ما 2 نفر

به مردنت ادامه بده



http://www.cinemaema.com/upload/Image/DSC00039g.JPG
با آدم ضعیف تر از خودتون تا حالا پینگ پونگ بازی کرده اید؟
منظورم اینایی هستن که تازه راکت بدست شده اند و چند ساعتی مربی داشته اند و تازه از استایل والیبال اومده اند تو تنیس روی میز (با راکت اسبک میزنند) خیلی عجیبه که اینها چون بد بازی میکنند ، نمیتونی ببریشون و اصلا هم مهم نیست مهارتت ! طرف عملا یه بازی دیگه میکنه و توهم زده که پینگ پونگ داره بازی میکنه...من و تو هم عملا تو این توهم وقتمون حروم میشه واتفاق بدتر اینه که وقتی با یه آدم حسابی میشینی پای بازی میبینی مهارتت خیلی کم شده و طول میکشه تا برسی به سطح بازی اصلی خودت!
اینها را نوشتم تا بگم حرف اصلیم را وقتی با یه آدم کم فهم معاشرت میکنی یا آدمی که خودش را به نفهمی میزنه
وقتی با یه آدم خاله زنک دم به دم میشی
وقتی با آدم احمق دمخور میشی که قضاوتهای عجیب غریب و خرافی داره و تحملش میکنی ،
وقتی با یه آدم روبرو میشی که دغدغه هایش) مسکن ورستوران و لباس برند و(!...
دیگه انتظار نداشته باش که
از حروم شدن وقتت غصه بخوری
از درجا زدنت هم خجالت نمیکشی
از تجمع برنامه ای نصفه عمل شده و کارهای نیمه تمامت هم ککت نمیگزه
از نخواندن آخرین مقاله تخصصی رشته ات ، يا ادامه تحصيل ندادنت بهت بر نمیخوره
یا ندیدن فلان دانشمند و بلد نبودن مفاهیم بلند حافظ و مولوی و ....دردت نمیاره
داری بی غیرت میشی عزیزم
به مردنت ادامه بده
 یا مثل یه بزرگمرد از این وضعیت بیا بیرون و نذار
زنده به گور بشی و بشی  یه مرده متحرک...

«آناپورنا» صعود شد! ... زنده باد «عظیم»، زنده باد «ایران»!

 
     

دقایقی پیش و بر اساس تماس تلفنی «فرخنده صادق»، وی خبر از صعود «عظیم قیچی ساز» بر فراز قله‌ی ۸۰۹۱ متری «آناپورنا» داد.

بنا بر این گزارش: «عظیم قیچی ساز» ساعت ۷:۵۵ بامداد به وقت محلی و ساعت ۶:۴۵هفدهم اردیبهشت ۹۱ به وقت «ایران» موفق شد برای اولین بار این قله را به نام «ایران» و «ایرانی» صعود کند.

بر خود لازم می‌دانیم این صعود افتخارآمیز را به «عظیم قیچی ساز» عزیز، خانواده‌ی گرامی‌ وی و یکایک ایرانیان، خاصه مردم شریف آذربایجان و جامعه‌ی کوه‌نوردی و صعودهای ورزش کشور صمیمانه تبریک عرض نمائیم.

امید است: وی و سایر همنوردانش با بازگشتی ایمن، صحت و سلامت به کمپ‌های پائین‌تر بازگردند.

.

پی‌نوشت:

گفتنی‌ست: در این گزارش تصریح شد: کوه‌نورد شایسته‌ و توانمند کشورمان حتی زودتر از شرپاها و با اختلاف زمانی حداقل دو ساعت زودتر از سایر کوه‌نوردان خارجی توانسته این قله را صعود کند!

این هشتمین صعود «عظیم قیچی ساز» به قلل بالای هشت هزار متر دنیاست.

 

***

تکمیلی-1:
به گزارش رسیده: تا این لحظه تنها «عظیم» و «شرپا هالون» (شرپای ایرانی‌ها در صعود به دائولاگیری) قله را صعود کرده اند! ... «قیچی ساز» از قله بازگشته و هم اکنون در کمپ 4 به سر می‌برد ... این گزارش حاکی‌ست: وی به رغم خستگی زیاد قصد دارد امروز خود را به کمپ 3 برساند!

