نازنین من-خودم

سلام نازنین

نمی دونم این حس بازگشت رو تا کی می تونم حفظش کنم ولی چیزی که مسلمه تو همیشه همراهم بودی هر چند من همیشه غافل بودم از تو و مهربونیات.

این روزها بعضی وقتها خیلی دلم می خواد بشینم و باهات حرف بزنم مثلا مثل امروز بعدظهر که اومدم خونه ات و باهات درد دل کردم. کاش همیشه مثل این ماه در خونه ات همیشه باز بود و موقعی که دلم می گرفت می تونستم بیام و حرفهامو بهت بزنم.

خودت خوب می دونی که بدیهایی که کردم و بدجنسیهایی که داشتم اولش به ضرر خودم بوده و تا جایی که تونستم سعی کردم حق کسی رو پامال نکنم. از زبونم خیلی شاکیم  ولی از فکرهام نه به اندازه این زبون ۲۵ گرمی که در خدمت ابلیس وجودمه.

امروز هوای حوصله ام ابری شده بود. باهات که درد دل کردم سبک شدم ولی فکرم مشغوله تا جواب سئوالهایی رو پیدا کنه به خاطرش ابری شده.

من حرفهامو بهت زدم. حتی با این که داشت این خود مغرور و نفس سرکشم ته دلم رو خالی می کرد ولی باز حرفهام رو رک بهت زدم دو تا خواسته هم که بیشتر نداشتم پس مثل همیشه با دلی  سنگین و غمگین از عدم حضور و لبریز از گناه ازت می خوام  آره ازت می خوام تا خودت بهم کمک کنی که من بیشتر از حکمت تو نمی خوام داشته باشم و اینم میدونم که اگه اینطور و رک و پوست کنده ازت نخوام تلپی می افتم تو لجنی که این ابلیس وجودم واسم تدارک دیده.

 

من اگر ابریم

 

من اگر بارانیم

 

باز تو رو دارم

 

و بتو می اندیشم

 

تک و تنها

قدر-خودم

هر شب

         

         شب قدر است

                         

                            اگر قدر بدانی

 

 

قدردان هم باشیم

و من همچنان منتظر نمیدانم شاید رسم انتظار یاد ندارم یا که بیقرار از این انتظارم....

امشب را و تمام شبها را قدر بدانیم و همدیگر را و تمام داشته ها و نداشته هامان را و یکدیگر را.

سلامت میکنم

"نمي‌توانيم كاري كنيم كه مرغان غم بالاي سر ما پرواز نكنند اما مي‌توانيم کاری کنیم كه روي سر ما آشيانه نسازند."

این نوشته مال بهرامه می تونین وبلاگش رو ببینین از برو بچه های با صفای مشهدی و البته از دوستای خوب خودم.

در ضمن من این روزها دارم فکر می کنم البته به همه چی به خودم به خانواده ام به دوستام به کارم به مرگ و به زندگی.......

شبها هم بعد افطار معمولا تو کوه هستم هر چند با سالهای قبل حال و هوام خیلی فاصله داره. شاید به خاطر همین فکرهاست که تمرکز ندارم.

شما چی؟ نکنه شما هم درگیر این فکرایین. دوست دارم همه تون یه بار دیگه مثل همیشه اینجا جمع بشین و به هم بگین

سلام دوست و همراه من

من شروش میکنم:

سلام دوست من. سلام مهربان من. سلام همراه قدیمی من.                   سلام

 

من تو را او را کسی را دوست می دارم به خاطر این دوستی دوباره سلامت میکنم.

 همراهم باش تا اوج رهایی......

ترس

امشب روح او در خانه اش تنهاست مثل همین دو سه سالی که که تنهایی زندگی می کرد.

از بعد افطار یه حس غریب یه ترس تو وجودمه. خیلی هم داره اذیتم می کنه. امشب آخرین گروه به کاشانه خود بر گشتند و ما نیز بالطبع به خانه خود برگشتیم و از موقع وداع و بستن درب خانه مادر( ما به مامان مامانم می گفتیم مادر و به مامان بابام می گیم آبا) دلم همین طور در اضطراب افتاده است. امشب اگر روحش به آن خانه برگردد دیگر فرزندانش را و نوه هایش را که بسیار دوست می داشت نخواهد دید و غریبانه همچون سالهای قبل تنها می ماند و اینبار شاید تنهاییش توام با وحشتی باشد بسیار مضاعف و دردناک. این حسی است که تجربه اش را نداشته ام ولی ترسم گواه آن است که تجربه ای است دهشتناک. کندن از عزیزان و قدم گذاشتن در مسیری ناشناس. درست حسی شبیه آن جنین که نمی خواهد فضای کوچک و رویایی تاریک خود را با دنیای رنگین و روشن زندگی عوض کند و از ترس گریه اش سر به آسمان میزند و  دوباره از ترسش یارای بازکردن چشمانش را ندارد و فکر کنم این ترس چند شبی است که همراه این روح است. نه یارای دل کندن از این دنیا و دلبستگیهایش و نه یارای رفتن. ماندن میان دو راهی سکون و حرکت.

و من چقدر می ترسم خدا می داند....

- همواره از دو چیز واهمه داشته ام نخست از بر باد رفتن آبرویی و دیگری مرگ.حتی صحبت از این دو مرا وادار به یک واکنش کاملا غیر ارادی احساسی می کند و حتی یاد توی نازنین نیز خیلی از وقتها آرامم نمی کند. و این یعنی اینکه من راه زیادی تا شدن دارم.....

- چند روز قبل از رفتنش تلفن زدم. خودش گوشی را برداشت برخلاف خیلی وقتها که مرا با دامادمان یا پسر خاله ام اشتباه می گرفت شناخت. وقتی حالش را پرسیدم باز صحبت از رفتن کرد گفت این زمستان را نخواهد دید و من دوباره مجبور به واکنش شدم و وادارش کردم که دیگر چنین حرفی نزند و گفتم که موقع سفر همه می رویم و لزومی به یاد آوری آن نیست

و او رفت همانگونه که خود گفته بود!

-زن بسیار ساده ای بود. حرف دلش را راحت می زد و حتی پیش هر کسی خیلی وقتها سر این درددلهای بی موقع  با خیلیهامون حرفش شده بود. بهش می گفتیم حرفات رو پیش هر کسی نزن ولی تا آخرش حرف خودش رو زد.

-زن بسیار ساده ای بود به خاطر همینم زود حرف و درد دیگران رو قبول میکرد. خیلی تو روحیه اش اثر منفی داشت. چشماش روز بروز ضعیف تر می شد. و من حرصم می گرفت که بعضی ها برای توجیه اعمال و کوتاهی خودشون دردهاشون رو براش می گفتن و بهانه می آوردن و اونم غصه اینها رو می خورد. نمی تونم ازشون بگذرم.....

-نتونستم آرزوش رو برآورده کنم............................

- روز دهم تو اداره پشت میزم فقط چند لحظه خوابم برد تو عالم خواب و بیداری به یه اعلامیه ترحیم فکر می کردم که اسم منم توش بود تا به خودم اومدم یه حسی یهم گفت برنامتو عوض کن برو ببینش. زنگ که زدم مامانم گفت حالش خوب نیست تا برسم یه ساعتی طول کشید. بی قرار بود و تو کما. نبضشو گرفتم بالای ۱۲۰ بود انگار قلبش داشت از تنش می زد بیرون. اورژانس اومد. دکتر اومد و دیگه نبود! به همین راحتی..................................................

