مپرسيد اي سبكباران مپرسيد

كه اين ديوانه از خود بدر كيست؟

چه گويم؟ از كه گويم؟ با كه گويم؟

كه اين ديوانه را از خود خبر نيست

 

به آن لب تشنه مي مانم كه نا گاه

به دريايي در افتد بي كرانه

لبي از قطره آبي تر نكرده

خورد از موج وحشي تازيانه

 

مپرسيد اي سبكباران مپرسيد

مرا با عشق او تنها گذاريد

غريق لطف آن دريا نگاهم

مرا تنها به اين دريا سپاريد!