تکمیلی-2:
«قیچی ساز» دقایقی پیش به کمپ ۳ رسید ... وی بنا دارد فردا به کمپ اصلی بازگردد.

.

با سپاس از ”عباس رنجبری” به جهت پیگیری و ارسال این خبر

 

شوخي شوخي

 

 

بچه ها شوخی شوخی به قورباغه ها سنگ میزدند..

اما انها جدی جدی میمردند..

مراقب شوخی هامون باشیم که شاید جدی جدی دل بشکونه..

 

 

زیباترین قسم(از ایمیل یک دوست)

 

نه تو می مانی و نه اندوه

و نه هیچیک از مردم این آبادی...

به حباب نگران لب یک رود قسم،

و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،

غصه هم می گذرد،

آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...

لحظه ها عریانند.

به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز

 

از سهراب پاک

بالهايم تو باش

من پر پرواز نمي خواهم بالهايم تو باش

هميشه در چنين ساعاتي از سال كه انگار همه چي در حال پايان گرفتن است دل پر مي كشد به كنج تنهايي.

بهانه گير مي شود. چيزي را مي خواهد كه خود نيز نمي داند. دلتنگيش ديگران دوستدارش را نيز مي آزارد.

انگار بايستي كاري مي كرده و نكرده.

اما يك تفاوت عمده است ميان اين بريدن از غير و آن بريدن از غير!

در اين تنهايي اميدي هست به آغازي نو. مثل اين كه امكان امتحان دوباره را در درسي كه افتاده اي را بهت بدهند

ولي در آن بريدن خبري از فرصت دوباره نيست بلكه امتحاني در پيش است يا حداقل سفري كه نمي داني چگونه

است و من چه مي گويم.......

من تلخم يا تلخ شده ام؟ شايد بگويي در اين ساعات خوش اين چگونه فكريست كه با تلخي ذهنت تراوشش مي

كني و من پاسخي ندارم. كارهاي نكرده و فرصت هاي سوخته گاهي چنان طومار كارهاي كرده و فرصتهاي بر باد

نرفته ام را در هم مي پيچد كه از بادام تلخ هم تلخ تر مي شود اين زبان گزنده ام ولي بايد بروم. به قول سهراب

بايد امشب بروم.

اصلاً بايد امشب برويم.

برويم آنور آب.

بگذريم از پل نامهرباني. پاي بگذاريم به خاكي كه صفايي دارد.

ياد آريم آن روزگاران را كه مي سروديمش كه ياد باد آن روزگاران ياد باد.

ولي از ياد بياوريمش به فضا

بو كشيمش و

دمي تازه كنيم.

ما گم شده ايم در يكي از اين پيچهاي پيچ در پيچ.

همديگر را بيابيم.

به قول شهريار حيدر بابا شيطان بيزي آزديريپ(حيدر بابا شيطان ما را گول زده است)

فريبش نخوريم.

بايد امشب برسيم

به خدايي كه در اين نزديكي است.

 

 تو ميداني و من نيز مي دانم كه آنچنان غرق شده ايم يا اينكه غرقمان كرده اند كه حتي فرصت نداريم در آينه خود را نگريم. و اين يعني پيروزي شيطان يا هر آنچه مي خواهي بر او نام بگذار. پس بيا اين بار به شعور و نه به شعار و تنها همين يك دفعه براي تمام عمر تكاني بخوريم حتي به اندازه يك قدم كوچك و تنها.

آنقدر خورده ايم كه نايي نيست خود بهتر مي دانم. يكيمان غصه چيزهاي نداشته ديگري غصه فرصت هاي بر باد رفته و شايد يكي مال ديگري و شايد يكي .... اما تكاني بخوريم....