-مامان بابام که بهش می گیم آبا حالش خوب نیست . این دوتا مامان بزرگم قبل اینکه باهم فامیل بشن مدتها با هم همسایه بودن. وقتی رفتم دیدنش بغض گلوش رو گرفت به زور نیگهش داشتم تا گریه نکنه ولی می دونم الان اونم تنهاست و شاید به روزگار باهم بودنشان فکر می کنه و گریه می کنه.

- چها پنج سال کارم این بود که عصر ها یه سر به مادر بزنم و شب هم پیش آبام بمونم. چیکار می تونستم بکنم من یه نفرم اونها دو نفر . بعد خدمت سربازی این ترس لعنتی نذاشته برگردم. همیشه با این که تنها بودم از تنهایی وحشت داشتم.

-این دو تا مامان بزرگم یه طورای شدیدی قایم بذات بودن و هستن. دوست دارن کاراشون رو خودشون انجام بدن از تمیز کردن خونه گرفته تا آماده کردن غذا اونم تو سن هشتاد سالگی کاش یه کم منم مثل اونها بودم. بعد فوت دو تا بابا بزرگام سال ۱۳۶۷ دو تاشون تنها موندن و تنها زندگی کردن..............

-یادمون باشه خیلی زود دیر میشه حتی زودتر از اونی که تصورش رو بکنیم .همدیگه رو فراموش نکنیم.

- اونروز داشتم سکته می کردم وقتی کامنت تاترا رو دیدم. این کامنتشه حتما دیدین ولی یه بار دیگه با دقت بخونین:

خدايا، به هر که و به هرچه دل بستم،
تو دلم را شکستي،

هر کجا خواستم دل مضطرب و دردمندم را آرامش دهم،
در سايه اميدي، و به خاطر آرزويي،
براي دلم امنيتي به وجود آورم،
تو يکباره همه را برهم زدي،
و در طوفان هاي وحشتزاي حوادث رهايم کردي،
تا هيچ آرزويي در دل نپرورم
هيچ وقت آرامش و امنيتي در دل خود احساس نکنم...
تو اين چنين کردي تا به غير از تو محبوبي نگيرم
و به جز تو آرزويي نداشته باشم،
و جز تو به چيزي يا به کسي اميد نبندم،
و جز در سايه توکل به تو، آرامش و امنيت احساس نکنم...
خدايا ترا بر همه اين نعمتها شکر مي کنم."

شهيد چمران

ساعت ثبتش ۱۷:۰۹ روز ۱۰/۶/۸۷ هستش دقیقا لحظه ای که مادربزرگم داشت می رفت.........

- از همتون ممنونم. اینجا تنها جاییه که می تونستم بنویسم . دارم می ترکم. بغض نمی ذاره. مغزم هم کار نمی کنه. با این همه نشانه چرا من باید اینطوری باشم.

کل سیستمم ریخته بهم. تحمل روزه رو هم ندارم . سعی می کنم برگردم. حداقل به خاطرش و به خاطر خودم.

چند شبی که فرصت کردم و تنها بودم اومدم سرزدم و به حرفهاتون فکر کردم. از همتون ممنونم هرچند تا امشب دلم نمی خواست چیزی بنویسم.

سفر

همه از اوییم به سوی او برویم و اما

 

مادر بزرگم

 

 

 

 

 

 

 

 

رفت

 

 

 

او هم یک مسافر بود

خدایا مرا پاکیزه بپذیر

رب اشرح لی صدری

ویسرلی امری

واحلل عقده من لسانی

یفقهو قولی

 

 

 

خدایا امروزم را به خاطر خطای دیروزم از من مگیر


خ----------------------- ا ------------------- ک (گلزار)

خاك عاشقی می داند، گريه می كند، رنج می كشد

و صبر می كند، سر به آستان مرگ می گذارد، بر شانه هايش گريه می كند

اما نمی ميرد، خاك عاشقی صبور است، بر برگ های پاييز بوسه می زند

تقدير جهان را عوض می كند، جوانه ها را بيدار، و درخت ها را خواب می كند

اما خود، هرگز نمی خوابد، خاك عاشقی صبور است، كه سال ها و سال ها

برای آسمان صبر می كند،و من، همانم، كه از خاك آمده ام

چون خاك عاشقم، و چون خاك، روزی، صبوری را هم خواهم آموخت


خب رز عزیز و گلزار  نظرشونو گفته بودن و متاسفم که نگرانشون کردم هم اونارو و هم بقیه رو. اینهایی هم که دارم می نویسم احتمالا بی سر و ته در بیان چون فعلا نظم تفکری سیستم مغزم تو یه چالشه. خیلی سنگین شد!در ضمن قرار نبود این مطلب اینهمه بشه فقط همون آیه و یه جمله بود ولی چی می شه کرد؟

گفته بودم که صعودهای امسال برام هر کدوم یه نقطه عطفنن به ویژه سهند و ساوالان و دماوند و چند روز قبل به این فکر می کردم که با تمام درگیریها و تهمتهایی که تحمل کردم چی عایدم شده و متوجه شدم که عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد و هیچ چیز عالم بی حکمت نیست و نشانه ای است برای تو اگر درکش کنی و اگر شایستگی درکش را بدست آورده باشی.

در آستانه گذشت یک سال و فرارسیدن بهترین ماه و بهترین دورانهای زندگیم قرار دارم و غرق در سئوالهایی بس شگف انگیز. تو گویی که از پل صراط می بایست رد شوم. سئوالاتی که حتی بسیار کوچک جلوه می دادند و بی اهمیت‌‌‌‌‌‌ در طی دو هفته گذشته خود را چنان مهم جلوه داده اند که خود را در برابرشان درمانده می بینم ولی به قول یکی از بهترین دوستام که الان ایذه است باید به خدا توکل بکنم و برم جلو که هر چی واسم بخواد حکمته.

به خاطرهمین چالشها کامنتهام بدجوری جاده خاکی میزنه ولی من سعی می کنم امیدوار باشم چون می دونم آخرش کار خودشه که تا حالاش منو آورده و از این به بعدش هم رو اگه تلاش بکنم می رسوندم

پس باز هم مثل همیشه باید ازتون تشکر کنم و بگم که من تو را او را کسی را دوست می دارم

و بعدش باید بگم که

سحر نزدیک است

بادبان می کشد زورق صبح

همراهیتان را دریغم ندارید حتی نسیم سلامی از تک تکتان روشنی بخش راهم خواهد بود

من به یافتن این راه و طی مسیر در آن ایمان دارم ایمانتان را همراهم سازید.......


در لحظه های شادی :
پروردگار را ستایش کنیم ،
چرا که حمد و سپاس مخصوص اوست
....................................................................................
و هیچ کس و هیچ چیز
در مرتبه او شایسته ثنا نیست ...
در لحظه های سختی :
فقط از خداوند کمک بخواهیم ،
که او بهترین فریادرس است
او همیشه با ما و در کنار ماست ...

