زندگی-خانوم معلم

سلام

شب آرامی بود
می روم در ایوان، تابپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا
لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تکه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند ، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین
با خودم می گفتم:
زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
هیچ!!!
زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را ، خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است ، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی ، و نه در فردایی
ظرف امروز ، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز ، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با ، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک ،
به جا می ماند
زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ
زندگی ، خاطر دریایی یک قطره ، در آرامش رود
زندگی ، حس شکوفایی یک مزرعه ، در باور بذر
زندگی ، باور دریاست در اندیشه ماهی ، در تنگ
زندگی ، ترجمه روشن خاک است ، در آیینه عشق
زندگی ، فهم نفهمیدن هاست
زندگی ، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است ، جهانی با ماست
آسمان ، نور ، خدا ، عشق ، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور ، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی ، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من ، وزن رضایتمندی ست
زندگی ، شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر ، که مرا گرم نمود
نان خواهر ، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست ، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت
زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم.
(کیوان شاهبداغی )

می شود-تیچر

خسته از راه می رسم
بار تنهایی را
بر بلندی یادت می نهم
با خود می گویم:
زندگی را می شود زیبا دید
می شود از بند نومیدی رهید
می شود تا کوچه باغهای امید
یک نفس با پای در زنجیر دوید
می شود در لابلای خنده ها
گریه های نا امیدان را شنید
می شود آسوده در گلزار عشق
دسته دسته غنچه لبخند چید
می شود در راه اهداف سپید
جان و دل را کرد فدا و شاد بود
میشود در پرتو خورشید مهر
اشک غم را از نگاه عمر زدود
می شود در پهنه خشک کویر
همچو تندر مظهر فریاد بود
می شود در متن خواب همرهان
دیده ای بیدار در بیداد بود
می شود اشک غم از چشم یتیم
با دو دست مهربان آرام زدود
می شود در غربت سنگین شهر
شاعرانه از غم دلها سرود.
(عسگر رشیدی-تهیه از تیچر)


من جنوبيم

ساكن جنوبم


زندگي من با گس تابستان همزاد است
من بدهكار هيچ كس نيستم
حتي ابر...ماه ...خورشید...باد...

 

گرما با من همزاد است
عطش مي آورد
از نگاهش بخار مي شوم
ابرش، بارانش
براي ديگران است
پس:

 

بدهكار خورشيد نيستم...


شعر از:احمد خوش نویس(ارسالی از تاترا)

 


ترجمه به زبان شکلکی: گلزار

میشود آسوده در زارعشق  دسته دسته غنچه چید
میشود در راه اهداف سپید
جان و دل را کرد فدا و شاد بود
میشود 
غم از چشم یتیم با دو دست مهربان آرام زدود

26-آیلا

Here are 26 quick tips for living an inspired life

 

Ask for what you want.

Be who you say you are.

Care about others.

Dare to live your dreams.

Ease through the day.

Find the best fit.

Give to another.

Hug a friend.

Inspire someone to greatness.

Jump over a boundary.

Kick a bad habit.

Leap across a fear.

Mention something uplifting.

Never say never.

Open your mind and heart.

Purse your innermost passions.

Quit complaining.

Restore your smile.

Set your sights high.

  Trust yourself.

  Use all the day.

  Value everything.

  Wait until it feels right.

  Xpress yourself.

  Yank weeds from your mental garden.

  Zoom into the now.

فراموش- تیچر

باید فراموشت کنم

باید فراموشت کنم چندیست تمرین می کنم من می توانم می شود آرام تلقین می کنم
با عکسهای دیگری تا صبح صحبت می کنم با آن اتاق خویش را بیهوده تزیین می کنم

سخت است اما می شود در نقش یک عاقل روم شب نه دعایت می کنم نه صبح نفرین می کنم
حالم نه اصلا خوب نیست تا بعد بهتر می شود فکری برای این دل تنهای غمگین می کنم
من می پذیرم رفته ای و بر نمی گردی همین خود را برای درک این صد بار تحسین می کنم
از جنب وجوش افتاده ام دیگر نمی گو یم به خود وقتی عروسی می کند ان می کنم این می کنم
خوابم نمی اید ولی از ترس بیداری به زور با لطف قرص قد نقل یک خواب رنگین می کنم
این درد زرد بی کسی بر شانه جا خوش کرده است از روی عادت دوستی با بار سنگین می کنم
حالا نه تو مال منی نه خواستی سهمت شوم این مشکل من بود و هست در عشق گلچین می کنم
کم کم ز یادم می روی این روز گار و رسم اوست این جمله را با تلخی اش صد بار تضمین می کنم.
(مریم حیدر زاده)

طلوع خورشید-آیلا

خورشيد در قلب تو طلوع ميكند....