در آخرين ساعات سال ۹۰ با ياد همراهاني كه ديگر نيستند و همراهاني كه همراهمانند و بايد قدر بودنشان را بدانيم به پرواز در آييم و از او بخواهيم

خدايا من پر پرواز نمي خواهم بالهايم تو باش

روز نو

 

 

روزيتان نو

 

               در روزي نو

                             

 

                                      روز نو مبارك

كتك

امروز سر چهار راه کـتـک بـدی از یـک دختـر بچـه ی هفـت سـالـه خـوردم !

دل به دلم بدین تا براتون تعریف کنم


پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و
برای طرفم شاخ و شونه میکشیدم که نابودت میکنم ! به زمین
 و زمان میکوبمت تا بفهمی با کی در افتادی
!

زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا میکشی و........ خلاصه فریاد میزدم


یه دختر بچه یه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین نمیرسید
هی میپرید بالا و میگفت آقا گل ! آقا این گل رو بگیرید....

منم در کمال قدرت و صلابت و در عین حال عصبانیت داشتم داد میزدم و
هی هیچی نمیگفتم به این بچه ی مزاحم! اما دخترک سمج اینقد بالا پایین پرید
که دیگه کاسه ی صبرم لبریز شد و سرمو آوردم از پنجره بیرون و با فریاد گفتم: بچه
 برو پی کارت ! من گـــل نمیخـــرم ! چرا اینقد پر رویی! شماها کی میخواین یاد بگیرین
 مزاحم دیگران نشین و....

دخترک ترسید... کمی عقب رفت ! رنگش پریده بود ! وقتی چشماشو دیدم
 ناخودآگاه ساکت شدم ! نفهمیدم چرا یک دفعه زبونم بند اومد! البته جواب
این سوالو چند ثانیه بعد فهمیدم! ساکت که شدم و دست از قدرت نمایی که برداشتم ،
 اومد جلو و با ترس گفت : آقا! من گل نمیفروشم! آدامس میفروشم! ذوستم که اونور
 خیابونه گل میفروشه! این گل رو برای شما ازش گرفتم که اینقد ناراحت نباشین!
اگه عصبانی بشین قلبتون درد میگیره و مثل بابای من میبرنتون بیمارستان،
دخترتون گناه داره....... دیگه نمیشنیدم! خدایا! چه کردی با من! این فرشته چی میگه؟!

حالا علت سکوت ناگهانیمو فهمیده بودم! کشیده ای که دخترک با نگاه مهربونش بهم زده بود ،
توان بیان رو ازم گرفته بود! و حالا با حرفاش داشت خورده های غرور بی ارزشمو زیر پاهاش له میکرد!

یه صدایی در درونم ملتمسانه میگفت: رحم کن کوچولو! آدم از همه ی قدرتش که برای
زدن یک نفر استفاده نمیکنه! ... اما دریغ از توان و نای سخن گفتن!

تا اومدم چیزی بگم ، فرشته ی کوچولو ، بی ادعا و سبکبال ازم دور شد!
حتی بهم آدامس هم نفروخت
!

هنوز رد سیلی پر قدرتی که بهم زد روی قلبمه ! چه قدرتمند بود
!!

مواظب باشید با کی درگیر میشید! ممکنه خیلی قوی باشه و کتک بخورید

Ain’t it funny

ترانه ای که یه فرد نازنین خیلی خیلی دوسش  داره

لینک دانلود        http://mp3.mid.az/mp3/4302  

Jennifer Lopez - Ain't It Funy

Estoy
Loca
Enamorada
De ti

It seemed to be like the perfect thing for you and me
It’s so ironic you’re what I had pictured you to be
But there are facts in our lives
We can never change
Just tell me that you understand and feel the same
This perfect romance that I’ve created in my mind
I’d live a thousand lives
Each one with you right by my side
But yet we find ourselves in a less than perfect circumstance
And so it seems like we’ll never have the chance
Ain’t it funny how some feelings you just can’t deny
And you can’t move on even though you try
Ain’t it strange when you’re feeling things you shouldn’t feel
Oh, I wish this could be real
Ain’t it funny how a moment could just change your life
And you don’t wanna face what’s wrong or right
Ain’t it strange how fate can play a part
In the story of your heart

