رفتگان
سلام
خيلي خوشحال شدم كه سرزدين و حالمو پرسيدين.
تو اين چند روز چند تا اتفاق ناگوار افتاد كه كلي سيستم و فكر اكثر دوستان و منو مشغول كرد.
اولش فوت مامان يكي از دوستان بود كه سرطان داشت و بنده خدا هفته ديگه بايد دفاع هم بكنه.
بعديش هم فوت دو تا از دوستاي همنورد گروهمون تو صعود سراسري به بزقوش بود كه بهمن زدتشون.
خليل اقبالي و نادر.
اولي چندماهي بود كه عروسي كرده بود و دومي ۱۷-۱۸ ساله.
دوتاي ديگه شون هم كه زخمي شدن و الان بيمارستانن.
دو شب نخوابيدم. همش قيافه هاشون و كاراشون مياد جلو چشمم. بچه ها مي گفتن صبح تو ميني بوس خليل طبق رسم هميشگي گروه از همه خواسته بود كه يه فاتحه براي كسايي كه تو گروه بودن و فوت شدن بخونن و آخرش به شوخي گفته كه يه فاتحه هم واسه نادر بخونين.
نادر هم برگشته بهش گفته تو پيش كسوتي من زودتر از تو پامو تو قبر نمي ذارم.
ساعت ۲ بعد از ظهر هر دو با هم رفتن.
روحشان شاد.
خب اسمم که هست ، از کارهای جدید هم خوشم میاد. اهل تجربه ام حتی با این سن و سال. تاریخ ایران و ادبیات ایران و آذربایجان و انگلیسی و علوم خوراکمه. عکاسی رو دوست دارم و انجام میدم. دوست دارم تو طبیعت باشم و کوه میرم اگه فرصت بکنم. خدا رو شکر یه نونی در میاریم می خوریم. خوشحال می شم کاری واسه تون بکنم.