سلام

خيلي خوشحال شدم كه سرزدين و حالمو پرسيدين.

تو اين چند روز چند تا اتفاق ناگوار افتاد كه كلي سيستم و فكر اكثر دوستان و منو مشغول كرد.

اولش فوت مامان يكي از دوستان بود كه سرطان داشت و بنده خدا هفته ديگه بايد دفاع هم بكنه.

بعديش هم فوت دو تا از دوستاي همنورد گروهمون تو صعود سراسري به بزقوش بود كه بهمن زدتشون.

خليل اقبالي و نادر.

اولي چندماهي بود كه عروسي كرده بود و دومي ۱۷-۱۸ ساله.

دوتاي ديگه شون هم كه زخمي شدن و الان بيمارستانن.

دو شب نخوابيدم. همش قيافه هاشون و كاراشون مياد جلو چشمم. بچه ها مي گفتن صبح تو ميني بوس خليل طبق رسم هميشگي گروه از همه خواسته بود كه يه فاتحه براي كسايي كه تو گروه بودن و فوت شدن بخونن و آخرش به شوخي گفته كه يه فاتحه هم واسه نادر بخونين.

نادر هم برگشته بهش گفته تو پيش كسوتي من زودتر از تو پامو تو قبر نمي ذارم.

ساعت ۲ بعد از ظهر هر دو با هم رفتن.

روحشان شاد.