Sometimes I think that a true love can never be
I just believe that somehow it wasn’t meant for me
Life can be cruel in a way that I can’t explain
And I don’t think that I could face it all again
I barely know you but somehow I know what you’re about
A deeper love I’ve found in you
And I no longer doubt
You’ve touched my heart and it altered every plan I’ve made
And now I feel that I don’t have to be afraid

Ain’t it funny how some feelings you just can’t deny
And you can’t move on even though you try
Ain’t it strange when you’re feeling things you shouldn’t feel
Oh, I wish this could be real
Ain’t it funny how a moment could just change your life
And you don’t wanna face what’s wrong or right
Ain’t it strange how fate can play a part
In the story of your heart

I locked away my heart
But you just set it free
Emotions I felt
Held me back from what my life should be
I pushed you far away
And yet you stayed with me
I guess this means
That you and me were meant to be
Ain’t it funny how some feelings you just can’t deny
And you can’t move on even though you try
Ain’t it strange when you’re feeling things you shouldn’t feel
Oh, I wish this could be real, oh yeah
Ain’t it funny how a moment could just change your life
And you don’t wanna face what’s wrong or right
Ain’t it strange how fate can play a part
In the story of your heart, oh yeah
Ain’t it funny how some feelings you just can’t deny
And you can’t move on even though you try
Ain’t it strange when you’re feeling things you shouldn’t feel
Baby, ain’t it funny?
Oh, I wish this could be real
Ain’t it funny how a moment could just change your life
And you don’t wanna face what’s wrong or right
Ain’t it strange how fate can play a part
Baby, ain’t it funny?
Ain’t it funny how some feelings you just can’t deny
And you can’t move on even though you try
Ain’t it strange when you’re feeling things you shouldn’t feel
Baby…
Ain’t it funny how a moment could just change your life
And you don’t wanna face what’s wrong or right
Ain’t it strange how fate can play a part
Ain’t it funny how some feelings you just can’t deny
And you can’t move on even though you try
Ain’t it strange when you’re feeling things you shouldn’t feel…

 

 

رفتگان

سلام

خيلي خوشحال شدم كه سرزدين و حالمو پرسيدين.

تو اين چند روز چند تا اتفاق ناگوار افتاد كه كلي سيستم و فكر اكثر دوستان و منو مشغول كرد.

اولش فوت مامان يكي از دوستان بود كه سرطان داشت و بنده خدا هفته ديگه بايد دفاع هم بكنه.

بعديش هم فوت دو تا از دوستاي همنورد گروهمون تو صعود سراسري به بزقوش بود كه بهمن زدتشون.

خليل اقبالي و نادر.

اولي چندماهي بود كه عروسي كرده بود و دومي ۱۷-۱۸ ساله.

دوتاي ديگه شون هم كه زخمي شدن و الان بيمارستانن.

دو شب نخوابيدم. همش قيافه هاشون و كاراشون مياد جلو چشمم. بچه ها مي گفتن صبح تو ميني بوس خليل طبق رسم هميشگي گروه از همه خواسته بود كه يه فاتحه براي كسايي كه تو گروه بودن و فوت شدن بخونن و آخرش به شوخي گفته كه يه فاتحه هم واسه نادر بخونين.

نادر هم برگشته بهش گفته تو پيش كسوتي من زودتر از تو پامو تو قبر نمي ذارم.

ساعت ۲ بعد از ظهر هر دو با هم رفتن.

روحشان شاد.

 

تلاش براي موفقيت

بازهم سلام

امتحانات ترم سوم هم تموم شد. از ترس درس فيلترهاي ديجيتال خواب نداشتم بالاخره شد ۱۷.۵

و ما آخرين دوره  دانشجويان دكتر تكاپويي بوديم كه به مرز بازنشتگي چندم خودش رسيد. نمره ها يكي يكي در ميان و من علي رغم تمامي مشكلاتي كه به خاطر مراسم عروسي و تشكيل خانواده و مستقل شدن و رفتن خونه خودم و مسئوليتها و بالا و پايين هاش و و همچنين به خاطر گذار از اين مرحله از زندگيم به همراه مشكلات اداره و رفت و آمد هفتگي به تهران و مسائل مالي و خيلي از مسائل ديگه تونستم نمره هاي در حد بالايي بگيرم. يعني دوباره خودمو برگردونم به سالهاي ۶۷-۶۸ كه نفر اول ناحيه بودم. هرچند نفر اول دوره نيستم ولي خدا رو شكر بد نيست. تو اين مدت هم حسابي خونواده خودم و همسرمو حسابي زحمت دادم.

