کودکی

 

نتونستم ازش بگذرم. میشه همیشه ما هم چهره هامون همینطوری و دلامون صاف و کودکانه بمونه.

چرا نمیشه فقط کمی همت می خواد و جرات. چون همه می گن شما که دیگه بچه نیستین. ولی من می گم:

من می خوام به کودکیم بر گردم.


کارتون مانستر اینکورپریشن یه کارتون فوق العاده است هر کی ندیده توصیه می کنم بره ببینه. هر کی هم بخواد من دارمش. اونجا می تونین قدرت کودک بودن رو واقعا لمس کنین.


شعر زیر رو تاترا تو کامنتهای این عکس گذاشته بود گفتم اینجا باشه بهتره همه می خونن.

(ارسال از تاترا-شعر از حیدری)

سلام سلام

کودکی شیرین است
هر کسی می داند
یک کسی می گفت هر لحظه به ما
اگر از عمر درازت همه را پس بدهی
این محال است که یک لحظه ای از کودکی، خردی را پس گیری
کودکی اوج، رهایی، همه چیز است
کودکی شیرین است
شاید که بگویی کودکی چیست که هر انسانی، دم به دم می گوید:
کودکی شیرین است





کودکی غنچه ای از رود صداقت به صفای آب است
کودکی صفحه ای از عشق و محبت به شکوه ماه است
کودکی سلسله ی اشک به دنبال سرشت است
کودکی لاله ی سرخ است به باغ امید
کودکی شیرین است
هر کسی می داند
کودکی شیرین است....




love martyr-akbar

 شهيد عشق[۱]

 

 

در ۱۳ مهر ۱۳۳۵ در تبريز كودك ۱۱ ساله هنرمند و منحصر بفردي از دنيا رفت كه دل همه دوستان و آشنايان را بدرد آورد. اين كودك عيسي كيهانپور بود كه كه در برنامه كودكان راديوي تبريز نوازنده درجه يك بشمار مي رفت و سنتور را به حد اعجاب مي نواخت. اين طفل سرگذشت عجيبي داشت:

 

پدر و مادر  اين پسر بچه سالها بود كه از خداي متعال خواهان اعطاي فرزندي به ايشان بودند بطوريكه براي گرفتن حاجت خود بهر مكان مقدسي كه به نظرشان ميرسيد مي رفتند و در آنجا از خداوند بي همتا طلب اولاد مي كردند اما فايده اي نداشت. تا اينكه مادر مايوس و دلشكسته به كليساي ارامنه تبريز مي رود و درآنجا مشغول راز و نياز بدرگاه الهي و بيان حاجت خويش مي نمايد وازحضرت مريم (س) درخواست ياري و شفاعت مي كند.

 

بعد از برگشت به خانه، بهنگام شب اين مادر آنحضرت را در خواب مي بيندو از ايشان مژده بدنيا آمدن فرزندي را مي شنود. بلاخره اين پسر بچه بدنيا مي آيد وپدر و مادر پس از سالها انتظار به مراد دلشان مي رسند و اين مادر دل شكسته پس از سپري كردن روزهاي تلخ روزگار، شيريني در آغوش كشيدن طفلش را مي چشد. نام او را عيسي مي گذارند و حقيقتا هم اين طفل از هر حيث فوق العاده و عجيب بود و استعداد هنري عجيبي داشت.

 

اما روزگار چندان فرصتي به اين طفل معصوم براي زندگاني نميدهد و در سن ۱۱ ساگي اين طفل معصوم از دنيا مي رود. علت مرگش را اينطور عنوان مي كنند كه اين پسربچه همبازي دختري داشت بنام رباب كه ازخردسالي باهم همبازي و دوست بودند. يكروز مادر رباب مانع رفتن اين دختر بچه به خانه عيسي مي شود و اين امر موجب مي گرددكه عيسي شديدا بيمار شده و نهايتا پس از يك هفته بيماري دار فاني را وداع گويد.

 

جالبترين نكته در اينجاست كه اين شهيد عشق در ۱۳ مهر ۱۳۲۴ بدنيا مي آيد و در ۱۳ مهر ۱۳۳۵ از دنيا مي رود. خدايش رحمت كند.     

            

 



[۱] برگرفته از ديوان استاد شهريار جلد اول –  پاورقي شعر " به ياد فرزندي هنرمند "


همونطور که می دونین اکبر از دوستا و همکلاسیهای قدیمیه که یه سه سالی هم باهاش همکار بودیم که در رفت و خودشو نجات داد. تازگیها هم از وقتی گم(قم) رفته نمی دونم چی شده اینورا زیاد میاد و افتخار میده. باید از این گلزار بپرسیم اصولا تو قم چه خبره؟. فعلا هم که گیر داده به شهریار شعر این سرزمین.

یاد مهتابی-یوسف

به نام تو ای نازنین که فراموشم نمی کنی

 

اول اینکه از همتون می خوام همونطور که منو از یادتون نبردین و تو این 5 ماه همیشه هوا مو داشتین از خدا بخواین اگه ممکنه این آقا مهدی ما رو هم تو کنکور هنر فردا همراهی کنه همونطور که همراه همه مون بوده. ممنون از محبتتون. آخه من می دونم مهدی با کار و شبها موندن تو محل کار تو وسط زمستون و هزار تا بدبختی دیگه چطور درس خونده پس یادتون که نمیره.


خب ساعت 12 رسیدم خونه.  می خواستم فقط یه مطلب بنویسم که مجبورم دو تاش بکنم.

هنوزم شام نخوردم. یه سر  به تفسیر آیات ۹۵ به بعد کهف بزنین شاید پیامی واستون باشه.


مطلب اول:

 

فیزیک خوندن من باعث شده که عدم قطعیت یکی از اصول زندگیم بشه. طوری که حتی اگه کاری با عقل و منطق ۹۹/۹۹ درصد جور نیاد ولی احساسم بگه برو جلو به امید همون یک صدم درصد می رم جلو. من خیلی وقتها از همین یک صدم درصدها تونستم به راه حل برسم امید وارم همین یک صدم درصدی که به پایداری گروه دارم درست از آب دربیاد.