...........................................................
در لحظه حیرانی و گمراهی :
فقط خدا را خدا را جستجو کنیم ...
چرا که او هدایت گر مان بسوی نعمت هاست ...
راه درست را از او بخواهیم
چرا که تنها او از پیدا و نهان همه
با خبر است ...
یادمان باشد ...

(از تاترا)

لحظه دیدار-اخوان

لحظه دیدار نزدیک است

باز من دیوانه ام مستم

باز می لرزد دلم دستم

باز گویی در جهان دیگری هستم.

های! نخراشی به غفلت گونه ام را تیغ!

های! نپریشی صفای زلفکم را دست!

وآبرویم را نریزی دل!

- ای نخورده مست-

لحظه دیدار نزدیک است

فریادی به وسعت سکوت

امروز عصر با اینکه داشتم خفه می شدم بهت بیشتر نزدیک بودم .موقعی که از پله های دفتر گروه اومدم پایین ساعت درست ۲۱ بود احساس کردم بیشتر بهت نزدیکم خیلی بیشتر از روزهای دیگه. این روزها با هرکی خواستم حرف بزنم گرفتار تر بوده و نیازمند کسی که به حرفهاش گوش بده.

ولی امشب تو با من بودی مثل شبهایی که تو مراتو اصفهان یا سانواپای سومار باهام بودی. و یادم انداختی که:

بزرگترین

          سرمایه

                    یه مرد

                           حرفهاییه

                     

                              که برای نگفتن داره

 

و من چرا دروغ بگم یادم افتاد که

 

یک عمر گنه کردم و شرمنده که در حشر

شایان گذشت تو مرا نیست گناهی(شهریار)

 

 

من می مانم همچنان استوار چون تو با منی و ادامه می دهم تا رسیدن به مقصود.آری من تو را او را دوست میدارم.

بدترین مواقع

بدترین مواقعی که به یاد دارم  یکیش موقعی که دو سه تا پیرمرد یا پیرزن رو می بینم که جلوی در خونه اشون یا سر کوچه یا حتی پارک محله عصرها صندلی گذاشتن و نشستن یا تنهایی زل زدن به جایی و غرق در گذشته اند یا باهمدیگه با سکوت حرف می زنند. بعد یه ماه میبینی خبری ازشون نیست  و بعد که اعلان رو دیوار رو نیگاه می کنی میبینی مسافر بود و رفت. و تازه می فهمی که در انتظار سفر بودش و چه غمگین در این انتظار و چه حسرتی برای روزهای از دست رفته.

دومیش موقعی که یکی دو روز ببخشین آدم میشم  و میگم دیگه بسه از این سفر برای تو هم هستش ولی بعدش یادم می ره کی بودم کجا بودم و کجا می خواستم برم.

سومیش موقعی که میبینم یه بچه ای به خصوص اگه دختر باشه یه معلولیتی داره. این درد اجتماع ماست که هنوز عقلش به چشم هاشه. تو این مواقع بدجوری از دست خدا شاکی می شم هر چند می دونم بی حکمت نیست ولی چیکار کنم.

چهارمیش موقعی که یه حرفی داری و می خوای بزنی ولی اینکه چطوری باید حرفتو بزنی رو نمی دونی. این حرفه می مونه تو گلوت. گیر می کنه. حتی صدات می بره. دلت درد می گیره و بعدش هم به خاطر اینکه راهشو نتونستی پیدا کنی عقب می مونی از خیلی چیزا.

و این قصه ادامه دارد.....

یه آپ خودمونی- من تو را او را همه را دوست دارم

گیرنده هام دیگه ضعیف شدن. یه هفته به خاطر بازدید از اداره و مهمونهایی که داشتم خیلی خسته شدم بعد 4 روز مسافرت بیخابی بدجوری گیر داده بود. غیب نشدم مامانی نبود و با بابام تنهایی شام خوردیم و وسط سریال خوابیدم. کامپیوتر رو هم نصف شب تو خواب خاموشش کردم سعادت نبود به خصوص به خاطر رینی و آنی.

هر چند بعضی وقتها واقعا دلگیر میشم که کسی نیست یا جوابی نداده.دست خودم هم نیست من اینجوریم و ترسی از اعتراف ندارم. نمیدونم خوبه یا بد ولی بعضی وقتها واقعا دلم می خواد با یکی حرف بزنم ولی نمی تونم پیداش کنم یا اون تو مود نیستش یا اصلا امکانش نیست. نگین واسه شما این اتفاق نمی افته وگرنه من باید برم پیش روانپزشک!!!

ولی در جواب سئوال رز من تبریک نمی گم میدونین واسه چی؟
خیلی وقتها ما یه حرفهایی برای گفتن داریم که نمی دونیم چه طوری بگیم و از کجا شروع کنیم. به خاطر همین شروع نامناسب مسئله گنگ میشه و وقتی تو جوابش با شوخی ندانسته جواب می دیم مشکل چند تا میشه و سئوال کننده نه تنها به جواب نمی رسه بلکه تو وضعیتی گیر می کنه که باید بعضی وقتها خودش رو هم تبرئه کنه. و این باعث میشه که حتی آرامش خودش رو برای فکر کردن از دست بده و کلا بی خیال بشه یا قاطی کنه.
این تجربه ای که من بارها داشتم پس به جای تبریک ازتون می خوام سئوالتون رو واضح تر و شفاف تر مطرح کنین.

یه توضیح(شعرها از مصدق و سید علی صالحی)

این مطلب رو درارتباط با بحث کوتاه دیشب با رز و مسعود می نویسم. اولش اینکه به قول حمید مصدق باید بگم:

 

من اگر بنشینم

تو اگر بنشینی

چه کسی برخیزد

چه کسی با دشمن بستیزد

........

 

و در جواب هر دو دوستم و تمام دوستایی که به یادمن باید بگم:

 

اصلاً به فرض که مردمان هنوز در خوابند

فرض که هیچ نامه ای هم به مقصد نرسید

فرض که بعضی از اینجا دور

حتی نان از سفره و کلمه از کتاب

شکوفه از انار و تبسم از لبانمان گرفته اند

 

با

                   رویاهامان

                   

                                                 چه می کنند؟!

 

 

آینده متعلق به من و توست.

                                      آمده ام که سر نهم ......

