همیشه باور این که کسانی از آسمان مه آلود زندگیم پرواز کرده اند برام مشکل بوده. به خصوص  اونایی که دره ای عمیق در اعماق کوههای سر به فلک کشیده نا آگاهی ها و شرارت های دلم کنده اند برای رساندن شط نور به جوانه امید زندگی ام.

همیشه لذت با آنها بودن را همراه و همیار خویشتن احساس می کنم و سعی بر عادت به نبودن با آنها را در وجودم قتل عام می کنم.

هنوز منتظر بازگشت پرستو هستم

می گویند بهار

همین نزدیکی است

می شود آیا جرعه ای نور

در پیاله عمرم

بریزی

تا

بهار...


پ.ن. برگشتم. از این که تو این مدت کوتاه چطورشد که زیرو رو شدم خودم هم خبر ندارم. 

سنگهای صبوری که گوش دل به فریادم سپردند را پاس می گویم. سعی می کنم بهتر تر بشم. بهتر تر!