امروز خیلیهایی که نیومده بودند یا زود رفتند یه گفتگوی خوب  رو از دست دادند.

 

فکر همه چیز رو می کردم الا حضور یه عده از پیشکسوتهای گروهمون رو تو دفتر. اونایی که سال ۱۳۶۹ بنیان جدید گروه رو گذاشتند و خیلی از اعضا نیز دست پروده همین ها هستن.

 

صحبت از یه سئوال ساده شروع شد  و بعد جواب از خود من درباره نشریه گروه و خیلی سریع به مشکلی که داریم کشیده شد و آخر سر هم قرار شد از گذشته هر چی داریم تو دلهامون بمونه و حرفش رو نزنیم و تا هفته دیگه مسئله انتخابات با کمک همین پیشکسوتها حل بشه.

پس من هم چیزی در اینباره نمی نویسم فقط برداشتهای شخصی خودم رو می گم.

 

اول اینکه بچه ها با حضور و سکوت معنی دار و تمانینه خود نشون دادند که احترام واسه شون حرف اول رو میزنه. مصداق جملاتی که خیلی دوست دارم و دوباره می نویسمشون که:

 

 

به بزرگتر از خود احترام بگذار که بیش از تو عبادت خدای کرده است

به کوچکتر از خود احترام بگذار که کمتر از تو معصیت کرده است

و به همسن خود احترام بگذار زیرا که در پیشگاه حق نمی دانی که تو برتری یا او.

 

 

دوم اینکه اعتقادی که به حضور فعال زنان در عرصه های مختلف دارم اینجا نیز نمود داشت به امید روزی که شان والای یک زن به عنوان یک انسان همواره مد نظر باشد.

 

سوم اینکه یادمان باشد احتراممان همواره متقابل باشد.

 

چهارم اینکه سعی کنیم تنهایی به قاضی نریم. معمولا عادت کردیم که  همه چیز رو بر علیه خودمون ببینیم بدون اینکه جوانب رو بررسی کنیم.

 

دست آخر اینکه امیدوارم با تجربه بزرگترها و نیروی جوانترها گروهی که حتی در این شرایط خاص برای برنامه سهند و جام بیش از ۴۰ نفر عضو همدل و آماده دارد که در کل کشور بی نظیر است راه خود را همچنان محکم و استوار ادامه دهد.

 

این گروه امانتی است که فعلاً فکر و عملکرد ما روش تاثیر گزاره. کاش بتونیم با حمایت از حق امانتدار خوبی برای فکرهای بزرگی باشیم که پایه گزار آن بودند.

 


اما مطلب دوم رو با یه حکایت نقل می کنم.

 

موقعی که یوسف را در بازار مصر برای فروش عرضه کردند پیرزنی نیز جلو آمده و تقاضای خرید او را کرد. تنها دارایی زن در دنیا تنها یک خروس بیش نبود. خود بهتر

می دانید که عزیز مصر با قیمتی گزاف یوسف را خرید ولی عملکرد پیرزن همواره  یه علامت سئوال برام داشته.

 

 

پیرزن دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد و گفت خدایا ببین من خود بهتر می دانم که قیمت یوسف بسیار گرانتر از این است ولی من با تمام مالمیک خویش تقاضای خرید    بنده ات را دارم تا شرمنده ات نگردم  و رو سفید باشم که من نیز در راه آزادی بنده راستین تو گامی برداشته ام و از رحمت تو نومید نبوده ام هر چند حکمت تو چیز دیگری باشد.

 

 

حالا نظرتون واسه ام مهمه . این حکایته یه دوسته. راستش رو بخواین من علی رغم اعتقاد به یک صدم درصدها چنین توکلی رو در خودم ندیده ام. حالا می تونید بگین انجام این چنین کاری درسته یا نه؟ کاری که فکر می کنین و عقل بهتون میگه محکوم به شکسته باید امتحان کرد یا نه؟ لطفا جواب تلگرافی بله و نه خیر ندین.

 

 

و اینم درد دل من بعد شنیدن حرفهای یه دوست

 

 

به دیدارم بیا هر شب

در این تنهایی تنها و تاریک خدا مانند دلم تنگ است.

 

بیا ای روشن، ای روشن تر از لبخند،

شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی ها

دلم تنگ است.

 

بیا بنگر چه غمگین و غریبانه،

در این ایوان سرپوشیده، وین تالاب مالامال

دلی خوش کرده ام با این پرستو ها و ماهی ها.

و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی.

بیا، ای هم گناه من در این برزخ.

بهشتم نیز و هم دوزخ.

 

به دیدارم بیا، ای هم گناه، ای مهربان با من،

که اینان زود می پوشند رو در خوابهای بی گناهیها

 و من می مانم و بی داد بی خوابی.

در این ایوان سر پوشیده متروک

 

 

شب افتاده است و در تالاب من دیری است

که در خوابند آن نیلوفرآبی و و ماهی ها، پرستوها

بیا امشب که بس تاریک و تنهایم.

بیا ای روشنی، اما بپوشان روی،

که می ترسم ترا خورشید پندارند.

و می ترسم همه از خواب برخیزند.

و می ترسم که چشم از خواب بردارند.

 

 

نمی خواهم ببیند هیچ کس مارا.

نمی خواهم بداند هیچ کس مارا.

و نیلوفر که سر بر می کشد از آب،

پرستوها که با پرواز با آواز،

و ماهیها که با آن رقص غوغایی،

نمی خواهم بفهمانند ،بیدارند.

 

 

 

شب افتاده است و من تنها و تاریکم.

و در ایوان و در تالاب من

دیری است در خوابند:

پرستوها و ماهیهاو آن نیلوفر آبی

 

 

بیا ای مهربان با من!

 

بیا ای یاد مهتابی!