 

دوستي كه يك انسان مهربان است٬ دنيا را با معيار كمال نمي سنجد ومعتقد است٬

هر گاه كسي به تو ميگويد كه دوستت دارد٬ يعني: تو را آن طور كه هستي پذيرفته

وحتما با تو رفتاري از سر مهر خواهد داشت ودر نتيجه فراموشت نخواهد كرد.

اين دوست در راهي كه ميرفت از كسي پرسيد:

آيا تاكنون كسي را ديده اي كه فقط مقداري از روشنايي خورشيد را طلب كند؟

براي تاريكي و رفتن خورشيد گونه اش نمناك شود ولبش براي طلوع٬ ذكري را نجوا كند؟

آن شخص پرسيده بود .....

آيا تو به دنبال ستايش وتحسين خورشيدي؟

وجواب شنيده بود.....

خورشيد به راستي عاشق است كه نورش را از تو پس نميگيرد و

 براي با شور بخشيدنش بهايي از تو نمي ستاند.

خورشيد را ببين٬ وبياموز كه عشق يعني با سخاوت بخشيدن....

در دشوارترين زماني كه قلب تو ميشناسد٬

ترنم مهر آميز عشق شاه كليد درهاي بسته را تقديمت ميكند...

هر كه را دوست داري٬ هر چه را مي پسندي در لواي حمايتش ميگيرد

عشق دليل آمدن وانتهاي كمال است...

از ياد بردن همه ترسها٬ به خاطر نياوردن كدورتها وسبزي هر نهالي را به حسد ننگريستن٬

همه ريشه

 در نورانيت عشق دارد...

آن شخص پرسيده بود:

اگر كلامم به دل ديگران ننشيند وابراز عشقم را با رفتار نامنصفانه شان......و

حباب اشكي نرم وبي صدا

 بر گوشه چشمش روييده بود

و دگر بار شنيده بود....

ممكن است گفته هاي تو بر هر دلي ننشيند اما آنهايي كه از كنارت ميگذرند٬

دوستي را در مسير خود مي بينند كه لبخندش و نگاه حمايت كننده اش

حاكي از بخشش بي ريايش دارد...

اگر تو قوي باشي واز هر چه مي هراسي و آن چه قلبت را مي لرزاند٬ كلامي شكوه نكني...

عشق را برگزيني و دل به او بسپاري٬ دست در دست تو ميتواند دنيا را برايت شاهراهي كند...

هر چه به سوي عشق بيشتر بشتابي

بيشتر ياد خواهي گرفت به خاطرش عفو مي كني٬

مي گذري ومي ماني...

بدون عشق حتي ابرها هم برايت نخواهند گريست وگره هاي زندگي به دست دوستي پرمهر٬

 برايت گشوده نخواهد شد...

كسي باش كه ميداند عشق بالي براي پرواز به سوي تجلي آرزوها و

 پل عبور به سوي سرزمين دلهاي مشتاق است

 

عاشق باش و اوج گرفتن خود را ببين

مهر بورز و عشق خود را عيان كن

زماني كه ميخواهي بسيار بزرگ باشي٬

بياد بياور كه نخست بايد

چون خورشيد عاشق باشي.........

 

                                     

 

                                    « ومن الله التوفيق«

گناه - تیچر

با تشکر از تیچر عزیز که مطالب زیر از اوست و در تاییدش این بیت در ذهنم هماره است و خواهد بود

سبحه بر کف توبه بر لب دل پر از شوق گناه

 

                            معصیت را شرم میاید زاستغفار ما


هر که گناه نکرده است!
آورده اند که در شهری مردمی خشن زندگی میکردند. زن گناهکاری وارد شهر شد. مردم به سمت او سنگ پرتاب کردند. پیام آوری از سوی مرد خدا پیامی خواند: هر کس گناه نکرده است سنگ پرتاب کند. اهالی شهر به فکر فرو رفته، از عمل خود پشیمان شده، سنگ ها را جمع کرده و عطوفت پیشه کردند .
آن زن شاکر به خاطر رحم خداوند، دست از گناه برداشت .



گر فاش شود عیوب پنهانی ما
ای وای به خجلت و پریشانی ما
ما غره به دین داری و شاد از اسلام
گبران متنفر از مسلمانی ما
(هاتف اصفهانی)


 

بهترین بخشش آن است که منتظر تشکر نباشی .

بهترین عادت آن است که در سلام پیش دستی کنی .

بهترین خصلت آن است که هیچ کس را نرنجانی .

 بهترین خداحافظی آن است که حتما سلامی در پی داشته باشد .

بهترین قدردانی آن است که در عمل باشد نه بر زبان.