 

 

 

 

 

 

 

 

 

شب سکوت کویر

اشعار زیر از بابا است البته بابا طاهر که استاد شجریان

 در ابتدای شب،سکوت،کویر می خواند

 بدون تفسیر و تعبیر براتون می نویسم

شاید وقتشه یه بار دیگه این نوار رو گوش بدین

 

تو که نازنده بالا دلربایی

تو که بی سرمه چشمون سرمه سایی

تو که مشکین دو گیسو در قفایی

به ما گویی که سرگردون چرایی

 

دلم دردی که دارد با که گوید

گنه خود کرده تاوان از که جوید

دریغا نیست همدردی موافق

که بربخت بدم خوش خوش بگوید

 

شدم محنت کش کوی محبت

دل از دست محبت غرق خون بی

 

زعشقت سوختم ای جان کجایی

بماندم بی سر و سامان کجایی

نه جانی و نه غیر از جان چه چیزی

نه در جان نه برون از جان کجایی

مرگ عاطفه-خانوم معلم--قانون مورفی-خودم

دوستان می دانید
علت مرگ گل عاطفه چیست؟
علت خشم درختان از چیست؟
یا چه چیزی دل پر درد و غم باغچه را
صبح دیروز شکست؟
باعث این همه بدبختی کیست؟
.............
آری این ما هستیم
آن که بر گوشه چشمان نسیم
رنگ بی مهری را
آبیاری می کرد
آن که بر کوچه باریک زمان در هر روز
جای پایش گِل بود
یا کسی که بر باد
تهمت بی هنری را می زد
یا همان کس که کبوتر ها را
از در خانه خویش
متواری می کرد
آن کسی که به درختان صنوبر می گفت:
این قدر لحظه شماری نکنید
که دگر بار بهار
به در خانه ما
سر نخواهد زد
آری،آن ما بودیم
حال باید چه کنیم؟
شاپرک می گوید:
((شیشه پنجره را باید شست))
بار دیگر باید
از پس پرده عشق
به تماشای گل عاطفه رفت
بار دیگر باید
به کبوتر ها گفت:
((جایتان بر سر سجاده عشق
سخت خالی شده است))
آری...او زیبا گفت
باید از اشک نگاه،چشم را پیدا کرد
آب را در سخن ماهی در یا فهمید
باید از چشمان آبی نسیم
رنگ او را حس کرد
از کبوتر ها خواست
که در خانه ما،خانه کنند
زندگی با سخن بال کبوتر زیباست.
(مهدی فیضی)


قانون مورفی

اگر قرار باشد چیزی خراب شود، می شود
آیا دقت کردید هنگامی که به یک کنسرت موسیقی می روید، به یک سمینار مهم دعوت می شوید، یا در حال ارائه
Demo
برنامه ای که نوشته اید به مدیر خود می باشید و ... اغلب اتفاق هایی نا خواسته که تا قبل از آن در هیچ یک از آزمایش ها خود را نشان نداده اند، بروز می کند و باعث اخلال در برنامه می شود. هر روز غذا میل می کنید و ذره ای به روی لباستان نمی ریزد اما روزی که می خواهید با لباس تمیز به جایی بروید، مقداری از سس غذا روی لباستان می ریزد. اغلب دوستان تحت این شرایط می گویند "بازهم قانون مورفی اجرا شد!

قانون مورفی (
Murphy's Law) در حالت کلی می گوید "اگر قرار باشد چیزی خراب شود، می شود". ریشه این قانون به سال 1949 و یکی از پایگاه های هوایی در آمریکا بنام Edwards Air Force Base بر می گردد. کاپیتان ادوارد در حال کار روی یکی از پروژه های پایگاه هوایی بود که ناگهان مدیر پروژه متوجه می شود که سیمهای یکی از مبدلهای الکترو مکانیکی بصورت اشتباه نصب شده است.

در این حالت مدیر پروژه با عصبانیت بر سر مورفی داد می زند که : "این دیگر چه وضعی است!

مورفی در جواب می گوید : اگر قرار باشد این سیستم مشکل داشته باشد، حتما" مشکل خواهد داشت.

پس از آن مدیر پروژه در یکی از صفحات دفترچه کنترل پروژه خود قانونی بنام مورفی را با همین مضمون یادادشت می کند. چندی بعد یکی از پزشکان مدیر این پایگاه در حال انجام مصاحبه مطبوعاتی علت پیشرفت پروژه خود را مدیون قانون مورفی اعلام می کند که : "بر اساس این قانون، تمام شرایط نا محتمل برای شکست پروژه را در نظر گرفتم". با توجه به آنکه محصولات صنعت هوایی باید دارای ضریب اطمینان و امنیت کاری بالا باشند از آن به بعد در تولید و ساخت این محصولات تمام شرایط غیر محتمل در نظر گرفته می شد. از آن به بعد قانون مورفی شهرت جهانی پیدا میکند.

به تدریج تفسیرهای زیادی راجع به این قانون توسط مدیران و مهندسان ارائه شده است که در زیر نمونه هایی از آنها را می خوانید :


قوانین عمومی
- هیچ کاری به آن سادگی که بنظر می آید نمی باشد
- نمام کارها بیشتر از آن چیزی که شما فکر می کنید وقت می گیرند
- اگر احتمال اینکه چند پدیده باهم رخ دهند و باعث خرابی سیستم شوند خیلی کم باشد، هنگامی که شما نیاز دارید سیستم درست کار کند این پدیده ها باهم رخ خواهند داد
- هر راه حلی که برای مشکلات ارائه می شود، خود مشکلات جدیدی بوجود می آورد


قوانین نظامی
- هرگز یک سنگر را با کسی که از تو قوی تر است تقسیم نکن
- اگر افسر مافوق تورا می بینید، پس دشمن هم تو را می بیند
- اگر در جبهه داری خوب پیشرفت می کنی، حتما" به سمت دام دشمن می روی
- اگر نیاز داری که همین الآن با افسر مافوق خود صحبت کنی، یک چرت بزن


قوانین تکنولوژی
- منطق عبارت است از یک روش سیستماتیک برای رسیدن به یک نتیجه غلط
- تمامی اکتشافات و اختراع های بزرگ دنیا بر اثر اشتباه بجود آمده اند
- مهمترین
email ای را که میخواهی بگیری گم می شود
- اگر یک برنامه کامپیوتری بدرد نخورد باید آنرا مستند کرد
- اگر یک برنامه کامپیوتری مفید باشد باید آنرا عوض کرد
- در اجرای پروژه مهم نیست چقدر منابع در اختیار دارد به هر حال کم است

پیش سوغاتی سفر به درون

 دیگران را ببخش نه بخاطر آنکه لایق بخششند ، بخاطر اینکه تو لایق آرامشی

 

دماوند

تقدیم با عشق به تمام کسانی که با من بودند و به یاد من بودند و یا فراموششان کرده بودم!

عکس بالا ارتفاع ۵۲۰۰  به یاد دوستان و همراهان صمیمی این وبلاگ

عکس پایین کمپ سیمرغ- ارتفاع ۴۱۵۰ متر- جای همتون خالی

 

خداحافظ ای کبکهای سهند

به نام تویی که فراموشم نمی کنی

 

سلام به همه دوستانی که دوستم داشته اند و در دلتنگیها و شادیهای! این هفت ماه همراهیشان را دریغم نکرده اند. نمی خواستم بنویسم و کامنت جدید بگذارم چون وقتم خیلی تنگ بود ولی باز نشد. این توی درون اجازه نداد. ندایی در دلم گفت که بنویسم هرچند کوتاه.

 

همه میدانید عازم سفرم. به دماوند که کوهی است بلند. آغازش را کس نمی داند. او از تاریخ کهن تر است. همیشه موقع سفر دلم ابری است. کوچ برایم سنگین است و شنیدن بانگ الرحیل لرزه بر اندامم می افکند. ولی باید رفت. سفری که از بهمن سال گذشته در مردمان و سپس در این قایق کوچک خودمانی آغاز کرده ام هنوز به ساحل مقصود دست نیازیده است. و طوفانهای زیادی را باید که پشت سر نهد. هیچ وقت فکر نمی کردم که دوستانی با اخلاقیاتی خاص و صمیمی در این سفر همراه من گردند و این همه هیچ نیست جز نگاه ویژه ای که نازنین من دارد به همگیمان که من هماره بر این اعتقادم که اگر با من نبودش هیچ میلی/ چرا ظرف مرا بشکست لیلی.