 


و شاید این پایان یک آغاز باشد

با پیامی اینگونه

کسی چه می داند

 

شب آبستن است

 

 تا چه زاید سحر

 

اندر اوصاف وفاداری-از یه دوست خوب

این چند بیت رو هم از یه دوست خوب می نویسم که به یادمون باشه داریم چی کار

 می کنیم

 

چوبازی می شماری عهد یاری
همان بهتر که بازی درنیاری

به یاری پایداری کن که باشد
نخستین شرط یاری، پایداری

وفا و دوستداری دعویت بود
همین بودت وفا و دوستداری

دگر از کس وفاداری نجویم
که این پند از تو دارم یادگاری

من آن شیوا سخنگو شهریارم
که در آفاق دارم شهریاری

 


میخ های روی دیوار(گلزار)

پسربجه ای بود که اخلاق خوبی نداشت . پدرش جعبه ای میخ به او داد و گفت هر بار که عصبانی می شوی باید یک میخ به دیوار بکوبی .

روز اول پسربچه 37 میخ به دیوار کوبید . طی چند هفته بعد همانطور که یاد میگرفت چگونه عصبانیتش را کنترل کند . تعداد میخ های کوبیده شده به دیوار کمتر می شد . او فهمید که کنترل عصبانیتش آسانتر از کوبیدن میخ ها بر دیوار است ...............

بالاخره روزی رسید که پسر بچه دیگر عصبانی نمی شد . او این مسلئه را به پدرش گفت و پدر نیز پیشنهاد داد هر با که عصبا نیتش را کنترل کند . یکی از میخ ها را از دیوار در آورد.

روزها گذشت و پسر بچه بالاخره توانست به پدرش بگوید که تمام میخ ها را از دیوار بیرون آورده است. پدر دست پسر بچه را گرفت و به کنار دیوار برد و گفت :(( پسرم !! تو کار خوبی انجام دادی و توانستی بر خشم پیروز شوی . اما به سوراخ های دیوار نگاه کن. دیوار دیگر مثل گذشته اش نمی شود . وقتی تو در هنگام عصبانیت حرف هایی می زنی . آ ن حرف ها هم چنین آثاری به جای می گذارند . تو می توانی چاقویی در دل انسانی فرو کنی و آن را بیرون آوری . اما هزاران بار عذر خواهی هم فایده ندارد آن زخم سر جایش است . زخم زبان هم به اندازه زخم چاقو دردناک است )) .


حالا منم عصبانیم از این که داداش زورکی من بهم سر نمی زنه. منم مطلبشو ... می رم میزارم اینجا یعنی اینکه داشی دوست دارم. 

درد دلهای من از چهارشنبه تا حال

و من نیز دیگر هیچ.

تصمیم داشتم که از وقایع روز چهارشنبه بنویسم که چگونه مجبور شدیم رو در روی هم قرار گیریم که کامنت آنی را دیدم و منصرف شدم زیرا که وقتهامان بسیار پر ارزشتر از درگیریهای ذهنی است ولی نمی دانم که چه شد که نوشتم و این گوشه ای است از ماجرا. هرچند عاشق سادگیم و آنانکه که ساده اند را بیشتر دوست می دارم اما هرچه کردم این نوشته ها ساده تر از این نمی شوند.


خیلی ها بر من این خرده را لااقل در دلهای خویش گرفته اند و خواهند گرفت که چرا من نیز معترض قضیه انتخاب اعضای هیئت اجرایی گروه شده ام  و یا حتی دنبال مقام یا پستی در گروه بوده ام و اینک چون دست نیافته ام پس من نیز در صف معترضین قرار دارم و الحق نیز هیچ کس از من انتظار اعتراض را نداشت، چه یکی از نزدیکترین اعضا به سرپرستی گروه در طی این سالها بوده ام.

 

و در جواب باید فریاد زنم و آری باید فریاد زنم تا بلکه بشنوند آنانکه حتی انگشت بر گوش دارند که این بنده گنه کار درمانده را چه به مقام و پست که اگر زرنگ باشم با مسئولیتهای کاری خود که صدها برابر مخاطره آمیزتر از مسایل گروه است مبارزه می کنم.

 

دوم اینکه من نیز همانند تمام کسانی که معترض بوده اند بیش از دوسال در همین گروه مسئولیتهایی داشته و تلاشهایی کرده ام که حتی اینها را نیز امروز بر علیه ام مورد سو استفاده قرار می دهند هر چند که باکی ندارم از انجام وظایفی که کرده ام و جوابگوی تک تک آنها هستم.

 

سوم اینکه این بنده حقیر نیز یکی از کاندیداهای احراز پست سال جاری بوده ام که اگر در آخرین لحظه قبول می کردم معلوم نبود چه اتفاقی می توانست بیفتد. چه موافقت ضمنی دو گروه را ظاهراً  داشتم! ولی چه بر سر برخی از اعضا می آمد خدا می داند و از طرفی با یک
دنده گی ها و احتمالاً با وسواس زیادی که در چنین کارهایی به خاطر مسئولیت به خرج می دادم و با طرز تفکر و دیدگاهی که از گروه، روابط بین اعضا، مسئله بانوان و اعتقاد به تواناییهای آنان و بویژه عقیده ای که به حاکمیت بی چون و چرای قانون و نظم آنهم از نوع پویا و نه خشکش به جای هر گونه مسامحه بدون آینده نگری داشته و دارم، گرفتاریهای زیادی را می بایست شاهد می بودم. همانگونه که در کار خود با آن درگیرم و از وضعیت موجود به دلیل کمبود ابزارها و نیروی انسانی مورد نظر نا خرسند.

 

پس نه دنباله روی افراد بوده ام هر چند بدان محکوم و نه دنبال پست و میز، ولی همیشه درگیر با آن.

 

پس تو میبینی که حتی دفاع از حق حتی در سایز بسیار کوچکش چه سخت است و طاقت فرسا که حتی تو را مجبور می کند با آنکه دوست تر می داری، سخن نیز نگویی که نا آشنایان ره به بیراهه می برند و تو و او را و همه کسانت را آماج افترا قرار می دهند.

ولی اینبار ایستاده ام  و نخواهم رفت که .....