از ستاره

اگر در صحنه زندگي به ناگاه يكي از سيمهاي سازت پاره شد
آهنگ زندگي را چنان ادامه بده كه هيچ كس نداند بر تو چه گذشته است !!!!

دوستی - فرهاد

خودت را از کسي پس نگير شايد اين تنها چيزيست که او دارد...وقتي که ميگويي دوستت دارم اول روي اين جمله فکر کن...شايد نوري را روشن کني که خاموش کردن آن به خاموش شدن او ختم شود

تشکر

best regards!

پنجره-سان گرل   

گوش کن ...يک نفر ...آنطرف پنجره ي بسته...تورا ميخواند! و نسيم...لاي اين پرده ي آويخته رامي کاود... تا تو را در يابد، نورخورشيد که از منزل پر مهر خدا آمده است...لب درگاه تو در يک قدمي مي ماند... قلب اين پنجره از دست غم پرده، به تنگ آمده است! پرده را برداريم ، دل اين پنجره را باز کنيم..!

 

زندگي به ما آموخته که عشق در نگاه خيره به يکديگر نيست، بلکه در يک سو نگريستن است.

افتادن-ستاره

يادم باشد

 و يادتان نرود

كه :

 
هر يك از ما

براي يك بار ايستادن

بارها

 افتاده ايم

کربلایی علیرضا بلوچی

سیب-رز سپید

شب فرو مي افتاد
به درون آمدم و پنجره ها رابستم
باد با شاخه در آويخته بود
 من در اين خانه تنها تنها
غم عالم به دلم ريخته بود
 ناگهان حس کردم
که کسي
 آنجا بيرون در باغ
در پس پنجره ام مي گريد
صبحگاهان شبنم
 مي چکيد از گل سيب

آدمها - ASHKAN111

دکتر انسانها را به چهار دسته تقسيم کرده است :  

1. آناني که وقتي هستند هستند وقتي که نيستند هم نيستند 

عمده آدمها. حضورشان مبتني به فيزيک است. تنها با لمس ابعاد جسماني آنهاست که قابل فهم ميشوند. بنابراين اينان تنها هويت جسمي دارند.  

2. آناني که وقتي هستند نيستند وقتي که نيستند هم نيستند 

مردگاني متحرک در جهان. خود فروختگاني که هويتشان را به ازاي چيزي فاني واگذاشتهاند. بي شخصيتاند و بي اعتبار. هرگز به چشم نميآيند. مرده و زندهاشان يکي است. 

3. آناني که وقتي هستند هستند وقتي که نيستند هم هستند.  

آدمهاي معتبر و با شخصيت. کساني که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثيرشان را مي گذارند. کساني که هماره به خاطر ما ميمانند. دوستشان داريم و برايشان ارزش و احترام قائليم . 

4. آناني که وقتي هستند نيستند وقتي که نيستند هستند. 

شگفت انگيز ترين آدمها. در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نميتوانيم حضورشان را دريابيم. اما وقتي که از پيش ما ميروند نرم نرم آهسته آهسته درک ميکنيم. باز ميشناسيم. مي فهميم که آنان چه بودند. چه مي گفتند و چه مي خواستند. ما هميشه عاشق اين آدمها هستيم . هزار حرف داريم برايشان. اما وقتي در برابرشان قرار ميگيريم قفل بر زبانمان ميزنند. اختيار از ما سلب ميشود. سکوت ميکنيم و غرقه در حضور آنان مست ميشويم و درست در زماني که ميروند يادمان مي آيد که چه حرفها داشتيم و نگفتيم. شايد تعداد اينها در زندگي هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.

تور - حدیث271

ماهي شده بود باورش

 توراگه بندازن سرش ميشه عروس ماهيا

شاه ماهي ميشه همسرش

ماهي نبود باورش

توراگه بندازن سرش

نگاه گرم ماهيگير ميشه نگاه آخرش

خدا هست ولی-تن ناز

مردي براي اصلاح سر و صورتش به آرايشگاه رفت

در بين کار گفتگوي جالبي بين آنها در گرفت

آنها در رابطه به موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند

وقتي به موضوع ((خدا)) رسيد

آرايشگر گفت : من باور نميکنم خدا هم وجود داشته باشد

مشتري پرسيد:

چرا باور نميکني؟

آرايشگر جواب داد:

کافيست به خيابان بروي تا ببيني چرا خدا وجود ندارد

به من بگو اگر خدا وجود داشت اين همه مريض مي شدند؟

بچه هاي بي سرپرست پيدا ميشد؟

اگر خدا وجود ميداشت نبايد درد و رنجي وجود داشت

نميتوانم خداي مهرباني را تصور کنم که اجازه ميداد اين همه درد و رنج و جود داشته باشد

