ناجي

 

امروز فرصت آن را پيدا كرديم در شهرمان مهمان بزرگي را ميزباني كنيم هر چند با دستاني واقعا خالي.

جيك جيك گنجشكهاي كوچه و بازار در اين زمستان نيامده  خبر از حضور مردي داشت كه گنجشكهاي ايران را پر آوازه كرده است.

اصلاً امروز گنجشكهاي سرتاسر آذربايجان به افتخار او آواز سر داده بودند.

مردي كه همه مان او را مي شناسيم: مجيد مجيدي

 

امروز آغاز 67 مین سال زندگي يك مرد ديگر نيز بود كه در اين سالها ردپاي او را در جاي جاي لحظه هاي تلخ و شيرين افكار مجيدي مي توان ديد.

با لهجه كامل صحبت مي كند. ساده و بي پيرايه است. آنچنان كه اكثر مردم خطه شمال غرب اينگونه اند. در صحبتش مي توان تمام اعماق صاف و ساده قلب يك آذربايجاني خوب را  ديد. تهي از هرگونه دغل.

به قول مدير كل سازمان ارشاد او فعلاً در بازار ركود معنويت و تكنيك و ... به تنهايي ناجي سينما و فرهنگ اين سرزمين شده است.

به قول مجيدي كارواني با آن دبدبه و كبكبه از المپيك يك و نصفي مدال آورد و او به تنهايي يك ارزش براي ايران و آذربايجان و تبريز به ثبت رساند. كاري كه شايد به اين زوديها كسي نتواند بدان دست يازد.

او  رضا ناجي برنده خرس نقره اي جشنواره فيلم برلين است با بازي زيبايش درآواز گنجشكها.

 

پ.ن. امروز مراسم در مجتمع فرهنگي 29 بهمن برگزار شد. طبق معمول سالني در خور برايمان نيست! نصف مردم سرپا هستند ولي علاقه مند. عكسها را با علي گرفته ايم و ياد تمام كساني كه نبودند را خالي كرديم. براي اطلاعات بيشتر مي تونين يه جستجوي ساده تو گوگل بكنين. به گشتنش مي ارزه.

 

http://en.wikipedia.org/wiki/Reza_Naji

بالاخره یه روز نوار بدبیاریام رو   قیچی میکنم

وقتي 

  

 *Great expectations

      

                                                آدم

 

                      ** Gone with the wind

                                                              

                                                                  مي شود

 

*آرزوهای بزرگ(چارلز دیکنز)

** بر باد رفته(مارگارت میچل)

 


توضیحی درباره یک اتفاق

اگر مراد تو ای دوست نامرادی ماست /مراد خویش دگرباره بر نخواهم خواست

عنایتی که تو را بود اگر مبدل شد/خلل پذیر نباشد ارادتی که مراست

مرا به هر چه کنی دل نخواهی آزردن/که هر چه دوست پسندد به جای دوست رواست

هزار دشمنی افتد میان بدگویان/ میان عاشق و معشوق دوستی برجاست


سلام به همتون . چه اونهایی که پیغام میزارن چه اونهایی که با آرامش و سکوت نظاره گرند. این مطلب رو نمی خوام فعلا عوض کنم به خاطرش مجبورم این زیر میرا یه جایی مطلب بنویسم.

سفر به بزقوش- سفری برای فراموش کردن یک اتفاق

دیروز جای همه تون رو خالی کردم تو قله بزقوش. چند ماه قبل تو تابستون اینجا بودیم و موقع عکس یادگاری که شد همه بچه های همنورد حتی جاهاشون موقعی که عکس تکی می انداختن تو ذهنم مرور شد. یاد مسعود یاد کمال شبخیز یاد بابای خودم. یاد آبجی و یوسف و حتی یاد آنی. باد و سردی هوا نشان فرارویش زمستان عزیز و پاک را دارد و این نهیب را که وقت رفتن است و تو باید به سپیدی رسی تا قدم در راه حق بگذاری آنچنانکه در حج می کنی و آنچنان که در سفر عظیم آخرت می کنندت. سپید و پاک اما این جسمت است که سپید پوش است و پاک و آنچه در ورای این سپیدی است باید که سپیدتر باشد و تو ماموری به پاکی و عصیان بر علیه آنچه تو را از این سپیدی باز دارد.