 

و دیگر آنکه به قول برادر کوچکترم که بس گرامی اش می دارم متاسفانه خیلی از انسانها لطف مکرر تو را برابر حق مسلم خویش می گیرند(لطفاً اندکی در این جمله تامل بفرمایید). و اینگونه می شود که  عدم اعتراض تو  و یا لطف ها و کمک های مکرر تو باعث می شود که او باورش شود که آنچه می گوید و آنچه می پندارد و می کند حق مسلمی است که دارد و در انتها وقتی که صبر تو سر آید که دیگر احترام را با حق و حد و حدود و قانون و نظم قاطی نکنی، می شوی دشمن درجه یک! و چه می گویم........

این را به آن دو دوست عزیزی که مراسم جمعه مان را نیامدند نیز می گویم  و بیشتر به آنکه پیام کوتاهش را به عنوان زخمی در دل خواهم داشت که من هیچگاه نخواسته ام دیگری را فراموش کنم مگر اینکه درخواست او در مقابل مسئولیت و وظیفه من در قبال دیگران قرار گرفته باشد و اگر ادامه دهم ریایی بیش عایدم نخواهد ماند.


 

و آخر اینکه یادمان باشد سعی و تلاش ما در پیشبرد اهداف یک جمع، یک گروه، یک سازمان، یک عقیده، باعث نمی شود که قباله آن را به اسم ما بزنند. چه ما این تلاش را هر چند برای ارضای خواسته های قلبی خود و نه به خاطر مادیات و .... انجام داده باشیم، مسلماً پاداش آنرا نیز گرفته ایم هر چند باز هم به صورت روحی و روانی.

 و باید دست آن مردان مرد را بوسید که در راه مردم بی منت، حتی ایثار جان می کنند و دم بر نمی آورند.

 


 

و آخر تر از همه که می خواستم اینهمه را نگویم و این مطلب دردناک را بگویم که:

سنگمان را برده اند

و ما مانده ایم(البته شما ها نیز)

من که همیشه درمانده ام آنهم در برابر خودم و دیگر هیچ.

و خدا می داند با گره های کورش برده اند یا بی گره.

آنی تلاشش را کرده.

حیف که سنگمان نبوده، شاید سنگ دیگری همراهش باشد از این ره آورد.

که اورین تجلی گاه مردان و زنان سخت کوش سخت زی ای است که از دنیا بدور مانده اند از همه چیز و اورین سفره روزی رسان آنهاست هر چند که در فصل سپیدی، عتابی سخت آنها را می دهد ولی به موسم روزی رزقشان را می دهد، هر چند که من و تو و او نباشیم.

هر چند که ما به یادشان نباشیم.

و اینچنین است که میگویم و اعتقادم بر این است که

حتی سنگ کوچکی از این سرزمین بی نشان، مقدس است.

به پا وبلاگی رجوع شود

 

شاید آنی  تحفه ای داشته باشد ،کسی چه می داند......


پا وبلاگی:

 عکس ۱: بچه های روستای پسک-خوی

 عکس ۲:چوپان و قوچی که برای عروس آماده و رنگ آمیزی شده است

 عکس ۳: خدیجه و خواهرش. خدیجه معلول و بزرگترازخواهرش است که او را بغل گرفته است.

عکس ۴: بنده حقیر در ایام نوجوانی درقله اورین ۱۳۸۵

آرزوهای بزرگ اثر آیلا دیکنز

اول از همه برايت  آرزو ميكنم كه عاشق شوي و اگر هستي كسي هم به تو عشق بورزد و اگر اين گونه نيست تنهاييت كوتاه باشد و پس از تنهايي نفرت از كسي نيابي.آرزومندم كه اينگونه پيش نيايد.اما اگر پيش آمد بداني چگونه به دور از نا اميدي زندگي كني.

برايت هم چنان آرزو دارم دوستاني داشته باشي از جمله دوستان بد و ناپايداربرخي نادوست و برخي دوست داركه دست كم يكي در ميانشان بي ترديد مورد اعتمادت باشد.وچون زندگي بدين گونه است برايت آرزومندم كه دشمن نيز داشته باشي...نه كم و نه زياد...درست به اندازه تا گاهي باورهايت را مورد پرسش قرار دهند كه دست كم يكي از آن ها اعتراضش به حق باشد تا كه زياده به خود غره نشوي.

و نيز آرزومندم مفيد فايده باشي نه خيلي غيرضروري...تا در لحظات سخت وقتي ديگر چيزي باقي نمانده است همين مفيد بودن كافي باشد تا تو را سرپا نگه دارد.

هم چنين برايت آرزومندم صبور باشي نه با كساني كه اشتباهات كوچك ميكنند...چون كار ساده اي است بلكه با كساني كه اشتباهات بزرگ  و جبران ناپذير ميكنند...و با كاربرد درست صبوري ات براي ديگران نمونه شوي.

و اميدوارم اگر جوان هستي خيلي به تعجيل رسيده نشوي...و اگر رسيده اي به جوان نمايي اصرار نورزي و اگر پيري تسليم نا اميدي نشوي...چرا كه هر سني خوشي و نا خوشي خودش را دارد و لازم است بگذاريم در ما جريان يابد.

اميدوارم گربه اي را نوازش كني به پرنده اي دانه بدهي و به آواز يك سهره گوش كني وقتي كه آواي سحر گاهيش را سر ميدهد...چرا كه به اين طريق احساس زيبايي خواهي يافت...به رايگان...

اميدوارم كه دانه اي هم بر خاك بيفشاني...هر چند خرد بوده باشد...و با روييدنش همراه شوي تا دريابي چه قدر زندگي در يك درخت وجود دارد.

به علاوه اميدوارم پول داشته باشي زيرا در عمل به آن نيازمندي...و سالي يكبار پولت را جلو رويت بگذاري و بگويي...اين مال من است ... فقط براي اينكه روشن كني كدامتان ارباب ديگري است

و در پايان اگر مرد باشي آرزومندم زن خوبي داشته باشي...و اگر زني شوهر خوبي داشته باشي كه اگر فردا خسته باشي يا پس فردا شادمان باز هم از عشق حرف براني تا از نو آغاز كني...