از همه مهمتر همسرمو كه بنده خدا با تمام مشكلات درسي كه خودش داره روزهاي امتحان هم الاخون والاخون شد و مجبور بود با كوهي از كتاب هي نقل مكان بكنه. ازش خيلي خيلي ممنونم. ميدونم واسش سخت بود و مطمئنم كه تا حالا اين همه مسئواليت يه جا نداشته ولي خوب از پسش بر اومد. ممنونم.

حالا مونده فقط ۳ تا درس و يه پاياننامه بزرگ با دو تا استاد بزرگ.

تو فكر شروعشم. اميدوارم بتونم سربلند بيام بيرون از اين همه خستگي و سردرگمي.

 

داشتم وبلاگ دكتر بيت اللهي رو ميخوندم كه بين ماها معروفه به يه آدم هايپر اكتيو.

نوشته بود:" براي موفقيت سه چيز لازم است:

اول تلاش

دوم تلاش

و سوم تلاش."

 

منم بايد تلاش كنم شما چي؟

امان زلحظه غفلت که شاهدم هستی

چند روز پیش برای خرید شیرینی به یک قنادی رفتم. پس از انتخاب شیرینی،برای توزین و پرداخت مبلغ آن به صندوق مراجعه کردم. آقای صندوقدار مردیحدودا ۵۰ ساله به نظر می رسید. با موهای جوگندمی، ظاهری آراسته، ... القصه…، هنگام توزین شیرینی ها، اتفاقی افتاد عجیبا غریبا! اتفاقی که سالهاست شاهدش نبودم. حداقل در شهر گناهان کبیره (تهران) مدتها بود که چنین چیزیرا ندیده بودم. آقای شیرینی فروش جعبه را روی ترازوی دیجیتال قرار داد، بعد با استفاده از جدول مقابلش وزن جعبه را از وزن کل کم کرد. یعنی در واقع وزن خالص شیرینی ها (Net Weight) را به دست آورد. سپس وزن خالص را در قیمت شیرینی ضرب کرد و خطاب به من گفت: «۲۸۰۰ تومان قیمت شیرینی به اضافه ۵۰ تومان پول جعبه می شود به عبارت ۲۸۵۰ تومان»نمی دانم مطلع هستید یا خیر! ولی سایر شیرینی فروشیهای شهرمان، جعبه را هم به قیمت شیرینی به خلق الله می فروشند. و اصلا راستش را اگر بخواهید بیشترشان معتقدند که بیش از نیمی از سودشان از این راه است. اما فروشنده مذکورچنین کاری نکرد. شیرینی را به قیمت شیرینی فروخت و جعبه را به قیمت جعبه. کاری  که شاید در ذهن شمای خواننده عادی باشد ولی در این صنف و در این شهر به غایت نامعمول و نامعقول! رودربایستی را کنار گذاشتم و از فروشنده پرسیدم: «چرا این کار را کردید؟!!» ابتدا لبخند زد و بعد که اصرار مرا دید، اشاره کرد که گوشم را نزدیک کنم. سرش را جلو آورد و با لحن دلنشینی گفت: «اعوذبالله من الشیطان الرجیم. ویل للمطففین…» و بعد اضافه کرد: «وای بر کم فروشان! داد از کم فروشی! امان از کم فروشی!» پرسیدم: «یعنی هیچ وقت وسوسه نمی شوید؟!! هیچ وقت هوس نمی کنید این سود بی زحمت را…» حرفم را قطع می کند: «چرا! خیلی وقتها هوس می کنم. ولی این را که می بینم…» و اشاره می کند به شیشه میز زیر ترازو. چشم می دوزم به نوشته زیر شیشه: *«امان ز لحظه غفلت که شاهدم هستی!»* چیزی درونم گر می گیرد. ما کجاییم و بندگان مخلص خدا کجا! حالم از خودم بهم می خورد. راستی ما کم فروشی نمی کنیم؟ کم فروشی کاری، کم فروشی تحصیلی، گاهی حتی کم فروشی عاطفی! کم فروشی مذهبی، کم فروشی در عبادت، کم فروشی انسانی , ... انشآءاله که شما خواننده عزیز جزء این گروهها نیستید *امان زلحظه غفلت که شاهدم هستی