مسیر دره به سمت قله با درگیری نسبی با سنگ و صخره که عمدتا به خاطر سیل دو هفته پیش بود تنوعی نو بود و تلاشی مضاعف می طلبید که میسر شد و من که علی رغم گرفتاری خانوادگی در این برنامه به اصرار دلم بودم مجبور به تحمل نگاه پدر و خواهرم نیز شدم که برای شاید اولین بار اصرار مرا برای حضور در کوهستان می دیدند. ولی باید برای شکر و رهایی از آنچه در درونم شعله می کشید می رفتم و آنگاه که پای در قله نهادم صدای اذان بود و شکوه و جلال خاصی بزقوش را فرا گرفته بود. ندای الله اکبر کوهنوردی از بچه های تیم ماشین سازی تبریز که قبل از ما در قله بودند آنچنان نشانه بود که باور کردم باید اینجا همه چیز را بگذارم و برگردم. و گذاشتم و برگشتم . باید که آنچه را می بایست فراموش کنم دفن می کردم و اینکار را در قله این کوه زیبا و با یاری نازنینم انجام دادم باشد که در مسیر بازگشت به خویشتن یاریش را ادراک کنم.

ترس

امشب روح او در خانه اش تنهاست مثل همین دو سه سالی که که تنهایی زندگی می کرد.

از بعد افطار یه حس غریب یه ترس تو وجودمه. خیلی هم داره اذیتم می کنه. امشب آخرین گروه به کاشانه خود بر گشتند و ما نیز بالطبع به خانه خود برگشتیم و از موقع وداع و بستن درب خانه مادر( ما به مامان مامانم می گفتیم مادر و به مامان بابام می گیم آبا) دلم همین طور در اضطراب افتاده است. امشب اگر روحش به آن خانه برگردد دیگر فرزندانش را و نوه هایش را که بسیار دوست می داشت نخواهد دید و غریبانه همچون سالهای قبل تنها می ماند و اینبار شاید تنهاییش توام با وحشتی باشد بسیار مضاعف و دردناک. این حسی است که تجربه اش را نداشته ام ولی ترسم گواه آن است که تجربه ای است دهشتناک. کندن از عزیزان و قدم گذاشتن در مسیری ناشناس. درست حسی شبیه آن جنین که نمی خواهد فضای کوچک و رویایی تاریک خود را با دنیای رنگین و روشن زندگی عوض کند و از ترس گریه اش سر به آسمان میزند و  دوباره از ترسش یارای بازکردن چشمانش را ندارد و فکر کنم این ترس چند شبی است که همراه این روح است. نه یارای دل کندن از این دنیا و دلبستگیهایش و نه یارای رفتن. ماندن میان دو راهی سکون و حرکت.

و من چقدر می ترسم خدا می داند....

- همواره از دو چیز واهمه داشته ام نخست از بر باد رفتن آبرویی و دیگری مرگ.حتی صحبت از این دو مرا وادار به یک واکنش کاملا غیر ارادی احساسی می کند و حتی یاد توی نازنین نیز خیلی از وقتها آرامم نمی کند. و این یعنی اینکه من راه زیادی تا شدن دارم.....

- چند روز قبل از رفتنش تلفن زدم. خودش گوشی را برداشت برخلاف خیلی وقتها که مرا با دامادمان یا پسر خاله ام اشتباه می گرفت شناخت. وقتی حالش را پرسیدم باز صحبت از رفتن کرد گفت این زمستان را نخواهد دید و من دوباره مجبور به واکنش شدم و وادارش کردم که دیگر چنین حرفی نزند و گفتم که موقع سفر همه می رویم و لزومی به یاد آوری آن نیست

و او رفت همانگونه که خود گفته بود!

