رفت و برای دل
یک خانه هم همیشه همانجا داشت.
(مریم حیدر زاده)
شايد بهترين بخش از زندگاني ،
آن لحظهي بيزمان ،بينام و نشان ،
و فراموش شدهاي باشد ،كه در آن
عمل تو برخاسته از
محبت و عشق
باشد.
سئوالی که گاهی مرا گیج میکند
این است که
من دیوانه ام
یا
دیگران؟
تا حالا به این فکر کردین که چطوری بغضی که که تو گلوتون مونده رو فریاد بزنین؟
نظاره گر جدال خونسردی و طغیان درون خویشم. می دانم که طغیان در فرا راه خویش نابودی را به همراه خواهد داشت و از دیگر سو خونسردی و حفظ آن تجربه ای نو و بس گرانبها برایم خواهد بود هر چند تحملش برایم نه اینکه دردآور باشد بلکه گیج کننده است.
احساسم را امروز به بن بست کوبیده ام. یا کوبیده اند . هنوز منگ است و سر درگم. فردا روز دیگری است اینرا بهتر از حتی تو می دانم و چه مغرورم. حتی به غرور خود نیز احترام می گذارم هر چند او نیز سردرگم است تنها به دنبال یک چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
تا بحال شده که تو یه جلسه ای برین و خودتون رو آماده کنین که حرفهاتون رو بزنین غافل از این که صورتجلسه از قبل نوشته شده و حتی بودن و نبودنتون فرقی نداشته باشه. امشب من این تجربه رو داشتم به خاطر همین هم هوای حوصله ام ابری شده.
تو جلسات زیادی بودم حتی یوسفی که تو جلسه میره با یوسف بیرون خیلی فرق داره. اینو خیلی خوب میدونم که تو یه جلسه اگه پاش بیفته باید حتی جنگید چون اونجا باید از حقت دفاع کنی و بگیریش.
جلسه امشب هم بایستی همونطوری می شد. دوماهی می شد روش فکر کرده بودم و به خاطر این فرصت کوتاه حداقلش حق خودم می دونستم که یکی حرفهام رو گوش بده.
چیزی که آزارم می خواد بده اینه که حرفهام قرار نبودش که حتی شنیده بشن. در برابر حرفهای نزده ام تصمیمات حاضر و آماده ای نیز بودن که این حس و غرورم رو بخوان به چالش بکشونن. فقط یه چیزی رو خیلی آرزو کردم اونم اینکه کاش تو اون مدت کسی بود که حداقل به اندازه خودم به حرفهام گوش می داد. خدایی که خیلی دوسم داره دو تا گوش هم داده با یه دل وسیع و این سعادت رو هم بهم داده که پای درد دل خیلیها بتونم بشینم و لااقل به حرفهاشون گوش بدم. اما امروز ادب میهمانی و رعایت احترام بزرگتر حتی امان دفاع رو حرامم ساخت.
حالا این سئوال منه با این سئوالا چی کار کنم؟
اینها رو ننوشتم که دلیل بر شکایتم باشه که من نه شاکی ام نه مدعی. برای غلبه بر طغیان خویش و حفظ خونسردی ام می نویسم تا کمی آرامتر در فردایی بهتر به آنچه بر من امشب گذشت بیاندیشم و لبریز این اعتماد که آنچه در پیش است مطمئنا خواست درونی من خواهد بود.
می گوید
اما
باز باید زیست
سلام
شبای رفتن تو، شبای بی ستاره است
ببین که خاطراتم، بی تو چه پاره پاره است
با هر نفس تو سینه، بغض تو، تو گلومه
با هر کی هر جا باشم، عکس تو روبرومه
******
سپردی عهدمونو، به دست باد و بارون
منو زدی به طوفان، خودت گرفتی آروم
******
قهر تو رامو بسته
غم دلمو شکسته
تو این صدای خسته
یاد تو پینه بسته
غم دلمو شکسته
*****
غروبه باز دوباره
شب توی انتظاره
ابر،تو نگام نشسته
خیال گریه داره
اسم تو فریادمه
درد،تو صدام ترانه است
خنده آینه، تلخو
بی تو پر از بهانه است
*****
آخ که چقدر تنگه دلم
چی میشه برگردی بازم
به روزای گذشته
هوای پاییزی چرا
.......
گذشت این دوران دون تو را و مرا و او را، همه را به دست فراموشی اسیر خواهد کرد و تنها آن که می ماند آنی است که هماره بوده است و خواهد بود.