مشتري لحظه اي فکر کرد اما جوابي نداد. چون نميخواست جر و بحث کند

آرايشگر کارش را تمام کرد و

مشتري از مغازه بيرون رفت

به محض اينکه از مغازه بيرون آمد

مردي را ديد با موهاي بلند و کثيف

و به هم تابيده و ريش اصلاح نکرده

ظاهرش کثيف و به هم ريخته بود

مشتري برگشت و دوباره وارد آرايشگاه شد

و به آرايشگر گفت:

ميداني چيست! به نظر من آرايشگر ها هم وجود ندارند

آرايشگر گفت:

چرا چنين حرفي ميزني؟

من اينجا هستم. من آرايشگرم

همين الان موهاي تو را کوتاه کردم

مشتري با اعتراض گفت:

نه. آرايشگرها وجود ندارند

چون اگر وجود داشتند. هيچکس مثل مردي که

بيرون است. با موهاي بلند و کثيف و ريش اصلاح نکرده پيدا نميشد

آرايشگر: نه بابا ! آرايشگرها وجود دارند

موضوع اين است که مردم به ما مراجعه نميکنند

مشتري تائيد کرد: دقيقا نکته همين است

خدا هم وجود دارد!

فقط مردم به او مراجعه نميکنند و دنبالش نميگردند

براي همين است که اين همه درد و رنج در دنبا وجود دارد

شطرنج-ستاره 262

زندگي مثل بازي شطرنج مي مونه !

اگر بلد نباشي همه ميخوان بهت ياد بدن چه طور بازي كني و اگر خوب بازي كني همه مي خوان شكستت بدن

حرفهای هفته-تازه نفس

 

1-سعي كن وقتي شكست مي خوري درس عبرت بگيري

2-هنگاميكه به دنبال خوشي هاي بزرگ هستي خوشي هاي كوچك را ناديده نگير.

3-هميشه وسايل كمكهاي اوليه به همراه داشته باش

4-هميشه سعي كن كاري كني كه كارفرمايت در نظر ديگران جلوه خوبي داشته باشد.

5-با كسي معاشرت كن كه ديدش وسيع تر از تو باشد.

 

آرزو-دریا

آرزو را بايد در دل مخفي کرد تا بدان رسيد مثل دانه که اگر زير خاک مخفي شود ريشه زده و رشد ميکند اما اگر روي خاک باشد هرگز رشد نمي کند

اشتباهات-manager

لابراتوار توماس اديسون در دسامبر 1914 به طور کامل در اتش سوخت. با وجود اينکه خسارت وارده به ساختمان بيش از 2 ميليون دلار بود ولي ساختمان تنها به مبلغ 238000 دلار بيمه شده بود زيرا از بتن ساخته شده بود و ضد آتش به نظر مي آمد. بسياري از کارهاي اديسون در آن شب در شعله ها سوخت و خاکستر شد.

در شب اتش سوزي پسر 24 ساله اديسون, چارلز, ديوانه وار در ميان آتش و دود به دنبال پدر خود مي گشت. و بالاخره او را پيدا کرد که آرام اين صحنه را تماشا ميکرد, صورتش در مقابل آتش برق مي زد و مو هاي سفيدش در برابر باد به حرکت در آمده بود.

چارلز مي گويد:"قلب من به درد آمد, او 67 سالش بود و ديگر يک مرد جوان نبود. و همه زحماتش در آتش مي سوخت. وقتي مرا ديد از من پرسيد 'چارلز مادرت کجاست؟' وقتي جواب دادم نمي دانم گفت 'او را پيدا کن. و به اينجا بياور. او در تمام زندگيش هرگز چنين صحنه اي را دوباره نخواهد ديد.' "

فردا صبح اديسون به خرابه ها نگاه کرد و گفت: " ارزش زيادي در بلا ها وجود دارد. تمام اشتباهات ما در اين آتش سوخت. خدا را شکر که مي توانيم از اول شروع کنيم."

سه هفته بعد از آتش سوزي اديسون اولين فونوگرافش را به جهان عرضه کرد.

بی نهایت-تن ناز

ملاصدرا مي گويد:

خداوند بي نهايت است و لامکان و بي زمان

اما به قدر فهم تو کوچک مي شود

و به قدر نياز تو فرود مي آيد

و به قدر آرزوي تو گسترده مي شود

و به قدر ايمان تو کارگشا مي شود

يتيمان را پدر مي شود و مادر

محتاجان برادري را برادر مي شود

عقيمان را طفل مي شود

نااميدان را اميد مي شود

گمگشتگان را راه مي شود

در تاريکي ماندگان را نور مي شود

رزمندگان را شمشير مي شود

پيران را عصا مي شود

محتاجان به عشق را عشق مي شود

خداوند همه چيز مي شود همه کس را...