 

دوست داشتم قبل این سفر همه تان را از نزدیک ببینم. حتی قیافه هاتان برایم جالب می توانست باشد که ما از مرز مجاز گذشته ایم. ولی نمی شود. حرفهای ناگفته مدفون بسیاری در دل دارم که می خواستم برایتان بگویم که نمی شود.

 

حتی حرفهایی برای بعضی از عزیزان. هرچند از سکوت نوشتم ولی دلم می خواست برای چند لحظه نیز که شده سکوتم را برایتان فریاد بزنم که نمی شود.

 

دوست داشتم با خیلی ها در این سفر همسفری کنم با مسعود با علی با آنی با محمد رضا و .... که نمی شود.

 

دوست داشتم حتی یه کوله پشتی دیوتر داشتم که آنهم نمی شود.

 

من با مجموعه ای از این نمی شود ها قدم در راه بزرگی می نهم. دماوند همچون سبلان عزیز برای من تنها یک قله نیست. من سبلان را تنها با یاری نازنینم پیمودم و دماوند را نیز با استعانت از او خواهم پیمود. برای من همانطور که بارها گفته ام قله اهمیت ندارد هر چند بسیار مهم است. برای من مسیر و همراهی نازنینم مهم تر و گواراتر است و البته همراهی با کسانی که با قلب پاک خویش مسیر خود و مرا به سوی او نور افشان می کنند.

 

من هماره در این مسیر سخت زندگی آرزوی همرهی با مردان و زنانی را داشته ام که پاک باشند و نازنین من دریغم نکرده است.

 

و صد البته که با حضور شما پیمایش این مسیر برای من آسانتر است. مردان و زنانی از سراسر این سرزمین . قلبهای شما را در سینه همراه خود خواهم داشت آرام و قوی بتپید ای دلهاتان همه نور.

 

سلامم را دوباره پاسخ گویید ای دلهاتان همه با من.

 

گرما و صمیمیت جنوب را  از تاترا و یارا  و آیلا ، طراوت و روشنی را از تیچر، شیرینی و حلاوت را از رینی، صداقت و راستی را از اکبر و گلزار، رنگ و نور را از رز و تن ناز، تلاش را از ناشناس، ایثار را از مسعود، احساس را از علی، پشتکار را از محمد رضا و سادگی و پاکی را از آنی به همراه خواهم داشت.

 

کاش می توانستم با همه تان رودرو خداحافظی کنم که این هم نمی شود.

 

منتظرم بمانید که من منتظرتان خواهم بود در پایان این سفر.

 

اگر به کعبه جان دست یافتم روزگار جدیدی انتظارم را می کشد. من به دنبال خود در این سفرم با صمیمیت قلبهای شما.

و .....

 

چه فکر می کنی ؟

که بادبان شکسته زورق ِ به گل نشسته ای ست زندگی ؟
در این خراب ِ ریخته
که رنگ ِ عاقبت ازو گریخته
به بن رسیده راه ِ بسته ای ست زندگی ؟
چه سهمناک بود سیل ِ حادثه
که همچو اژدها دهان گشود
زمین و آسمان ز هم گسیخت
ستاره خوشه خوشه ریخت
و آفتاب در کبود ِ دره های آب غرق شد
هوا بد است
تو با کدام باد می روی ؟
چه ابر ِ تیره ای گرفته سینه ی تو را
که با هزار سال بارش ِ شبانه روز هم
دل ِ تو وانمی شود
تو از هزاره های ِ دور آمدی
درین درازنای ِ خون فشان
به هر قدم نشان ِ نقش ِ پای ِ توست
درین درشتناک ِ دیولاخ
ز هر طرف طنین ِ گام های ره گشای توست
بلند و پست ِ این گشاده دامگاه ِ ننگ و نام
به خون نوشته نامه ی وفای توست
به گوش ِ بیستون هنوز
صدای ِ تیشه های توست
چه تازیانه ها که با تن ِ تو تاب ِ عشق آزمود
چه دارها که از تو گشت سربلند
زهی شکوه ِ قامت ِ بلند ِ عشق
که استوار ماند در هجوم ِ هرگزند
نگاه کن
هنوز آن بلند ِ دور
آن سپیده آن شکوفه زار ِ انفجار ِ نور
کهربای آرزوست
سپیده ای که جان ِ آدمی هماره در هوای اوست
به بوی یک نفس در آن زلال دم زدن
سزد اگر هزار بار
بیفتی از نشیب ِ راه و باز
رو نهی بدان راز
چه فکر می کنی ؟
جهان چو آبگینه ی شکسته ای ست
که سرو ِ راست هم در و شکسته می نمایدت
چنان نشسته کوه در کمین ِ دره های ِ این غروب ِ تنگ
که راه بسته می نمایدت
زمان ِ بی کرانه را
تو با شمار ِ گام ِ عمر ِ ما مسنج
به پای او دمی ست این درنگ ِ درد و رنج
به سان ِ رود
که در نشیب ِ دره سر به سنگ می زند
رونده باش
امید ِ هیچ معجزی ز مرده نیست
زنده باش.
(هوشنگ ابتهاج)

سه تا تو

سه تا (تو)

اگر همين الان از ما بپرسند كه چه جور آدمي هستيم، احتمالا اغلب ما از خودمان راضي نيستيم و جوابمان اين است كه آدمي خوبي نيستيم! اين حرف هم از روي شكسته نفسي و فروتني نيست، بلكه بيشتر نوعي صداقت و واقع بيني دروني است. هر چند خودمان را آدم بدي نمي دانيم، چندان هم خوب بودن خود را قبول نداريم.

اين سردرگمي كه در زندگي بسياري از انسانها صدق مي كند، شايد شامل حال شما هم بشود. سردرگمي كه در تمام عمر همراه ماست و از گفتگوي دائمي انسان با خودش ناشي مي شود. نوعي گيجي و گمراهي كه منجر به يك بحران هويت شده و شخص را وادار مي سازد باور كند كه بيشتر از يك شخصيت در درونش زندگي مي كند. سه تا (من) سه تا (تو)

غالبا هر كسي در دوره هاي مختلف زندگيش بين اين سه تا (تو) سر در گم است:‌

 (تو) بيروني

(تو) دروني

(تو) واقعي

با هم نگاه مختصري به اين (تو) ها يا شخصيت ها بيندازيم.

(تو) بيروني

اين (تو) فعال و ماهر است. اين همان (تو)يي است كه همه مي بينند و با اين صورت مي شناسند. اگر اين (تو) خوب باشد، همه تو را خوب مي دانند و اگر بد باشد همه تو را آدم بدي خواهند ديد.اين نقابي است كه در تمام طول زندگي بر صورت خود مي گذاريد.