اگر همه اينها كه گفتم برايت فراهم شد ديگر چيزي ندارم برايت آرزو كنم.

 

 

     خالق سيب و انار       خالق زيتون و آفتابگردون

 

                       پشت و پناهتان باد.

مهری دوباره؟

امیدتان را همراهمان سازید 

 باشد که با امیدی مضاعف امروز بتوانیم آنچه در دلهامان سالهاست تلنبار شده و یارای گفتنمان نبود و یا مهرهایی همیشه بر دهان داشتیم بر زبان رانیم.

آیا شکوفه مهری دوباره بر دلهای تک تک این آشنایان خواهد رویید؟

امید که چنین باشد.

به امید مهر و یکرنگی.

 

بسان رود که در نشیب کوه سر به سنگ می زند رونده باش

امید هیچ معجزه ی ز مرده نیست

 

زنده باش

انتظار

و شد اما نه تمامی آنچه باید می شد. دو ماه درگیری فکری برای سرپا نگهداشتن جمعی نوپا. آنهم در زیر حملات سنگین بدترین نگاهها. و چه ساده برهم خرده می گیریم و چه آسان دلهای کودکانه خویش را با زنگار کینه مسدود می سازیم. تنفسی نمی ماند. حسی فرا نمی خواند چه این زنگار کینه هر روز انباشته میگردد و تو نا خواه در ویسکوزیته این خیال کینه ای غرق نابودی می شوی.

 

دیشب هر چند به تهدید مهر بر زبانمان خواستند که برزنند اما نمی دانستند که برایمان حفظ دوستیهامان فراتر از عضویتمان می ارزد چه در همین دوستیهاست که گروه معنی می یابد، رشد می کند و به تعالی می رسد. وگرنه بی دوستی  و بی همراهی در سرتاسر این مسیرهای رفته جز خستگی بر تن آدمی نخواهد ماند و افتخار فتح یک قله!

 

نمی خواهم از انسانیت بگویم که نه شایسته آنم و نه می خواهم که حتی ادموند هیلاری را  شاهد اعمال خود بگیرم.

ولی برایم قله ها ارزشی نداشته اند چه در نظرم حتی انسانیت نیز قله ای ندارد زیرا که ما خود نیز در مسیر تعالی بسوی حق تنها الیه راجعونیم و فی الله نیستیم!

 

حرکتی بسوی نور، حرکتی بی انتها

که خدا انتها ندارد

 پس من نیز بی انتهایم و حرکتم نیز اینچنین.

پس تو ای خواهر و برادر من می بینی که چه ساده است نفی قله انسانیت!

که مسیر مهمتر است

و آنچه تو را و سرعت سیر تو را در این مسیر تحت الشعاع خود قرار می دهد تویی و اعمالت و البته همراهانت. که اگر یکدلی بیاموزند در اوج کثرت به وحدت می توان منتهی شد ولی در غیر اینصورت وحدتی صوری حتی اگر نام بزرگی نیز باشدت مفید نخواهد بود.

 

ولی نشانه ها باز بودند و حضور مام(1) منتهی به آن شد که در جمع، فارغ از هر تهدیدی اکثریت آنچه در دل داشتیم گفته شود. تو گویی دل ما بود که بر زبانش جاری می شد و تنها او می توانست که بگوید و سراب یخ بسته را در هم شکند و اینسان بحث آغاز شد.

 

در شگفتم از آن نوشته و پیغامی که داشت. جز اول حتی عکسهای مرا نیز مورد تاخت و تاز قرار داده بودند ولی اینها چیزی نبودند که حل نشوند ولی جز دوم کوبنده تر و محکمتر و البته با قلمی دیگر بود.

وشگفت آمیزتراینکه پنج بند اول آن دیده شده بود و خوانده شده بود و عصبانیتی داشت بی حد و حساب ولی دوازده بند توفانی و کوبنده آن نه دیده شده بود و نه خوانده شده بود. چه همین ده-دوازده بند خود مسبب آن پنج بند ابتدایی نیز بود.

و این می شود که مرا با دوستانم در برابر هم قرار می دهند برای مسند!

و شاید باور نکنی که این مسندی که هیچ ندارد چه ها دارد. و کاش باورت می شد که خدمت باید که بی ریا باشد.

و کاش باورت می شد که املت را دو نفر کفایت می کند درست کردنش و سی نفر نمی خواهد.

کاش باورت می شد که عکس یه سوسک در حال کار وتلاش چه ارزشی دارد و چه زیبایی وصف ناپذیری.

 کاش باورت می شد که عکس همین سوسک بی ارزش به خاطر تلاشش برای فراهم ساختن گلوله ای بزرگتر برای تقدیم به معشوقش هزاران بار زیباتر از پرتره ریایی است.

و کاش باورت می شد که مجاز نیستیم اشتباه کنیم ولی امکان آن همیشه هست.

و کاش باورت می شد که هر که بزرگتر اشتباهش بزرگتر و ناپسندیده تر.

وکاش باورت می شد که تو و من نیز اگر از سرلجبازی کاری کردیم لجبازی بزرگتر با کودکانش نشاید.

و اینها سخت می آزارد مرا. چه بسیار برادران و خواهرانم که که در توهم داشتن یه تکیه گاه خواهند ماند و چه امید عظیمی به عبث انجامید.

و کاش باورت می شد که نمی توان همه چیز بر زبان راند و با بوسه ای بر گونه ای زنگار دل زدود.

وکاش باورت می شد که جوان امروزی بیشتر از امکانات مالی و .... به عزت و احترام و درک متقابل نیازدارد.

 وکاش باورت می شد که او را تنها که نه، زخمی و دل شکسته، نباید و نشاید رها کرد.

وکاش باورت می شد که درد ما در قرن حاضر درد پول نیست درد محبت است. درد تنهایی است، درد چنگ زدن به هر خس و خاشاکی است در این سرزمین بیدرد درد پرور.

کاش باورت می شد.

کاش...................