به شرط اعتقاد

به شرط پاکي دل

به شرط طهارت روح

به شرط پرهيز از معامله با ابليس

بشوييد قلب هايتان را از هر احساس ناروا

و مغزهايتان را از هر انديشه خلاف

و زبان هايتان را از هر گفتار ناپاک

و دست هايتان را از هر آلودگي در بازار

و بپرهيزيد از ناجوانمردي ها، ناراستي ها، نامردمي ها ...

چنين کنيد تا ببينيد چگونه

بر سفره شما با کاسه اي خوراک و تکه اي نان مي نشيند

در دکان شما کفه هاي ترازويتان را ميزان مي کند

و در کوچه هاي خلوت شب با شما آواز مي خواند

سوء استفاده - شیدا20

سلام

 اينجانب شيدا از بيکاري خود سوء استفاده مثبت نموده و مطالب فوق العاده زيبايي رو در اختيارشما  دوستداران  مي گذارم......

 

    ***حضرت محمد(ص) مي فرمايند:***

 

 1)بهترين امت من کساني هستند که جواني را در طاعت خدا بگذرانند ،دل از لذت دنيا بر گيرند ودر اخرت بر اويزند تا خدا بالا ترين درجات بهشت را بوي پاداش دهد.

 

2)شاداب وضو بگير تا عمرت زياد شود.

 

3)بدنبال گناه عبادتي کن تا انرا محو کني!

 

4)هديه فرستيد تا کينه ها کم شود،نگراني ها رفع شود،دوستي ها فزون گردد.

 

5)بدانيد امروز وقت امادگي است،فردا مسابقه است،مسابقه بر سر بهشت است،و سر انجام باختگان در دوزخ...!

 

6)لباس مناسب با  تواضع از ايمان است.

 

7)انکه بخورد و شکر کند اجر کسي دارد که روزه گيرد وصبر کند.

دريا-mon

من با عشق آشنا شدم

و چه کسي اين چنين آشنا شده است ؟

          هنگامي دستم را دراز کردم

                       که دستي نبود.

                             هنگامي لب به زمزمه گشودم ،

                                         که مخاطبي نداشتم.

                                              و هنگامي تشنه ي آتش شدم ،

                                                              که در برابرم دريا بود و دريا و دريا.....!

                                              « دکتر علي شريعتي »

( دفتر هاي سبز ، ص چهل و سه )

راه حل - منیجر

اين شما هستين که راه حل رو انتخاب مي کنين

 
هنگامي که ناسا برنامه ي فرستادن فضانوردان به فضا را آغاز کرد با مشکل کوچکي روبرو شد ، آنها دريافتند که خودکارهاي موجود در فضاي جاذبه کار نمي کنند ، جوهر خودکار به سمت پايين جريان نمي يابد و روي سطح کاغذ نمي ريزد براي حل اين مشکل آنها شرکت مشاورين اندرسون را انتخاب کردندتحقيقات بيش از يک دهه طول کشيد ، دوازده ميليون دلار صرف شد و در نهايت آنها خودکاري طراحي کردند که در محيط بدون جاذبه مي نوشت زير آب کار مي کرد ، روي هر سطحي حتي کريستال مي نوشت و در دماي زير صفر تا سيصد درجه ي سانتيگراد کار مي کرد

روس ها راه حل ساده تري داشتند
آنها از مداد استفاده کردند

بهشت و جهنم-تن ناز

بهشت و جهنم

شخصي از پروردگار درخواست نمود به او بهشت و جهنم را نشان دهد . خداوند پذيرفت و او را وارد اتاقي نمود که مردم در اطراف يک ديگ بزرگ غذا نشسته بودند .
همه گرسنه و نااميد و در عذاب بودند . هر کدام قاشقي داشتند که به ديگ         مي رسيد ولي دسته قاشق ها بلند تر از بازوي آنها بود به طوري که نمي توانستند قاشق را به دهانشان برسانند . عذاب آنها وحشتناک بود . آنگاه خداوند به او گفت اينک بهشت را به تو نشان مي دهم ? او به اتاق ديگري که درست مانند اتاق اولي بود وارد شد . ديگ غذا و جمعي از مردم و همان قاشق هاي دسته بلند . ولي در آنجا همه شاد و سير بودند . آن مرد گفت: نمي فهمم چرا مردم در اينجا شادند در حالي که شرايط با اتاق بغلي يکسان است ؟
خدا گفت: خيلي ساده است . در اينجا آنها ياد گرفته اند که يکديگر را تغذيه کنند . هر کسي با قاشقش غذا در دهان ديگري مي گذارد
چون ايمان دارد کسي هست غذا در دهانش بگذارد ...