-زن بسیار ساده ای بود. حرف دلش را راحت می زد و حتی پیش هر کسی خیلی وقتها سر این درددلهای بی موقع  با خیلیهامون حرفش شده بود. بهش می گفتیم حرفات رو پیش هر کسی نزن ولی تا آخرش حرف خودش رو زد.

-زن بسیار ساده ای بود به خاطر همینم زود حرف و درد دیگران رو قبول میکرد. خیلی تو روحیه اش اثر منفی داشت. چشماش روز بروز ضعیف تر می شد. و من حرصم می گرفت که بعضی ها برای توجیه اعمال و کوتاهی خودشون دردهاشون رو براش می گفتن و بهانه می آوردن و اونم غصه اینها رو می خورد. نمی تونم ازشون بگذرم.....

-نتونستم آرزوش رو برآورده کنم............................

- روز دهم تو اداره پشت میزم فقط چند لحظه خوابم برد تو عالم خواب و بیداری به یه اعلامیه ترحیم فکر می کردم که اسم منم توش بود تا به خودم اومدم یه حسی یهم گفت برنامتو عوض کن برو ببینش. زنگ که زدم مامانم گفت حالش خوب نیست تا برسم یه ساعتی طول کشید. بی قرار بود و تو کما. نبضشو گرفتم بالای ۱۲۰ بود انگار قلبش داشت از تنش می زد بیرون. اورژانس اومد. دکتر اومد و دیگه نبود! به همین راحتی..................................................

-مامان بابام که بهش می گیم آبا حالش خوب نیست . این دوتا مامان بزرگم قبل اینکه باهم فامیل بشن مدتها با هم همسایه بودن. وقتی رفتم دیدنش بغض گلوش رو گرفت به زور نیگهش داشتم تا گریه نکنه ولی می دونم الان اونم تنهاست و شاید به روزگار باهم بودنشان فکر می کنه و گریه می کنه.

- چها پنج سال کارم این بود که عصر ها یه سر به مادر بزنم و شب هم پیش آبام بمونم. چیکار می تونستم بکنم من یه نفرم اونها دو نفر . بعد خدمت سربازی این ترس لعنتی نذاشته برگردم. همیشه با این که تنها بودم از تنهایی وحشت داشتم.

-این دو تا مامان بزرگم یه طورای شدیدی قایم بذات بودن و هستن. دوست دارن کاراشون رو خودشون انجام بدن از تمیز کردن خونه گرفته تا آماده کردن غذا اونم تو سن هشتاد سالگی کاش یه کم منم مثل اونها بودم. بعد فوت دو تا بابا بزرگام سال ۱۳۶۷ دو تاشون تنها موندن و تنها زندگی کردن..............

-یادمون باشه خیلی زود دیر میشه حتی زودتر از اونی که تصورش رو بکنیم .همدیگه رو فراموش نکنیم.

- اونروز داشتم سکته می کردم وقتی کامنت تاترا رو دیدم. این کامنتشه حتما دیدین ولی یه بار دیگه با دقت بخونین:

خدايا، به هر که و به هرچه دل بستم،
تو دلم را شکستي،

هر کجا خواستم دل مضطرب و دردمندم را آرامش دهم،
در سايه اميدي، و به خاطر آرزويي،
براي دلم امنيتي به وجود آورم،
تو يکباره همه را برهم زدي،
و در طوفان هاي وحشتزاي حوادث رهايم کردي،
تا هيچ آرزويي در دل نپرورم
هيچ وقت آرامش و امنيتي در دل خود احساس نکنم...
تو اين چنين کردي تا به غير از تو محبوبي نگيرم
و به جز تو آرزويي نداشته باشم،
و جز تو به چيزي يا به کسي اميد نبندم،
و جز در سايه توکل به تو، آرامش و امنيت احساس نکنم...
خدايا ترا بر همه اين نعمتها شکر مي کنم."

شهيد چمران

ساعت ثبتش ۱۷:۰۹ روز ۱۰/۶/۸۷ هستش دقیقا لحظه ای که مادربزرگم داشت می رفت.........

