امیدبه بازگشت مهاجر
همیشه باور این که کسانی از آسمان مه آلود زندگیم پرواز کرده اند برام مشکل بوده. به خصوص اونایی که دره ای عمیق در اعماق کوههای سر به فلک کشیده نا آگاهی ها و شرارت های دلم کنده اند برای رساندن شط نور به جوانه امید زندگی ام.
همیشه لذت با آنها بودن را همراه و همیار خویشتن احساس می کنم و سعی بر عادت به نبودن با آنها را در وجودم قتل عام می کنم.
هنوز منتظر بازگشت پرستو هستم
می گویند بهار
همین نزدیکی است
می شود آیا جرعه ای نور
در پیاله عمرم
بریزی
تا
بهار...
پ.ن. برگشتم. از این که تو این مدت کوتاه چطورشد که زیرو رو شدم خودم هم خبر ندارم.
سنگهای صبوری که گوش دل به فریادم سپردند را پاس می گویم. سعی می کنم بهتر تر بشم. بهتر تر!
+ نوشته شده در ۱۳۸۷/۱۲/۱۳ ساعت 11:24 توسط یوسف
|
خب اسمم که هست ، از کارهای جدید هم خوشم میاد. اهل تجربه ام حتی با این سن و سال. تاریخ ایران و ادبیات ایران و آذربایجان و انگلیسی و علوم خوراکمه. عکاسی رو دوست دارم و انجام میدم. دوست دارم تو طبیعت باشم و کوه میرم اگه فرصت بکنم. خدا رو شکر یه نونی در میاریم می خوریم. خوشحال می شم کاری واسه تون بکنم.