یارا حقوق صحبت یاران نگاه دار

با همرهان وفا کن و پیمان نگاه دار

در راه عشق گر برود جان ما چه باک

ای دل تو آن عزیزتر از جان نگاه دار

محتاج یک کرشمه ام ای مایه امید

این عشق را زآفت حرمان نگاه دار

ما با امید صبح وصال تو زنده ایم

ما را زهول این شب هجران نگاه دار

مپسند یوسف من اسیر برادران

پروای پیر کلبه احزان نگاه دار

بازم خیال زلف تو ره زد خدای را

چشم مرا زخواب پریشان نگاه دار

ای دل اگر چه بی سر و سامان تر از تونیست

چون سایه سر رها کن و سامان نگاه دار.(۵)

پا وبلاگی:

۱- مام لقبیه که به یکی دادیم که داره بدجوری از حق دفاع می کنه. خدا پشت و پناهش.

۲-  مبهم بود ببخشین. تلفیقی از جریانات روزمره با تراوشات ذهنی ام بودند.

۳- فراموش نکرده و نخواهیم کرد بابای یه دوست رو. ازش متشکرم از طرف همه.

۴-  به امید روزهایی بهتر پس از چهاشنبه.

۵-عزیزتر از جان-سیاه مشق۴-سایه

نشانه ها- بلندترین کامنت من

به نام تو ای نازنین که فراموشم نمی کنی

 

از روز چهارشنبه آنقدر نشانه، نشانم داده ای که امروز دوباره در این احساس رویایی خویش ضمیر "تو" را به کار گیرم.نزدیکی و زیبایی این نزدیکی هماره مرا مست خویش ساخته و این سان جرات خطاب تو را می یابم. و خود می دانی و من نیز که اگر توانایی مداومت در این ارتباط فراهمم گردد آن زمان من همان منی خواهم شد که تو دوست تر می داری. و اینک باز بنام تو آغاز می کنم که فراموشم نمی کنی.

 

آسمان فرصت خوبی است بیا پر بکشیم/به افقهای دل انگیز خدا سر بکشیم

کاسه دوستی از رنگ و ریا لبریز است/جرعه ای عشق بریزید که تا سر بکشیم

کینه ها را به همین شکل اگر بگذاریم/تا ابد باید از این فاجعه پیکر بکشیم

یا از این راه، از این راه خطا برگردیم/ یا که یکبار دگر نقشه دیگر بکشیم

 

 و اما نشانه ها. آنزمان که در جوی آلوده و در حال انفجار و توهم زا و تهمت پرور، توانایی یک سلام و حتی یه نگاه ساده نیز از تو سلب میگردد آن زمان باید که بر خود گریستن و بر بشریت نیز.

و این حسی بود توام با حس ناتوانی برای در هم شکستن این سکوت مرگبار دهشتزای دوستی برانداز، که در نگاههای آشنایشان موج می زد و مرا درگیر تلاطم خویش ساخته بود. اما بودن و حس تلاش برای نفوذ در این سکوت آهنین اولین نشانه ای بود که ارزانیم داشتی و شور و شعفی را که مرا دیگر روز مجبور به ترک خانه کرد نشان از نشانه ای دیگر بود و جمعه روز دیگری بود.

 

شاید یک روز بیاد ماندنی برایم بماند زیرا که فرصتم دادی تا یک از هزار آنچه را که می خواستم و میدانستم بر زبان آورم. چه خود بهتر می دانی که من هیچ گاه نخواسته و راضی نبوده ام که دیگری تاوان درگیریهای مرا دهد و آنهم بدون اطلاع.

 

 و این نشانه ای بود بزرگتر. توانایی و فرصت بیان. هر چند نتوانستم یا نشد که به سرانجام رسد. ولی بسیار خرسندم که شرحی هر چند کوتاه در فضایی بسیار محدود برایش دادم. باشد که زین پس دید مناسب و بازتری نسبت به آنچه از من و برخی از یاران آشنایم در اوج فشار بروز می کند، برایش حاصل آید. چه خود می دانم که او ناخواسته  و در یک زمان کاملاً نامناسب آشنایمان شد. زمانی که ما مبهوت آن بودیم که چگونه  آشناییهامان در برابر تندباد بی اعتمادی و پندار نادرست در حال گسیختن بود.

 

و مطمئناً او بی تقصیر است و نباید لطمه ای از گرفتاری ما نصیبش گردد و من و ما نیز امیدوار به این. هر چند او تنها ماند و تنها بود. و این تجربه ای است تلخ که سال پیش دیگری آن را تجربه کرده است و نمی دانم که چه سان باید این را در هم شکست ولی حتماً راهی دارد.

 

آری،

زندگی رویا نیست.

زندگی زیبایی است .

می توان بر درختی تهی از بار زدن پیوندی

می توان، از میان فاصله ها را برداشت.

 

 و من غرق این اندیشه که چگونه این کار میسور می گردد.شاید به سادگی یک نگاه کوتاه.

کاش می شد در همین لحظه متولد شویم و آغاز کنیم زندگی را با پاکی . با پاکی و صداقت یک کودک.

زندگی بسیار کوتاهتر از آن هست که با کدورت طی شود و قلبها گرامی تر از آن که بشکند.

فردا طلوع خواهد کرد حتی اگر من و تو نباشیم. و در بستر روزگار آنچه بدست می آید با خنده پایدار نمی ماند  و آنچه از دست می رود با اشک جبران نمی شود پس در این روزگار به ظاهر در هم و برهم بایست هماره منتظر غیر منتظره ها باشیم.

 

پس کافی است به سادگی و با پاکی دستهامان را در دست همدیگر بگذاریم و مثل همیشه همدیگر را دوست بداریم . باید که در همین لحظه زندگی را زندگی کنیم.

 

مهم نیست که تا بحال چه چیزهایی را از دست داده ایم ، مهم اینست که می خواهیم چه چیزهایی را بدست باوریم.

کاش دوباره با هم و برای هم بتوانیم قدم در راه بگذاریم........