- از همتون ممنونم. اینجا تنها جاییه که می تونستم بنویسم . دارم می ترکم. بغض نمی ذاره. مغزم هم کار نمی کنه. با این همه نشانه چرا من باید اینطوری باشم.

کل سیستمم ریخته بهم. تحمل روزه رو هم ندارم . سعی می کنم برگردم. حداقل به خاطرش و به خاطر خودم.

چند شبی که فرصت کردم و تنها بودم اومدم سرزدم و به حرفهاتون فکر کردم. از همتون ممنونم هرچند تا امشب دلم نمی خواست چیزی بنویسم.

یه توضیح(شعرها از مصدق و سید علی صالحی)

این مطلب رو درارتباط با بحث کوتاه دیشب با رز و مسعود می نویسم. اولش اینکه به قول حمید مصدق باید بگم:

 

من اگر بنشینم

تو اگر بنشینی

چه کسی برخیزد

چه کسی با دشمن بستیزد

........

 

و در جواب هر دو دوستم و تمام دوستایی که به یادمن باید بگم:

 

اصلاً به فرض که مردمان هنوز در خوابند

فرض که هیچ نامه ای هم به مقصد نرسید

فرض که بعضی از اینجا دور

حتی نان از سفره و کلمه از کتاب

شکوفه از انار و تبسم از لبانمان گرفته اند

 

با

                   رویاهامان

                   

                                                 چه می کنند؟!

 

 

آینده متعلق به من و توست.

                                      آمده ام که سر نهم ......

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پیش سوغاتی سفر به درون

 دیگران را ببخش نه بخاطر آنکه لایق بخششند ، بخاطر اینکه تو لایق آرامشی

 

دماوند

تقدیم با عشق به تمام کسانی که با من بودند و به یاد من بودند و یا فراموششان کرده بودم!

عکس بالا ارتفاع ۵۲۰۰  به یاد دوستان و همراهان صمیمی این وبلاگ

عکس پایین کمپ سیمرغ- ارتفاع ۴۱۵۰ متر- جای همتون خالی

 

یاد مهتابی-یوسف

به نام تو ای نازنین که فراموشم نمی کنی

 

اول اینکه از همتون می خوام همونطور که منو از یادتون نبردین و تو این 5 ماه همیشه هوا مو داشتین از خدا بخواین اگه ممکنه این آقا مهدی ما رو هم تو کنکور هنر فردا همراهی کنه همونطور که همراه همه مون بوده. ممنون از محبتتون. آخه من می دونم مهدی با کار و شبها موندن تو محل کار تو وسط زمستون و هزار تا بدبختی دیگه چطور درس خونده پس یادتون که نمیره.


خب ساعت 12 رسیدم خونه.  می خواستم فقط یه مطلب بنویسم که مجبورم دو تاش بکنم.

هنوزم شام نخوردم. یه سر  به تفسیر آیات ۹۵ به بعد کهف بزنین شاید پیامی واستون باشه.


مطلب اول:

 

فیزیک خوندن من باعث شده که عدم قطعیت یکی از اصول زندگیم بشه. طوری که حتی اگه کاری با عقل و منطق ۹۹/۹۹ درصد جور نیاد ولی احساسم بگه برو جلو به امید همون یک صدم درصد می رم جلو. من خیلی وقتها از همین یک صدم درصدها تونستم به راه حل برسم امید وارم همین یک صدم درصدی که به پایداری گروه دارم درست از آب دربیاد.

امروز خیلیهایی که نیومده بودند یا زود رفتند یه گفتگوی خوب  رو از دست دادند.

 

فکر همه چیز رو می کردم الا حضور یه عده از پیشکسوتهای گروهمون رو تو دفتر. اونایی که سال ۱۳۶۹ بنیان جدید گروه رو گذاشتند و خیلی از اعضا نیز دست پروده همین ها هستن.