خوشنودی-اریک

شخص عصبي با وجود همه ي گرفتاريها/حساسيتهاوضعفهايش / گاهي ميتونه خوشحال و راضي باشه . اما خوشحالي و لذتش منوط به خيلي شرايط است. مثلا ممکن است از هيچ چيز لذت نبرد مگر اينکه تنها باشد / از هيچ کاري لذت نبرد مگر مبدع و گرداننده خودش باشد.براي اينکه راضي و خوشحال باشه احتياج به تاييد و تمجيد  وتصويب ديگران داره. بعضي وقت ها ساختمان روحي شخص عصبي براي خشنودي به گونه ي دگر است.مثلا زني ممکنه از موفقيت شوهرش هم لذت برد وهم بعلت بخل و حسد کلي که در او هست باطنا ناراضي و خشمگين گردد.فرد عصبي مثل ابري با کوچکترين نسيمي شکلش عوض مي شود . ترس دائمي او از اينکه ممکن است هر ان مورد بي مهري /ملامت/انتقاد و بي اعتنائي قرار گيردو مانع پايداري لذت و خوشي او مي گردد. هر اتفاق کوچکي که ممکن است در زندگي براي هرکس پيش بياد بنظر شخص عصبي مصيبت بزرگي ميرسد.بکوچکترين انتقاد وتذکري غم وجودش را فرا مي گيرد.گاهي ممکن است احساس ياس و در ماندگي پنهان و مخفي باشد. در ظاهر فرد پر از اميد و ارزوست / براي بهتر شدن زندگيش نقشه ميکشد/تلاش مي کند و دائما در جنب وجوش است . چنين تلاشهائي براي فرار از ناراحتي هاي درونيست.طبقه بندي عصبانيت:/حرکات غير ارادي/:علائم ان حرکات زياد قسمت هاي مختلف بدن که از کنترل اراده خارج است.تشنج.زياد کار مي کنند و نمي توانند ارام بنشينند يا به استراحت و تفريح بپردازند./حساسيت/:توسط حواس پنج گانه.به محض اينکه صداي کشش ناخن بروي تخته سياه را مي شنوند از فرط عصبانيت نعره مي کشند و خون در بدنشان منجمد مي شود و وقتي دري بشدت بسته شود چنان از جايش ميپرد که انگار زلزله اومده.اين عوامل شامل بوها مزه ها مي شود./روحي يانفساني/:اين افراد دچار بدگماني ووحشت ونقصان اعتمادبنفس ورنج و حقارت هستند./عضوي/:احساس مي کند قلبش تند مي زند واحساس ارزش دروني و فشارهاي داخلي هستند

راز-رزسپید

هيچکاک مي‌گويد:
 من معتقدم که زن هم بايد مثل فيلمي پرهيجان باشد، بدين معني که ماهيت خود را کمتر نشان دهد و براي کشف خود، مرد را به نيروي تخيل و تصور زيادتري وادارد. بايد زنان پيوسته بر همين شيوه رفتار کنند و بگذارند مرد براي کشف آنها بيشتر به خود زحمت دهد».

گذشتن-تناز

زن وشوهر جواني سوار برموتورسيکلت در دل شب مي راندند.
انها از صميم قلب يکديگر را دوست داشتند.
زن جوان: يواشتر برو من مي ترسم! مرد جوان: نه ، اينجوري خيلي بهتره! زن جوان: خواهش مي کنم ، من خيلي ميترسم! مردجوان: خوب، اما اول بايد بگي دوستم داري. زن جوان: دوستت دارم ، حالامي شه يواشتر بروني.
مرد جوان: مرا محکم بگير . زن جوان: خوب، حالا مي شه يواشتر بروني؟ مرد جوان: باشه ، به شرط اين که کلاه کاسکت مرا برداري و روي سرت بذاري، اخه نمي تونم راحت برونم، اذيتم مي کنه.

روز بعد روزنامه ها نوشتند:
برخورد يک موتورسيکلت با ساختماني حادثه افريد.در اين سانحه که بدليل بريدن ترمز موتور سيکلت رخ داد، يکي از دو سرنشين زنده ماند و ديگري در گذشت.


مرد جوان از خالي شدن ترمز اگاهي يافته بود پس بدون اين که زن جوان را مطلع کند با ترفندي کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست براي اخرين بار دوستت دارم را
از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند .

حرکت-sa 206

به آرامي آغاز به مردن ميکني اگر شغلي را که دوست نداري عوض نکني اگر با آدم هاي تازه همنشين نشوي و به آرامي آغاز به مردن ميکني اگر تکراري شوي.