 

 

ما واژه های در بدر را آشناییم
ما شاعران غمنامه تلخ زمان هستیم
فرزند بارانیم و از طوفان نمی ترسیم
همسایه دردیم و همزاد خزان هستیم
ما با تمام مردمان همسایه ایم اما
چون کولی خانه بدوشی بی نشان هستیم
دیوانگان این جهان با گریه می رقصند
ما آشنای گریه دیوانگان هستیم
از خویش حتی حال خود را نمی پرسیم
ما بی خبر از گردش دور زمان هستیم
تا امتداد خط تنهایی فقط مائیم
از بی کسی فرسوده ایم،اما جوان هستیم
از ما کسی احوال ما را هم نمی گیرد
ما آدمیم ای مردمان چون دیگران هستیم
ما آشنا با بی کسی های شمایانیم
بهر صعود مرده ها تان نردبان هستیم
چون روح سر گردان میان شهر می گردیم
گه بر زمین هستیم و گه بر آسمان هستیم
چون چینی تنهایی انسان کمی تردیم،اما
ما را نمی فهمد کسی تا در جهان هستیم
دنیا بدون کوه و اسطوره نمی ماند
تا آرشی از نو بپا خیزد کمان هستیم
یکشب کتاب گریه ها مان را بخوان خاتون
یکشب بخوان تو گریه هامان را بدان هستیم
هر جا دلی رنجیده شد از یک دل دیگر
آنحا میان گریه هایش بی گمان هستیم
ما بی ستاره تر ز خود هرگز نمی بینیم
تا بی نصیب از آسمان و کهکشان هستیم
حتی اگر روزی بمیریم و بر خاک افتیم
در گریه های عاشقانه جاودان هستیم.

 

پا وبلاگی:

 1)قسمتهایی از این نوشته مربوط به یک دوست است که فرصت داد برایش بگویم هرچند بسیار جسته و گریخته. و اگر گذارش به اینجا افتاد تنها می خواهم که اگر توانست برایم بنویسد از دل و دماغ نداشته اش.

2) و اگر مبهم بود که حتما هست خرده نگیرید که خود مبهمم و بیش از این نتوانم.

3)شعر پایانی بی مناسبت نبود برای همین اینجا آوردمش و با سپاس از تیچر عزیز که این شعر رو برام ارسال کرده .

 

دل و دماغ-جواب مسابقه

سلام و اینبار نه خداحافظ.

خیلی وقته یا اصلاً راستشو بگم از اولش هم دل و دماغ کم داشتم. حالا مادر زادیه یا بعدا بهش دچار آمده ام الله اعلم.

چیکار کنم. دل و دماغ فروشی هم که نیست برم یه سیر بگیرم بچسبونم به این دماغ گنده ام بلکه درست بشه. اونوقت دلو چیکار کنم اینو دیگه نمی دونم.

القصه نمی دونم شماها چه گناهی کردین که به پست من بی دل و دماغ خوردین. بگردین ببینین پیدا می کنین!

حالا وای به حال اونایی که دماغشون کوچول موچولوه. اونا چیکار می کنن من نمی دونم.

اصولاً داشتن دل و دماغ درست و حسابی یا شانس ژنتیکی می خواد یا یه حساب بانکی و یه پارو یا نون تو سفره می خواد یا یه جعبه مدادرنگی یا دو چرخه می خواد یا یه دل همراه

می خواد. اینها همش بستگی به زمان و شخص و موقعیت مکانی داره. پس با این حساب یه معادله سه متغیره است و وای به حال اونی که هر سه متغیرش مجهول باشه.

بگذریم و اما جریان مسابقه:

عکس اول رو که دیدین کوفته هایی بود که مامانی خودم واسه سیزده بدر امسال درست کرده بود. نگین شکمو همشو خوردی. نه خیر. این مامانی ما به فکر همه هستش واسه مامان بزرگاو خواهرا و.... درست کرده بود.جاتون خالی با توجه به اینکه ما اتول نداریم و دوستان و آشنایان ۰۰۰۰ رفته بود دعوتمون کنن نشستیم خونه سهمیه خودمان را نوش جان فرمودیم. جای همه تون هم خالییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی.

عکس دوم داستان دارد. این نه غذای اضافیه نه غذای ته مانده و کلا این حدسیات غلطه.

روزی که به قوشاداغ رفته بودیم من صبحی خورشت پیدا نکردم از یخچال و به جاش کوکو سبزی گذاشتم. از اونطرف هم علی(یکی از همنوردهای دزفولی ببخشین تبریزیم) ناهار نیاورده بود که دستش درد نکنه.من و اون موندیم با یه قابلمه کوچولو برنج با خورشت کوکو سبزی.

این که سیرمون نمی کردگشتیم تو بچه هادنبال نون که نازلی خانوم(یکی از آبجیهای همنورد و بسیار خوبم) یه هویی فرشته نجات شکم بی صاحب ما شدن و گفتن غذا نمی خورن و غذاشون رو دادن به ما دوتا. خوراک گوشت مذکور(حاوی گوشت، سیب زمینی یا یرالما و بامادور و لوبیا و.....) بدلیل کمبود ظرف جاری شد اندر این برنج ما و این شوربا درست شد.

حالا از بس کوکو های مامانی و خوراک گوشت نازلی (البته مامانی نازلی) خوشمزه بود و ما گرسنه که آخرش سیر نشدیم.

البته از شما چه پنهون ایشون اولین بارش بود که اینطوری غذا خوردن ما رو می دیدن ولی خیلی وقت پیشها که دل و دماغمون سر جاش بود خواهر کوچیکه من که خودش هم کوهنورده یه سفره می آورد و هر کی غذاش گرم میشد خالیش می کرد رو سفره و همه به حالت آماده باش و قاشق بدست با صدور فرمان حمله می افتادیم به جون غذا. دو تا خاصیت داشت اول اینکه همه به شوق هم و با هم غذا می خوردن و مثل نازلی نمی گفتن ما گشنمون نیست. دوم اینکه اونهایی که کمرو بودن(کلاً و نه تنها در گروه) با یه بار گشنه موندن تو برنامه کوهنوردی کم کم حساب کار دستشون می اومد و اولاً تو گروه حل می شدن و دوماً اجتماعی تر و فرزتر می شدن.