 

صحبت از یه سئوال ساده شروع شد  و بعد جواب از خود من درباره نشریه گروه و خیلی سریع به مشکلی که داریم کشیده شد و آخر سر هم قرار شد از گذشته هر چی داریم تو دلهامون بمونه و حرفش رو نزنیم و تا هفته دیگه مسئله انتخابات با کمک همین پیشکسوتها حل بشه.

پس من هم چیزی در اینباره نمی نویسم فقط برداشتهای شخصی خودم رو می گم.

 

اول اینکه بچه ها با حضور و سکوت معنی دار و تمانینه خود نشون دادند که احترام واسه شون حرف اول رو میزنه. مصداق جملاتی که خیلی دوست دارم و دوباره می نویسمشون که:

 

 

به بزرگتر از خود احترام بگذار که بیش از تو عبادت خدای کرده است

به کوچکتر از خود احترام بگذار که کمتر از تو معصیت کرده است

و به همسن خود احترام بگذار زیرا که در پیشگاه حق نمی دانی که تو برتری یا او.

 

 

دوم اینکه اعتقادی که به حضور فعال زنان در عرصه های مختلف دارم اینجا نیز نمود داشت به امید روزی که شان والای یک زن به عنوان یک انسان همواره مد نظر باشد.

 

سوم اینکه یادمان باشد احتراممان همواره متقابل باشد.

 

چهارم اینکه سعی کنیم تنهایی به قاضی نریم. معمولا عادت کردیم که  همه چیز رو بر علیه خودمون ببینیم بدون اینکه جوانب رو بررسی کنیم.

 

دست آخر اینکه امیدوارم با تجربه بزرگترها و نیروی جوانترها گروهی که حتی در این شرایط خاص برای برنامه سهند و جام بیش از ۴۰ نفر عضو همدل و آماده دارد که در کل کشور بی نظیر است راه خود را همچنان محکم و استوار ادامه دهد.

 

این گروه امانتی است که فعلاً فکر و عملکرد ما روش تاثیر گزاره. کاش بتونیم با حمایت از حق امانتدار خوبی برای فکرهای بزرگی باشیم که پایه گزار آن بودند.

 


اما مطلب دوم رو با یه حکایت نقل می کنم.

 

موقعی که یوسف را در بازار مصر برای فروش عرضه کردند پیرزنی نیز جلو آمده و تقاضای خرید او را کرد. تنها دارایی زن در دنیا تنها یک خروس بیش نبود. خود بهتر

می دانید که عزیز مصر با قیمتی گزاف یوسف را خرید ولی عملکرد پیرزن همواره  یه علامت سئوال برام داشته.

 

 

پیرزن دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد و گفت خدایا ببین من خود بهتر می دانم که قیمت یوسف بسیار گرانتر از این است ولی من با تمام مالمیک خویش تقاضای خرید    بنده ات را دارم تا شرمنده ات نگردم  و رو سفید باشم که من نیز در راه آزادی بنده راستین تو گامی برداشته ام و از رحمت تو نومید نبوده ام هر چند حکمت تو چیز دیگری باشد.

 

 

حالا نظرتون واسه ام مهمه . این حکایته یه دوسته. راستش رو بخواین من علی رغم اعتقاد به یک صدم درصدها چنین توکلی رو در خودم ندیده ام. حالا می تونید بگین انجام این چنین کاری درسته یا نه؟ کاری که فکر می کنین و عقل بهتون میگه محکوم به شکسته باید امتحان کرد یا نه؟ لطفا جواب تلگرافی بله و نه خیر ندین.

 

 

و اینم درد دل من بعد شنیدن حرفهای یه دوست

 

 

به دیدارم بیا هر شب

در این تنهایی تنها و تاریک خدا مانند دلم تنگ است.

 

بیا ای روشن، ای روشن تر از لبخند،

شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی ها

دلم تنگ است.

 

بیا بنگر چه غمگین و غریبانه،

در این ایوان سرپوشیده، وین تالاب مالامال

دلی خوش کرده ام با این پرستو ها و ماهی ها.

و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی.

بیا، ای هم گناه من در این برزخ.