رو به قبله-برگرفته از وبلاگ دکتر شیری

رفته ايم مسافرت سرراه ويرمان مي گيرد! يك سرويس بهداشتي بين راهي را نگاهي بياندازيم. بيزبيز مي رود تو جيشش را بكند اما صداي خنده اش بلند مي شود. من متعجب با خنده زوركي به كساني كه پشت در توالت صف بسته اند شرمندگي تحويل مي دهم. بيزبيز كارش را نكرده و كرده بيرون مي پرد كه مامان بيا اينجا يك چيز جالب نشانت دهم.
من هميشه از توالت هاي بين راهي مي ترسيده ام اينكه آنجا به درو ديوارش چه كشيده باشند و چه نوشته باشند هميشه برايم  رعب آور بوده است اين است كه معمولا خودم زودتر از بچه ها مي روم آن تو در و ديوار را نگاهي مي اندازم بعضاً هم شده است كه با ر‍ژ لب و مداد چشمي كه در كيف داشته ام صور قبيحه را خط بطلان كشيده باشم . اما اين بار نمي دانم چه شد كه خوش خيالي كردم بيزبيز زودتر پريد توي توالت و كار پيچ خورد.
خلاصه تا بيزبيز مي گويد: بيا تو يك چيز خنده دار نشانت بدهم آه حسرت ازنهاد بر مي كشم كه بيا تمام شد دخترك چيزي كه نبايد مي ديد را ديد.
با پاهاي لرزان در توالت را باز مي كنم تا نگاهي بياندازم حيرت مي كنم يك اتاق دو در سه است. به چه دل گشايي ! يك كاسه توالت كوچك ميان اين  اتاق بزرگ كاملا اريب رو به يكي از زواياي ديوار گذاشته اند. با خودم مي گويم : جل الخالق اين را ديگر كدام ذهن آوانگاردي اينجا نشانده؟ با اين حال كم نمي آورم به بيزبيز مي گويم : كاسه را براي اين كج گذاشته اند كه رو به كعبه نباشد.
بيزبيز مي خندد و مي گويد: يعني اگر رو به كعبه باشد خدا خشمش مي گيرد؟ مي گويم : نه دخترم ما مي خواهيم احترام بگذاريم رو به كعبه اجابت مزاج نمي كنيم . مي گويد: يعني به نظر خدا پي پي كردن ما كار زشتي است ؟ مي گويم: به نظر خدا پي پي كردن ما كار زشتي نيست اما ما خودمان هيچ وقت جلوي آدم هاي ديگر اين كار را نمي كنيم پس رو به سمتي كه خانه ي خدا هست هم اينكار را نمي كنيم . بيزبيز مي گويد: مامان چرا فكر مي كني چيزي كه ما  آدمها فكر مي كنيم بد و زشت است براي خدا هم بد و زشت است. يعني اگر خدا دوست نداشت كه ما پي پي كنيم اصلا براي ما چنين چيزي را بوجود نمي آورد.
مي گويم : خوب در هر صورت خيلي خوب است كه ما اين كار را رو به قبله انجام ندهيم.
گويا حرف كاملا منطقي من مجابش نمي كند بنابراين راهش را مي گيرد و مي رود و در همان حال  مي گويد: هه شرط مي بندم كه خدا كاري به كارتون نداره اگه رو به قبله جيش كنيد يا نكنيد بس كه سرش مشغول بقيه ي كارهاي بديه كه رو به قبله انجام مي ديد.