 قدمي بردار از بگذار که احساس هوايي بخورد از تو تا دنيا راهي نيست

اعتماد -manager

چهار دانشجو كه به خودشان اعتماد كامل داشتند يك هفته قبل از امتحان پايان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر ديگر حسابي به خوشگذراني پرداختند. اما وقتي به شهر خود برگشتند متوجه شدند كه در مورد تاريخ امتحان اشتباه كرده اند و به جاي سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراين تصميم گرفتند استاد خود را پيدا كنند و علت جا ماندن از امتحان را براي او توضيح دهند. آنها به استاد گفتند: « ما به شهر ديگري رفته بوديم كه در راه برگشت لاستيك خودرومان پنچر شد و از آنجايي كه زاپاس نداشتيم تا مدت زمان طولاني نتوانستيم كسي را گير بياوريم و از او كمك بگيريم، به همين دليل دوشنبه دير وقت به خانه رسيديم.».....استاد فكري كرد و پذيرفت كه آنها روز بعد بيايند و امتحان بدهند. چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر يك ورقه امتحاني را داد و از آنها خواست كه شروع كنند....آنها به اولين مسأله نگاه كردند كه 5 نمره داشت. سوال خيلي آسان بود و به راحتي به آن پاسخ دادند.....سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتيازي پشت ورقه پاسخ بدهند كه سوال اين بود: « كدام لاستيك پنچر شده بود؟»....!!!!

بازي کردن با اعصاب ديگران -my love

پنجاه راه براي بازي کردن با اعصاب ديگران
 
روزهاي تعطيل مثل بقيه روزها ساعتتون رو كوك كنين تا همه از خواب بپرن! ?اين روش براي افرادي كه غير از ساديسم ، رگه هايي از مازوخيسم هم دارن پيشنهاد ميشه
سر چهارراه وقتي چراغ سبز شد دستتون رو روي بوق بذارين تا جلويي ها زود تر راه بيفتند
وقتي ميخواين برين دست به آب با صداي بلند به اطلاع همه برسونين
وقتي از کسي آدرسي رو مي پرسين بلافاصله بعد از جواب دادنش جلوي چشمش از يه نفر ديگه بپرسين
کرايه تاکسي رو بعد از پياده شدن و گشتن تمام جيبهاتون به صورت اسکناس هزاري پرداخت کنيد
همسرتون رو با اسم همسر قبليتون صدا بزنين
جدول نيمه تموم دوستتون رو حل کنين
روي اتوبان و جاده روي لاين منتهي اليه سمت چپ با سرعت پنجاه کيلومتر در ساعت حرکت کنين
وقتي عده زيادي مشغول تماشاي تلويزيون هستند مرتب کانال رو عوض کنين
از بستني فروشي بخواين که اسم پنجاه و چهار نوع بستني رو براتون بگه
در يک جمع سوپ يا چايي رو با هورت کشيدن نوش جان کنين
به کسي که دندون مصنوعي داره بلال تعارف کنين
وقتي از آسانسور پياده ميشين دکمه هاي تمام طبقات رو بزنين و محل رو ترک کنين
وقتي با بچه ها بازي فکري مي کنين سعي کنين از اونها ببرين
موقع ناهارتوي يک جمع جزئيات تهوع وگلاب به روتون استفراغي که چند روز پيش داشتين رو با آب و تاب تعريف کنين
ايده هاي ديگران رو به اسم خودتون به کار ببرين
بوتيک چي رو وادار کنيد شونصد رنگ و نوع مختلف پيراهنهاشو باز کنه و نشونتون بده و بعد بگين هيچ کدوم جالب نيست و سريع خارج بشين
شمع هاي کيک تولد ديگران رو فوت کنين
اگر سر دوستتون طاسه مرتب از آرايشگرتون تعريف کنين
وقتي کسي لباس تازه مي خره بهش بگين خيلي گرون خريده و سرش کلاه رفته
صابون رو هميشه کف وان حموم جا بذارين
روي ماشينتون بوقهاي شيپوري نصب کنين
وقتي دوستتون رو بعد ازيه مدت طولاني مي بينين بگين چقدر پير شده
وقتي کسي در جمعي جوک تعريف مي کنه بلافاصله بگين خيلي قديمي بود
چاقي و شکم بزرگ دوستتون رو مرتب بهش يادآوري کنين
بادکنک بچه ها رو بترکونين
مرتب اشتباه لغوي و گرامري ديگران هنگام صحبت رو گوشزد کنين و بهش بخندين
وقتي دوستتون موهاي سرش رو کوتاه ميکنه بهش بگين موي بلند بيشتر بهش مي ياد
بچه جيغ جيغوي خودتون رو به سينما ببرين
کليد آپارتمان طبقه سيزدهم تون رو توي ماشين جا بذارين و وقتي به در آپارتمان رسيدين يادتون بياد! ?اين راه هم جنبه هايي از مازوخيسم در بر داره
ايميل هاي فورواردي دوستتون رو هميشه براي خودش فوروارد كنين
توي كنسرتهاي موسيقي بزرگ و هنري ، بي موقع دست بزنين
هر جايي كه مي تونين ، آدامس جويده شده تون رو جا بذارين! ?توي دستكش دوستتون بهتره
حبه قند نيمه جويده و خيستون رو دوباره توي قنددون بذارين
نصف شبها با صداي بلند توي خواب حرف بزنين
دوستتون كه پاش توي گچه رو به فوتبال بازي كردن دعوت كنين
عكسهاي عروسي دوستتون رو با دستهاي چرب تماشا كنين
پيچهاي كوك گيتار دوستتون رو كه ? دقيقه ديگه اجراي برنامه داره حداقل ??? درجه در جهات مختلف بچرخونين
با يه پيتزا فروشي تماس بگيرين و شماره تلفن پيتزا فروشي روبروييش كه اونطرف خيابونه رو بپرسين
شيشه هاي سس گوجه فرنگي و هات سس فلفل رو عوض كنين
موقع عكس رسمي انداختن براي هر كس جلوتونه شاخ بذارين
توي ظرفهاي آجيل براي مهموناتون فقط پسته ها و فندقهاي دهان بسته بذارين
شونصد بار به دستگاه پيغام گير تلفن دوستتون زنگ بزنين و داستان خاله سوسكه رو تعريف كنين
توي روزهاي باروني با ماشينتون با سرعت از وسط آبهاي جمع شده رد بشين
توي جاي كارت دستگاههاي عابر بانك چوب كبريت فرو كنين
جاي برچسبهاي قرمز و آبي شيرهاي آب توالت هتل ها رو عوض كنين
يكي از پايه هاي صندلي معلم يا استادتون رو لق كنين
توي مهموني ها مرتب از بچه چهار ساله تون بخواين كه هر چي شعر بلده بخونه
چراغ توالتي كه مشتري داره و كليد چراغش بيرونه رو خاموش كنين
ورقهاي جزوه ء ??? صفحه اي دوستتون كه ازش گرفتين زيراكس كنين رو قاطي پاتي بذارين ، يه بر هم بزنين ، بعد بهش پس بدين