بهشتم نیز و هم دوزخ.

 

به دیدارم بیا، ای هم گناه، ای مهربان با من،

که اینان زود می پوشند رو در خوابهای بی گناهیها

 و من می مانم و بی داد بی خوابی.

در این ایوان سر پوشیده متروک

 

 

شب افتاده است و در تالاب من دیری است

که در خوابند آن نیلوفرآبی و و ماهی ها، پرستوها

بیا امشب که بس تاریک و تنهایم.

بیا ای روشنی، اما بپوشان روی،

که می ترسم ترا خورشید پندارند.

و می ترسم همه از خواب برخیزند.

و می ترسم که چشم از خواب بردارند.

 

 

نمی خواهم ببیند هیچ کس مارا.

نمی خواهم بداند هیچ کس مارا.

و نیلوفر که سر بر می کشد از آب،

پرستوها که با پرواز با آواز،

و ماهیها که با آن رقص غوغایی،

نمی خواهم بفهمانند ،بیدارند.

 

 

 

شب افتاده است و من تنها و تاریکم.

و در ایوان و در تالاب من

دیری است در خوابند:

پرستوها و ماهیهاو آن نیلوفر آبی

 

 

بیا ای مهربان با من!

 

بیا ای یاد مهتابی!

 


و شاید این پایان یک آغاز باشد

با پیامی اینگونه

کسی چه می داند

 

شب آبستن است

 

 تا چه زاید سحر

 

امروز یه طوری بود. حتی از نامه ای هم که در رابطه با کارم بود اصلا" خوشحال نشدم خیلیهای دیگه بودند جشن می گرفتن. دو سال مبارزه و باز هم مبارزه. بالاخره نفهمیدیم کار می کنیم یا مبارزه.

اینو نوشتم که یادم باشه امروز چه حسی داشتم و همیشه همین گونه باشم.

تولدت مبارک!!!!

آبشار میراکی-1384 من و منصور

بیست و سوم اسفند اگه اشتباه نکنم تولد منصوره! یه سالی میشه ندیدمش و حتی زنگ هم نزده!! آخه می گن بزرگ شده. حالا اون بالابالاهاست. ولی واسه من همون گلپران خودمه. واسه همین هم این عکس رو زدم که بگم همیشه دلم خواسته باهاش باشم. این پایینی هم یعنی اینکه پهلوون تولدت مبارک همیشه اون بالابالاها باشی.

 

call me, gentle is your voice

 

 

 

خبر

تا دوشنبه گزارش شاهکار جمعه رو سایته. گزارش یک برنامه سراسر ترکیبی(کوهنوردی-برف و صخره و البته گل نوردی) واقعا خسته ام تا دوشنبه می نویسم.

سیستم جدید-4/12/86

بعد یک سال دوندگی شنبه با طبیبی یک سیستم جدید رو راه انداختیم. شدن ۹ تا. درسته خوشحالی زیاد واسم سازگار نیست ولی بالاخره خیلی ها دنبال این سیستم بودند که اومد تو تبریز. با این همه دردسری که من دارم. به خودم تبریک می گم!!!!!!

بعدش هم یه صبحونه خوب و شیرینی ای که روحی آورد و ناهاری که با طبیبی ساعت ۵ تو پیتزا ۲۰۰۰ خوردیم و سوغاتی هایی که خرید و مهمانسرا. انقدر خسته بودم که خوابم برد شب بعد و نتونستم برم خداحافظی باهاش. ولی دستش درد نکنه.

آنا در سفر حج

وقتی تو سفر حج ای اونهم از نوع فکریش همه چیز و همه کس رو با اون دید نگاه می کنی. پریروز۵/۱۲/۸۶ آنا(مادربزرگ ایوب آقا) فوت کرد( به قول اذربایجانی ها که اتفاقا خیلی هم بجاست دنیایش را عوض کرد). حج واقعی رو شروع کرد. تمام مراسم خاکسپاری و .... برام تداعی سفر حج بودند حتی گریه های پیرمردی که با حسرت و درد دفن آنا رو نظاره گر بود. یه لحظه فکر کردم که همه چیز بی معنی یه. به خاک و خلاص!! ولی الی الله زیاد امانم نداد هرچند خلوص من برای درک این سفر عظیم ناچیز ترین بی چیزی است.