 
خوشبختي ما در سه جمله است :
 
 
 
تجربه از ديروز، استفاده از امروز، اميد به فردا 
 
 
ولي ما با سه جمله ديگر زندگي مان
 
 
را تباه مي کنيم :
 
 
 
حسرت ديروز، اتلاف امروز، ترس از فردا.
 
 

همياري

 

در تلاشي عظيم براي صعود به قله هاي زندگي به همراه ياريگر مهربانم.

تنهايي معنايي ندارد تنها تلاش مي ماند با اويي كه مرا دوست ميدارد و من  او را.

اين بار تلاش از جنسي ديگر است. شايد كوهي نباشد اندر اين ميان اما اميدي هست

به پهناي ابديت براي برپايي يك آرمان و آرزو.

زندگي در كنار ياري مهربان و اين كم نيست از آن بسياري كه داشتم.

سلام

 

خودمم دلم تنگه كه اينجا اينقدر سوت و كوره. به سلاميي ميهمانم كنيد. من از يادتان نمي كاهم.

 

 

خواهم آمد روزي

براي برگشتن هميشه دير نمي شود. اما بايد مواظب باشي كه مسيرت يك طرفه نباشد.

درگيريهاي روزمره دلخوشيهاي روزانه مان را مي گيرند و در عوض سرسام بار ذهنمان مي كنند و ما مي مانيم و حسرت روزهاي خوش. ببخشيد دقايق خوش.

درس و تشكيل زندگي و تغييراتي كه به طبع اين دو در محيط كار و زندگيم رخ داده به گونه اي مرا به انزوا كشيده.

طوري كه حتي مطالعات بي در و پيكرم را كه دزدانه در نيمه هاي شب و به جاي خوابهاي نيم روز مي كردم به باد فراموشي سپرده ام تا برايم نگه دارد!

از كوه و كوهستان تنها نيمه رمقي برايم مانده و از دوچرخه تقريبا هيچ!

تنها دلخوش ام اين روزها دزدانه عكس گرفتن است و كارهاي خانه. از درست كردن كتابخونه و كمد گرفته تا سيم كشي و دكوراسيون داخلي.

خواهم آمد روزي و از اين كوچه گذر خواهم كرد.

ياد دوستاني كه به يادم بوده و نبوده اند گرامي.

گاهی لازم است!

 
لازم است گاهی از خانه بیرون بیایی و  خوب فکر کنی ببینی باز هم می‌خواهی به آن خانه برگردی یا نه؟

لازم است گاهی از مسجد، کلیسا  بیرون بیایی و ببینی پشت سر اعتقادت چه

 می بینی ترس یا حقیقت؟

لازم است گاهی از ساختمان اداره بیرون بیایی، فکر کنی که چه‌قدر شبیه

 آرزوهای نوجوانیت است؟

لازم است گاهی درختی، گلی را آب بدهی، حیوانی را نوازش کنی، 

غذا بدهی ببینی هنوز از طبیعت چیزی در وجودت هست یا نه؟

لازم است گاهی پای کامپیوترت نباشی، گوگل و ایمیل و فلان را بی‌خیال شوی، 

با خانواده ات دور هم بنشینید ، یا گوش به درد دل رفیقت بدهی و ببینی 

زندگی فقط همین آهن‌پاره‌ی برقی است یا نه؟

لازم است گاهی بخشی از حقوقت را بدهی به یک انسان محتاج 

تا ببینی در تقسیم عشق در نهایت تو برنده ای یا بازنده؟

لازم است گاهی عیسی باشی، ایوب باشی، انسان باشی ببینی می‌شود یا نه؟

و بالاخره

.

.

.

لازمست گاهی از خود بیرون آمده و از فاصله ای دورتر به خودت بنگری

و از خود بپرسی که سالها سپری شد تا آن شوم که اکنون هستم

آیا ارزشش را داشت؟

 

برگرفته از

http://www.pinel.blogfa.com/post-59.aspx

بایرام

بایراموز مبارک اولسون

نامه به اینده خودت

نامه به اینده خودت 

 

http://futureme.org

 

این سایت رو حتما ببینید و نامه رو به خودتون بنویسید تا

 در هر تاریخی که انتخواب می کنید به دستتون برسه