تجربه-my love

هيچوقت از دوست داشتن انصراف نده..حتي اگه کسي بهت دروغ گفت بازم بهش فرصت بده...عشق رو تجربه كن... حتي اگر توش شکست بخوري .......اينو بدون که اگه کسي وارد زندگيت شد و گذاشت رفت علاوه بر اينکه خاطره بجا ميزاره مي تونه يه تجربه هم بجا بزاره

راز و نیاز با خدا-ttr

خواب ديدم:
در خواب با خدا گفت و گويي دارم، خدا گفت پس مي خواهي با من گفت و گو کني؟ گفتم اگر وقت داشته باشيد. خدا گفت وقت من ابدي است.چه سوالاتي در ذهن داري که مي خواهي از من بپرسي؟ چه چيز بيش از همه شما را متعجب مي کند؟ و خدا پاسخ داد:
اينکه آنها از بودن در دوران کودکي ملول مي شوند، عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکي را مي خورند،اينکه سلامتشان را صرف به دست آوردن پول ميکنند و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتي مي کنند،از اينکه با نگراني نسبت به آينده زمان حال فراموششان ميشود آن چنان که ديگر نه در آينده زندگي ميکنن و نه در حال، اينکه چنان زندگي ميکنند که گويي هرگز نخواهند مرد و چنان مي ميرند که گويي هرگز زنده نبوده اند.
خداوند دستهاي مرا در دست گرفت و مدتي هر دو ساکت مانديم بعد پرسيدم به عنوان خالق انسانها مي خواهيد آنها چه درسهايي از زندگي ياد بگيرند؟
و خداوند با لبخند پاسخ داد:
ياد بگيرند،که نمي توان ديگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد اما مي توان محبوب ديگران شد.
ياد بگيرند، که خوب نيست خود را با ديگران مقايسه کنند.
ياد بگيرند،که ثروتمند کسي نيست که دارايي بيشتري دارد بلکه کسي است که نياز کمتري دارد.
ياد بگيرند،که ظرف چند ثانيه مي توان زخمي عميق در دل کساني که دوستشان داريم ايجاد کنيم ولي سالها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التيام يابد0.
ياد بگيرند،کساني هستند که آنها را عميقا دوست دارند اما بلد نيستند احساسشان را ابراز کنند يا نشان دهند.
ياد بگيرند، که مي شود دو نفر به يک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببينند.
ياد بگيرند، که هميشه کافي نيست ديگران آنها را ببخشند بلکه خودشان هم بايد خود را ببخشند و با بخشيدن، بخشش ياد بگيرند.
و ياد بگيرند، که من اينجا هستم.
هميشه