عینالی

خب آماده نبودن بدن اجازه نمی ده آدم تو سرما زیاد از خونه اش دور بشه.اونهم جاهای پربرف! این هفته هم مقصد شد عینالی البته نه برای کوهنوردی بلکه بیشتر به خاطر عکس! دوربین های تازه و حرفه ای بچه های گروه آدم و وسوسه می کنه تا فقط عکس بندازه. علی،ابراهیم ،رحیم، اسماعیل و من. بعدش هم چون زود بود بازهم رفتیم چند تا عکس انداختیم و گشتی زدیم شاهگلی. اونهایی که زدن بیرون ضرر نکردند چون هوای خوبی بود.

 

دست نوشه های خودم - 3/1/78

به نام تو که نازنین و بهترینی

توقعی نداری،سراسر نیکی هستی و خوبی. به نام تو آغاز کردن دمیدن روح نو است در کالبد جسم خاکی. تولدی دوباره است. طلوعی دیگر است هر چند که از ته دل نباشد، ولی چیزی هست، امیدی هست، دست کم در اوج سختی، تنها تویی که

صبح امید من دل خسته ای!

از دنیز بخاطر آخر هفته

باده با محتسب شهر ننوشي زنهار       بخورد باده ات و سنگ به جام اندازد

عینالی-26/11/86

۸۶/۱۱/۲۶  جمعه : امروز پس از هفته ها دوری با ناصر رفتیم کوه. هفته قبل صعود سراسری بزقوش بود و یک هفته قبلش صعود سراسری قوچ گلی(کمال) بود که به علت آماده نبودن هر دوتاش رو از دست دادم. از ساعت 10 برف شروع کرد به باریدن و تو ارتفاع با باد توام شد ولی تمرین خوبی بود اینهم عکسهاش.

نتایج: اول اینکه کوه هرچقدر هم نزدیک خونه تون باشه باید وسایل کامل داشته باشی واسه همه شرایط.

دوم اینکه تعدادی از پدر مادرا با بچه هاشون تو این برف در حال صعود بودند این باعث می شه این بچه ها مثل ماها بچه ننه نشند.  خوبه بقیه هم یاد بگیرند که تو زمستون هم با رعایت یه سری اصول میشه از بخاری جدا شد.

سوم اینکه جای همتون خالی وقتی دایی ناصر مرا ببوس رو می خوند!

 

حج

امروز سفر حج رو آغاز میکنم دوست مردمانی ام جلوتره باید برسم.۲۴/۱۱/۸۶

۶۲/۱۱/۲۲ محمد رضا بجنب بابا پیر می شی ها .

تولدت مبارک.۲۲/۱۱/۸۶

۷۸/۱۱/۲۲ - یه پیوند خوشگل بین دو تا از از همکلاسیهامون اتفاق افتاد . یادش بخیر تو سربازی باشی و دلت جای دیگه تلپ تلپ بکنه. بالاخره  ۸ سال گذشت به همین راحتی .

  نهمین نقطه سر خطتون مبارک. ۲۲/۱۱/۸۶

عمو علی

۶۰/۱۱/۲۳ - روز مهمیه واسه من. چون یکی از از شروع هام از همین جاست. ۲۶ سال پیش عموم تو این روز وقتی خیلی جوون بود از دنیا رفت. ۲۶ سال بدون او بودن و زندگی کردن . هیچ وقت نتونستم راهش رو ادامه بدم ولی یادش همیشه باهامه. از این روز تنهایی رو خیلی راحتتر حس می کنم. تنهایی پدر و ... و خودم. اینبار شاید به کمک مردمانی های خوب و عموم برگشتم تو مسیر آخه من راننده خوبی نیستم.

روحش قرین شادی۲۳/۱۱/۸۶