اين (تو) با شما متولد نمي شود ولي از لحظه اي كه شروع به فهم رويدادهاي پيرامون خودتان مي كنيد به دنياي شما وارد مي شود.اين (تو) براي محافظت از علائق شخصي به وجود آمده و بر اساس برنامه اي كه برايش تنظيم كرده ايد، رفتار مي كند. اين (تو) به منظور پوشاندن (تو) دروني آمده است و به اين ترتيب براي رسيدن به خواسته هاي اين دنيايي دائما تحت فشار است. اين (تو) همواره در تلاش براي كنترل شرايط و اتفاقات است. هميشه درگير فرآيند ارزيابي و داوري است تا بتواند آمادگي قبلي براي مواجه شدن با هر موقعيتي را داشته باشد.

 (تو) دروني

اين (تو) منفعل و ترسوست. اين (تو) در تنهايي با تو صحبت مي كند و با تو به دنيا آمده است. اين همان تويي است كه فقط تو مي شناسي و نه هيچ كس ديگر. از مقاصد بدي كه در پشت اعمال خوب نهفته است و مقاصد خوبي كه به نتيجه نمي رسند كاملا آگاه است. اين (تو)يي است كه تمام عمر نقاب بر چهره دارد.

اين (تو) هميشه در معرض تهديد براي بقا بوده و فاقد اعتماد به نفس است. خودش را به اندازه كافي براي مواجهه با دنيا خوب و آماده نمي بيند. زندگي را ناعادلانه و جهان را دشمن خودش به حساب مي آورد. اين (تو) از ترس سوءتفاهم و طرد شدن از دنياي بيروني تمام آروزوهايش را سركوب مي كند. بنابراين پشت (تو) بيروني پناه مي گيرد و بر اساس هنجارهاي زندگي عمل مي كند.

اين (تو) از آنجا كه به نقاط ضعف و ناتواني هايش آگاه است،‌اغلب آشفته و سرگردان به نظر مي رسد. اين (تو) براي نجات خودش به دنبال يك منجي بوده و در جستجوي آرامش و اميد است.

(تو) واقعي

اين (تو) واقعي، تو خالص و وجود ابدي است. اين (تو) قسمتي از وجود مطلق ناب است كه حتي قبل از تو درون تو وجود داشته است و حتي بعد از مرگ نيز زندگيش ادامه خواهد يافت. اين (تو) پديده اي ناشناخته است. خود برتر و ناميرايي است كه مافوق هر درك و مفهوم فيزيكي است.

اين همان (تو)يي است كه حتي در موقع خواب هم با تو مي ماند. در خواب، هنگامي كه تو تماست را با دنياي فيزكي قطع مي كني و از تخت خوابي كه روي آن خوابيده اي هم آگاه نيستي، اين (تو) فعال است. اين آگاهي به محض اينكه از خواب بيدار مي شوي بر مي گردد و پس از آن (تو) دروني بر آن غلبه كرده و به سرعت خودش توسط (تو) بيروني مغلوب مي شود.

به اين ترتيب (تو) واقعي هميشه ناديده گرفته مي شود چرا كه در شرايط بيداري تو فقط (تو) دروني يا بيروني را به عنوان خويشتن خويش را مي شناسي. به دليل همين ناآگاهي تو خود واقعي ات را به عنوان يك خويشتن جدا مي بيني. در حاليكه(تو) واقعي هماني است كه در جستجويش هستي. همان (تو)يي كه به حضور خداوند نسبت داده مي شود.

شناخت اين (تو) شروع آگاهي است و درك آن آرامش را به روح ناآرام بشر بازمي گرداند. درك (تو) واقعي منجر به بصيرت و بينايي درون مي شود.

منتظرت می مانم-خودم

آمدم و می روم با حالی پریشان به دنبالت ای نازنین.


رو به گریه بازه جونم
دلم از دنیا گرفته
تپش ترانه هامو
مرگ بی صدا گرفته
گریه کن گریه ای آواز خاموش
گریه کن گریه ای ترانه فراموش


پاسخی نیافته ام پاسخی که راحتم کنم.

نمی بازم به بی رنگی

به کوه و معبر سنگی

به پاییز و غروب عصر دلتنگی

نمی بازم

نمی سازم من خاکی

سرایی با دل شاکی

تو دنیایی که خالی مونده از پاکی

نمی سازم.

درگیر با زندگی.
ولی نومید نتوانم بود ای نازنین من. من هماره درمانده که شدم باز در راه تو بازگشتی داشته ام به اوج ابدیت. و اینک نیز اگر تو جوابم نمی دهی و حتی بهترین آفریدگانت نیز جوابی برایم ندارند من می ایستم همچنانکه همواره بوده ام.

زمان مقهور من است. گذشت آن برایم اهمیتی نمی تواند داشته باشد که من در طول این زمان بی انتها نمی روم. من با تو در ژرفنای هستی صعودی را آغاز کرده ام به اوج بی نهایت و اینک در اینراه ماندن و جنگیدن را بر خود آرامشی بسیار والا می یابم.
من صبر می کنم چه در ظلمتم نخواهی گذاشت. من جوابی برای فریادهای دردآلود تنها مانده ام خواهم شنید هر چند قرنها به طول بیانجامد. و چه خوب و چه بد. که هر آنچه از تو رسد نیکوست.

نیازم را بده پاسخ

که دلگیرم

اسیر وسوسه های نفس گیرم

نگاهم کردی و بستی به زنجیرم

نگیر از من نگاهت را

که می میرم

من ایستاده ام تا ندایی بشنوم. سوسوی امیدی در دل مرا به خود می خواند. من صعودم را ادامه خواهم داد چه تو نوری و امیدی.

شب آبستن است تا چه زاید سحر

بادبان می کشد زورق خورشید

 

سکوت - رهایی

آدم، بسياري حرف ها را که مي شنود، آرزو مي کند کاش بشر گنگ و ساکت بود.
ايراني ها، از قديم معني سکوت و سخن بخردانه گفتن را خوب بلدند، اشکال فقط
در استفاده گاه و بيگاه از اين دو نعمت، به جاي هم است.

کاش بشر گنگ و ساکت بود و چه تعبیر زیبایی لااقل برای من در این شب ویژه. ولی کاش بشر می توانست کمی هم کر باشد آنوقت می توانست خود را رها شده از هرگونه مسئولیتی بداند که با شنیدن بر گردنش نهاده می شود. کاش می شد خود را به کری زد به کوری زد. ولی ذات خویش را چگونه باید پنهان سازیم و به بازیش گیریم و فریبش دهیم؟ مگر می شود همه عمر این درون طغیانگر را به فریبی کودکانه آرام نگه داشت که بشر طغیانگر است و صد البته عصیانگر. و اینک من عاصی از این عصیانگری.

می خواستم از سبلان و رهایی خویشتن در این دیار وحشی بنویسم که یاریم نکرد این یاریگر مهربان. هر چند باید شهادت دهم که راضی از عصیان خویشم در سفری که کردم.

و چه زیباست این طغیان. طغیان علیه خویشتن. ایستادن در برابر آنچه و آنکه تو را از راه باز می دارد. یا بهتر بگویم قد کشیدن در برابر تمامی ناملایمات حتی خود.

و من رفتم با هزاران امید در دل که بار دیگر در قداست این کوه سر به فلک ساییده و داغ جوانان وطن دیده و درد آشنا عهدی تازه کنم با خویشتن که برای شدن باید رفت.