و دراین میان آنان که خوبترند آسانتر، هجرتی را میاغازند که نازنینشان را در آغوش کشند.شاید او نیز منتظر باشد تا بنده خویش را که پاک و بی الایش بوده به حریم امن خویش رهنمون سازد.
عزراییل خبر آورد که ای موسی آماده برای هجرت شو که خداوندگارت تو را خواسته. موسی اذن خواست تا سئوالی بپرسد. اذن داده شد. پرسید خداوندگار مهربان چگونه دلش میاید با این همه رحمتی که دارد جان دوست خود را بستاند. جبرییل پاسخ آورد ای موسی خداوند می فرماید این دوست چگونه دلش میاید که دعوت بهترین دوستش را رد کند؟
و اینگونه موسی رفتن آغاز کرد که دعوتی بزرگ را لبیک گوید.
و اینک گذشت چهل روز هر چند ترسی عظیم را در دلم برپا می دارد که هر چه باشد رفتنی است ولی یادش هماره در دلم بوده به ویژه آن زمانی که اسیر ابلیس نفس خود بوده ام . چه میدانم حتی اسارت من در این تن خاکی به دست خویشتن روح پاک و بی آلایش او را در آن حریم آزرده می سازد.
من خسته از خویشتن خویشم
هوای حوصله ام ابری است
و این اسارت را نمی خواهم
خود می دانم که باید برخیزم
اما چگونه؟
خسته تر!
مانده تر!
روحم سر میکشد
در عصیان است از گناه
اما می دانم روح بزرگش کمکم خواهد کرد
من همیشه کمک گرفته ام از عزیزان بزرگی که دیگر با من نیستند
و این بار نیز آیا می شود؟
باید که بر خویشتن خویش دوباره خروج کنم
تو با منی ای نازنین
می دانم
در همین نزدیکی
بویت میاید
بوی یاس
حضورت را احساس می کنم
حضورت را بر سرزمین ویران شده ذهن و روحم مستولی گردان
ای نازنین
من تو را هماره دارم ای نازنین
نازنین من
نازنین من
نازنین منی

سلام نازنین
نمی دونم این حس بازگشت رو تا کی می تونم حفظش کنم ولی چیزی که مسلمه تو همیشه همراهم بودی هر چند من همیشه غافل بودم از تو و مهربونیات.
این روزها بعضی وقتها خیلی دلم می خواد بشینم و باهات حرف بزنم مثلا مثل امروز بعدظهر که اومدم خونه ات و باهات درد دل کردم. کاش همیشه مثل این ماه در خونه ات همیشه باز بود و موقعی که دلم می گرفت می تونستم بیام و حرفهامو بهت بزنم.
خودت خوب می دونی که بدیهایی که کردم و بدجنسیهایی که داشتم اولش به ضرر خودم بوده و تا جایی که تونستم سعی کردم حق کسی رو پامال نکنم. از زبونم خیلی شاکیم ولی از فکرهام نه به اندازه این زبون ۲۵ گرمی که در خدمت ابلیس وجودمه.
امروز هوای حوصله ام ابری شده بود. باهات که درد دل کردم سبک شدم ولی فکرم مشغوله تا جواب سئوالهایی رو پیدا کنه به خاطرش ابری شده.
من حرفهامو بهت زدم. حتی با این که داشت این خود مغرور و نفس سرکشم ته دلم رو خالی می کرد ولی باز حرفهام رو رک بهت زدم دو تا خواسته هم که بیشتر نداشتم پس مثل همیشه با دلی سنگین و غمگین از عدم حضور و لبریز از گناه ازت می خوام آره ازت می خوام تا خودت بهم کمک کنی که من بیشتر از حکمت تو نمی خوام داشته باشم و اینم میدونم که اگه اینطور و رک و پوست کنده ازت نخوام تلپی می افتم تو لجنی که این ابلیس وجودم واسم تدارک دیده.
من اگر ابریم
من اگر بارانیم
باز تو رو دارم
و بتو می اندیشم
تک و تنها
شب قدر است
اگر قدر بدانی
قدردان هم باشیم
و من همچنان منتظر نمیدانم شاید رسم انتظار یاد ندارم یا که بیقرار از این انتظارم....
امشب را و تمام شبها را قدر بدانیم و همدیگر را و تمام داشته ها و نداشته هامان را و یکدیگر را.
این نوشته مال بهرامه می تونین وبلاگش رو ببینین از برو بچه های با صفای مشهدی و البته از دوستای خوب خودم.
در ضمن من این روزها دارم فکر می کنم البته به همه چی به خودم به خانواده ام به دوستام به کارم به مرگ و به زندگی.......
شبها هم بعد افطار معمولا تو کوه هستم هر چند با سالهای قبل حال و هوام خیلی فاصله داره. شاید به خاطر همین فکرهاست که تمرکز ندارم.
شما چی؟ نکنه شما هم درگیر این فکرایین. دوست دارم همه تون یه بار دیگه مثل همیشه اینجا جمع بشین و به هم بگین
سلام دوست و همراه من
من شروش میکنم:
سلام دوست من. سلام مهربان من. سلام همراه قدیمی من. سلام
من تو را او را کسی را دوست می دارم به خاطر این دوستی دوباره سلامت میکنم.
همراهم باش تا اوج رهایی......
مادر بزرگم
رفت
او هم یک مسافر بود
رب اشرح لی صدری
ویسرلی امری
واحلل عقده من لسانی
یفقهو قولی
خدایا امروزم را به خاطر خطای دیروزم از من مگیر
خ----------------------- ا ------------------- ک (گلزار)
خاك عاشقی می داند، گريه می كند، رنج می كشد
و صبر می كند، سر به آستان مرگ می گذارد، بر شانه هايش گريه می كند
اما نمی ميرد، خاك عاشقی صبور است، بر برگ های پاييز بوسه می زند
تقدير جهان را عوض می كند، جوانه ها را بيدار، و درخت ها را خواب می كند
اما خود، هرگز نمی خوابد، خاك عاشقی صبور است، كه سال ها و سال ها
برای آسمان صبر می كند،و من، همانم، كه از خاك آمده ام
چون خاك عاشقم، و چون خاك، روزی، صبوری را هم خواهم آموخت
خب رز عزیز و گلزار نظرشونو گفته بودن و متاسفم که نگرانشون کردم هم اونارو و هم بقیه رو. اینهایی هم که دارم می نویسم احتمالا بی سر و ته در بیان چون فعلا نظم تفکری سیستم مغزم تو یه چالشه. خیلی سنگین شد!در ضمن قرار نبود این مطلب اینهمه بشه فقط همون آیه و یه جمله بود ولی چی می شه کرد؟
گفته بودم که صعودهای امسال برام هر کدوم یه نقطه عطفنن به ویژه سهند و ساوالان و دماوند و چند روز قبل به این فکر می کردم که با تمام درگیریها و تهمتهایی که تحمل کردم چی عایدم شده و متوجه شدم که عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد و هیچ چیز عالم بی حکمت نیست و نشانه ای است برای تو اگر درکش کنی و اگر شایستگی درکش را بدست آورده باشی.
در آستانه گذشت یک سال و فرارسیدن بهترین ماه و بهترین دورانهای زندگیم قرار دارم و غرق در سئوالهایی بس شگف انگیز. تو گویی که از پل صراط می بایست رد شوم. سئوالاتی که حتی بسیار کوچک جلوه می دادند و بی اهمیت در طی دو هفته گذشته خود را چنان مهم جلوه داده اند که خود را در برابرشان درمانده می بینم ولی به قول یکی از بهترین دوستام که الان ایذه است باید به خدا توکل بکنم و برم جلو که هر چی واسم بخواد حکمته.
به خاطرهمین چالشها کامنتهام بدجوری جاده خاکی میزنه ولی من سعی می کنم امیدوار باشم چون می دونم آخرش کار خودشه که تا حالاش منو آورده و از این به بعدش هم رو اگه تلاش بکنم می رسوندم
پس باز هم مثل همیشه باید ازتون تشکر کنم و بگم که من تو را او را کسی را دوست می دارم
و بعدش باید بگم که
سحر نزدیک است
بادبان می کشد زورق صبح
همراهیتان را دریغم ندارید حتی نسیم سلامی از تک تکتان روشنی بخش راهم خواهد بود
من به یافتن این راه و طی مسیر در آن ایمان دارم ایمانتان را همراهم سازید.......
در لحظه های شادی :
پروردگار را ستایش کنیم ،
چرا که حمد و سپاس مخصوص اوست
....................................................................................
و هیچ کس و هیچ چیز
در مرتبه او شایسته ثنا نیست ...
در لحظه های سختی :
فقط از خداوند کمک بخواهیم ،
که او بهترین فریادرس است
او همیشه با ما و در کنار ماست ...
...........................................................
در لحظه حیرانی و گمراهی :
فقط خدا را خدا را جستجو کنیم ...
چرا که او هدایت گر مان بسوی نعمت هاست ...
راه درست را از او بخواهیم
چرا که تنها او از پیدا و نهان همه
با خبر است ...
یادمان باشد ...
(از تاترا)