و هیچ خسته نیستم از تلاش ۱۹ ساعته ای که در زیبایی ها و سختی های یخچالهای هرم و سبلان با یاری همراهان همنوردم به جان خریدم. چه پس از مدتها در کنار هم بودن و با هم نبودن فرصت آن یافتیم که باهم باشیم و دست در دست همدیگر به طواف کعبه مقدس این کوه رفیع نایل آییم.

و دست آخر اینکه سکوتی چندین ماهه را نیز شکستم در پایان این سفر غریب و باز آنچنان که خود می دانید با تکیه بر تنها درصد قابل اطمینان یعنی یک صدم . که این سکوت را دیگر نمی توانستم بر دوش بگیرم که شاید سکوت بیش از این مسئله ای صعب تر را دلیل می شد.

و باید دوباره بگویم که باید به علی چه ها گفت که ۲۵ سال سکوت دهشتناکی را تجربه کرد و تنها همدم اش چاه بود. و من چه سبکتر شدم از یک سو و چه سنگین تر از سوی دیگر. چه تبعات این سکوت در هم شکسته را به چشم ندیده ام ولی آرزو می کنم که این سکوت در هم شکسته یاریگر اویی باشد که سزاوارش آنچه می گفتند نبوده و نیست و نخواهد بود.

و من امشب با تمام نداشته هایم راضی ام که مسئولیتی بس خطیر را از سر گذرانیده ام و از نازنین خواستار که دیگر هیچ شکی به وجود نیاید.

و از او خواستارم که رهایی مرا دلیلی بر اسارت دیگری قرار ندهد که من اسارت خویشتن را بر آزادی عزیزانی که دوستشان دارم بسیار دوست تر می دارم که رهایی آنکه دوستش می دارم برایم خود رهایی است.

و دیگر آنکه دوباره گذاشتیم و گذشتیم........................


سکوت، يعني گفتن در نگفتن، يعني مقابله با شهوت رام نشدني حرف، يعني تمرين
برگشتن به دوران جنيني و شنيدن انحصاري لالائي قلبِ مادر در تنهائي محض.
سکوت در مکالمه تلفني، يعني ترديد يا مزاحمت، يا شرم.
هر سکوتي، سرشار از ناگفته ها نيست، بعضي وقت ها، سرشار از خجالتِ گفته هااست.
موسيقي، يعني سکوت بعلاوه سکوت هاي شکسته شده ي موزون.
سکوتِ آرام کتابخانه، يعني رعد و غرش نهفته ي تمامِ حرف هاي فشرده ي عالم،
درسکوتِ شاهد، يعني شهادتِ دروغ، موقع خواب و استراحت و تعطيلي وجدان.
سکوتِ محکوم بي گناه، يعني بغض، آه، گريه درون.
سکوتِ مظلوم، يعني نفريني مطلق و ابدي.
بعضي سکوت را به رشوه اي کلان مي خرند و با سودي سرشار،

به اسم حق السکوت، مي فروشانند.
سکوتِ عاشق در جفاي معشوق، يعني پاس حرمتِ عشق.
سکوت، در خود گريه دارد ولي گريه، با خود سکوتي ندارد.
بعضي با سکوت آنقدر دشمنند که حتي در خواب هم آنرا با پريشان گوئي مي شکنند.
سکوتِ در بيمارستان، بهترين هديه ي عيادت کنندگان است.
آدم، بسياري حرف ها را که مي شنود، آرزو مي کند کاش بشر گنگ و ساکت بود.
ايراني ها، از قديم معني سکوت و سخن بخردانه گفتن را خوب بلدند، اشکال فقط
در استفاده گاه و بيگاه از اين دو نعمت، به جاي هم است.
آنان که حرمت سکوت را پاس مي دارند، بيش از حرّافانِ حرفه اي، به بشر
اميدواري مي دهند.
وقتي خدا بخواهد فساد کسي را برملا کند، نعمتِ سکوت را از او سلب مي کند.
سکوتِ قاضي، رعب آورترين سکوتِ زميني است، وقتي بداني گناهکاري.
سکوتِ وداعِ واپسين ديدار دو دلدار، هميشه مرطوب است.
سکوتِ يک محکوم به مرگ، پر از پشيماني لزج است.
خيالتان آسوده، سکوتِ مرگ، سرد و منجمد است، ولي شکستني نيست.
زير زمين خانه هاي قديمي تمام مادر بزرگ ها، سرشار از سکوتِ ترشي سير،
انارخشکيده، سرکه ي انگور، عروسک ها و دوچرخه دوران بچگي است.
بر خانه عروس، آخر شبي که به خانه بخت مي رود، در تنهائي پدر و مادرش،
غمناک ترين سکوت، چنگ مي اندازد.
سينماي صامت، پر از سکوتي گويا و خنده دار بود.
غيرقابل درک ترين سکوت، متعلق به معلم ادبيات پيري است که،

شاگرد قديمش رادر حال غلط خواندن گلستان سعدي از تلویزيون مي بيند.
آزار دهنده ترين سکوت، وقتي است که دروغ مي گوئي

 و مخاطبت در سکوتي سنگين،فقط نگاه مي کند.
در گورستان، فقط در ساعات معيني که ارواح به ميهماني مي روند،

سکوت برقرار است.
بعضي، بلدند با تمام وجود مدت ها ساکت باشند،

 حيف که زبانشان آخر همه را به باد مي دهد.
آدم هاي ترسو، براي فرار از سکوت، با خود حرف مي زنند.
تابلوهاي جهت نما، در خيابان و جاده ها،

در سکوتي بي ادعا، عابران را راهنمائي مي کنند.
تمام مردم جهان، با يک زبان واحد سکوت مي کنند،

ولي به محض باز کردن دهان از هم فاصله مي گيرند.
کرو لال ها، در سکوتِ محض با هم پرچانگي مي کنند.
سکوت، خيلي خيلي خوب است، اما نه هر سکوتي.
بعضي، قادرند تا لحظه مرگ، سکوت کنند،

 به شرطِ آنکه حق السکوتِ قابلي در قبالش گرفته باشند.
در آخرت، تو را به خاطر حرفهاي نسنجيده، ممکن است مجازات کنند، ولي سکوتِ
بي جايت را، هرگز نمي بخشايند.
سکوت را با هر چيزي مي شود شکست، ولي با هر چيزي نمي توان پيوند زد.
دفاترِ سفيد و بي خطِ نو، مثل نوارِ خام، مملو از سکوتند.
تا کنون، هيچ مترجمي پيدا نشده که بتواند سکوت را،

 از زباني به زبان ديگر ترجمه کند.
قطعاً يکي از راههاي تحمل ِزندگي، پناه بردن به سکوت است.
هميشه گفته اند، از آن نترس که هاي و هو دارد، از آن بترس که برّوبرّ،
نگاهت مي کند و در سکوت، برايت نقشه اي شيطاني مي کشد.
آدم هاي خسيس، ممکن است بي بهانه حرف بزنند، ولي بي بها، سکوت نمي کنند.
خواهي نشوي رسوا، همرنگ جماعت نشو، به وقت، ساکت باش.
آنانکه در مراسم خواستگاري ساکتند، در زندگي حرف نگفته باقي نمي گذارند.
درست است که زبان ِخوش مار را از لانه اش بيرون مي کشد،

 در عوض زبان ِسرخ، سرِ سبز را به باد مي دهد،

 بهتر نيست، مار در لانه بماند و سر بر گردن.
مارک تواين مي گويد:
بهتر است دهان خود را ببنديد و ابله به نظر برسيد تا اينکه آن را باز
کنيد و همه ترديدها را از ميان ببريد

دست مزن! چشم، ببستم دو دست      راه مرو! چشم، دو پايم شكست

 

حرف مزن! قطع نمودم سخن              نطق مكن! چشم، ببستم دهن

 

هيچ نفهم! اين سخن عنوان مكن        خواهش نافهمی انسان مكن

 

لال شوم، كور شوم، كر شوم          ليك محال است كه من خر شوم


الهی!

 نسیمی دمید از باغ دوستی، دل را فدا کردیم،

 بویی یافتیم از خزینه ی دوستی، بپادشاهی بر سر دو عالم ندا کردیم.

برقی تافت از مشرق حقیقت، آب و گل کم انگاشتیم و دو گیتی بگذاشتیم،

 یک نظر بسوختیم و بگداختیم.

 بیفزای نظری و اینسوخته را مرهم ساز و غرق شده را دریاب،

 که می زده راهم به مِی دارد و مرهم بود.

 



چند تکه آرزو

کاش وقتی زندگی فرصت دهد
گاهی از پروانه ها یادی کنیم
کاش بخشی از زمان خویش را
وقف قسمت کردن شادی کنیم
کاش وقتی آسمان بارانی ست
از زلال چشم هایش، تر شویم
وقت پاییزاز هجوم دستِ باد
کاش مثل پونه ها پرپرشویم
کاش وقتی چشم هایی ابریند
به خود آییم و سپس کاری کنیم
از نگاه زرد گلدان هایمان
کاش با رغبت پرستاری کنیم
کاش دلتنگ شقایق ها شویم
به نگاه سرخشان عادت کنیم
کاش شب وقتی که تنها می شویم
با خدای یاسها خلوت کنیم
کاش گاهی در مسیر زندگی
باری از دوش نگاهی کم کنیم
فاصله های میان خویش را
با خطوط دوستی مبهم کنیم
کاش با چشمانمان عهدی کنیم
وقتی از اینجا به دریا می رویم
جای بازی با صدای موجها
دردهای آبیش را بشنویم
کاش مثل آب،مثل چشمه سار
گونه نیلوفری را تر کنیم
ما همه روزی از اینجا میرویم
کاش این پروانه را باور کنیم
کاش با حرفی که چندان سبز نیست
قلب های نقره ای را نشکنیم
کاش هر شب با دو جرعه نور ماه
چشم های خفته را رنگی زنیم
کاش بین ساکنان شهر عشق
ردپای خویش را پیدا کنیم
کاش با الهام از وجدان خویش
یک گره از کار دل ها وا کنیم
کاش رسم دوستی را ساده تر
مهربان تر،آسمانی تر کنیم
کاش در نقاشی دیدارمان
شوق ها را ارغوانی تر کنیم
کاش اشکی قلبمان را بشکند
با نگاه خسته ای ویران شویم
کاش وقتی شاپرکها تشنه اند
ما به جای ابرها گریان شویم
کاش وقتی آرزویی می کنیم
از دل شفافمان هم رد شود
مرغ آمین هم از آنجا بگذرد
حرفهای قلبمان را بشنود.
(مریم حیدر زاده-انتخاب و ارسال از خانوم معلم)

پدر-خودم و آنی

پدرانمان را دوست بداریم


فردا روز علی است و فقط می توانم آرزو کنم کاش می توانستیم به معرفت علی دست پیدا کنیم که محبت علی بی معرفت او یاریگرمان نخواهد بود در این ویرانه سرای جهل و تاریکی.


و ممنون که به یاد مان بودید. شعر رو هم آنی عزیز زحمتشو کشیدن ارسال کردن که ممنونم ازشون.

 

زلیلایی شـــــنیدم یا عــــــلی گفت به مجنون چون رسیدم یا علی گفت

مگــــــــر این وادی دارالجنون اســت كه هر دیوانه دیدم یا عــــــلی گفت

نســـــیمی غـنچـه ای را باز می كرد به گوش غنچه كم كم یا عـلی گفت

چـــــمن با ریـزش باران رحمت دعایی كرد و او هم یا عــــلی گفت

یقیـــــــن پـــروردگار آفرینش به موجودات عالم یا عـــــــلی گفت

دلا باید به هر دم یا علــــــــــی گفت نه هر دم بل دمادم یا عـــــلی گفت

به هر روز و به هر شـب یا علی گفت به هر پیچ و به هر خم یا علی گفت

خمــــــــیر خاك آدم را سـرشــــــتند چو بر میخواست آدم یا عــلی گفت

عـــــــــــلی در كعبه بر دوش پیمبــر قدم بنهاد و آن دم یا عـــــــلی گفت

عصــا در دسـت موسی اژدها گشت كلیم آنجا مسلّم یا عـــــــــلی گفت

ز بطن حوت ، یونـــــس گـــشت آزاد ز بس در ظلمت یم یا عــــــــلی گفت

به فرقش كی اثر می‌كرد شمشیــر شنیدم ابن ملجم یا عـــــــــلی گفت


مــگر خــــیبر ز جایش كـــنده میشد

یقین آن دم علی هم یا علی گفت

پیشاپیش میلاد حضرت علی مبارک

می شود-تیچر

خسته از راه می رسم
بار تنهایی را
بر بلندی یادت می نهم
با خود می گویم:
زندگی را می شود زیبا دید
می شود از بند نومیدی رهید
می شود تا کوچه باغهای امید
یک نفس با پای در زنجیر دوید
می شود در لابلای خنده ها
گریه های نا امیدان را شنید
می شود آسوده در گلزار عشق
دسته دسته غنچه لبخند چید
می شود در راه اهداف سپید
جان و دل را کرد فدا و شاد بود
میشود در پرتو خورشید مهر
اشک غم را از نگاه عمر زدود
می شود در پهنه خشک کویر
همچو تندر مظهر فریاد بود
می شود در متن خواب همرهان
دیده ای بیدار در بیداد بود
می شود اشک غم از چشم یتیم
با دو دست مهربان آرام زدود
می شود در غربت سنگین شهر
شاعرانه از غم دلها سرود.
(عسگر رشیدی-تهیه از تیچر)


من جنوبيم

ساكن جنوبم


زندگي من با گس تابستان همزاد است
من بدهكار هيچ كس نيستم
حتي ابر...ماه ...خورشید...باد...

 

گرما با من همزاد است
عطش مي آورد
از نگاهش بخار مي شوم
ابرش، بارانش
براي ديگران است
پس:

 

بدهكار خورشيد نيستم...


شعر از:احمد خوش نویس(ارسالی از تاترا)

 


ترجمه به زبان شکلکی: گلزار

میشود آسوده در زارعشق  دسته دسته غنچه چید
میشود در راه اهداف سپید
جان و دل را کرد فدا و شاد بود
میشود 
غم از چشم یتیم با دو دست مهربان آرام زدود