الان که دل و دماغمون معلوم نیست کدوم وری رفته دیگه کمتر از این خبراست. 

حالا اونهایی که برنده شدن خودشون خودشونو یه تشویق بفران بعد اسمشون رو واسم بنویسن تا یه هدیه خوشگل البته به نظر خودما واسشون میل بفرمایم.

در ضمن از اونهایی که اهل دلن استدعا می شود دست به دامان یار که میشن، من و دوستام رو هم فراموش نکنن بلکه بتونیم دل و دماغ گم شده مون رو پیدا کنیم. در ضمن از تمام کسایی که قدیماً و جدیداً، آشکارا و مخفیانه به این وبلاگ سر می زنن و بی احترامی از طرف این دماغ گنده بی دل و دماغ در موردشون سر زده تقاضای عفو و بخشش دارم.

بالاخره دل و دماغه دیگه چیکارش میشه کرد!

شما می دونین؟


 

توضیح: چون اینجا همه رو به اسم کوچیک صدا می زنن جسارتا من هم اسم کوچیک همنوردمون رو آوردم.

در ضمن اگه اومدین و نظر ندادین حتی یه سلام کوچولو  ازتون گلایه می کنم پیش ....

انرژی یا ضد انرژی مسئله اینست!!!!!!

اینهم کامنت جدید

از دوستان عزیز درخواست می شود دریافت های حسی و شکمی خود را در رابطه با دو فوتوی زیرین برام بنویسن. البته خواهش می کنم به چند تا خط بسنده نفرمایین. ناسلامتی می خوایم انرژیک باشیم.از بکار بردن جملات کلیشه ای از قبیل آخ چقدر خوشمزه است و چقدر عالی و چه بی ریخت و .... جداً خودداری شود. چشم براه دل ضعفه و دل بهم خوردگیهای دوستان هستم. در ضمن به کسانی که بتوانند تعداد و نوع غذای فوتوی دوم را حدس بزنند جایزه ای در خور تقدیم می شود

 ارادتمند شما جانی دالر

 ببخشین اشتباه شد یوسف

کوفته تبریزی- دست پخت مامانی

 

سئوال مسابقه

 

 

26-آیلا

Here are 26 quick tips for living an inspired life

 

Ask for what you want.

Be who you say you are.

Care about others.

Dare to live your dreams.

Ease through the day.

Find the best fit.

Give to another.

Hug a friend.

Inspire someone to greatness.

Jump over a boundary.

Kick a bad habit.

Leap across a fear.

Mention something uplifting.

Never say never.

Open your mind and heart.

Purse your innermost passions.

Quit complaining.

Restore your smile.

Set your sights high.

  Trust yourself.

  Use all the day.

  Value everything.

  Wait until it feels right.

  Xpress yourself.

  Yank weeds from your mental garden.

  Zoom into the now.

لاتون

این قطعه جواب لطفتون که احوالم رو پرسیده بودید (اکثر مطالب وبلاگ با فونت KOODAK نوشته می شود)

 

نه ری را جان

نامه ام باید کوتاه باشد

ساده باشد

بی حرفی از ابهام و آیینه

از نو برایت می نویسم:

حال همه خوب است.

اما تو باور مکن.

 

این قطعه هم جواب کسانی که مرا و احساس مرا درگیر مسا یلی دیگر کرده اند

 و حتی آرامش آدینه ام را به هم می ریزند:

 

اصلاً به فرض که مردمان هنوز در خوابند

فرض که هیچ نامه ای به مقصد نرسید

فرض که بعضی از اینجا دور

حتی نان از سفره و کلمه از کتاب

شکوفه از انار و تبسم از لبانمان گرفته اند،

با رویاهامان چه می کنند؟!

 

و این هم  به کسانی که با من مانده اند:

 

تنها ئیم را با تو قسمت می کنم

سهم کمی نیست

گسترده تر از عالم تنهایی من

عالمی نیست

بروید ای دلتان نیمه که در شیوه ما

مرد با هر چه ستم، هر چه بلا می ماند.

 

و آخر اینکه(تقدیم به همه شما حتی کسانی که فراموششان شده ام)

 

حقیقت دارد!

تو را دوست دارم!

در این باران

می خواستم تو

در انتهای خیابان نشسته باشی

من عبور کنم

سلام کنم….

دخیل بندان - سفر جمعه

دخیل بندان-قله اورین-1385

بدون شرح - صرفاً جهت دوستانی که مایل بودن ببینن

جمعه 27/2/87 - منطقه قوچ گلی (سهند)-خودم و مسعود

قاصدک

تقدیم به کسی که ظاهراً قبول ندارد هر کسی و چیزی و فکری پیامی است از جانب دوست که:

 اگر با من نبودش هیچ میلی/ چرا ظرف مرا بشکست لیلی

و همچنین دریغمان می دارد دردهایش را!


قاصدك! هان چه خبر آورده اي؟  

از كجا وزكه خبر آورده اي؟  

خوش خبر باشي، اما 

گرد بام و در من

بي ثمر مي گردي

انتظار خبري نيست مرا

نه زياري ودياری ، باري!

 بروآنجا كه بود چشمي وگوشي باكس

برو انجا كه ترا منتظرند!

 قاصدك !

در دل من همه كورند وكرند

دست بردار از این در وطن خویش غریب!

قاصدک!

تجربه های همه تلخ

با دلم می گویند: 

که دروغی تو دروغ! که فریبی تو فریب.

قاصدک! هان، ولی آخر... ای وای

راستی آیا رفتی با باد

با توام آی! کجا رفتی آی.....

راستی آیا، جایی خبری هست هنوز؟

مانده خاکستر گرمی، جایی

در اجاق، طمع شعله نمی بندم

خردک شرری هست هنوز؟

قاصدک!

ابرهای همه عالم شب و روز،

در دلم می گریند.

(نوشته شده در دفترم-15 اردیبهشت 1379)

 

و جوابش اینکه:

زیبا!

هوای حوصله ابری است

چشمی از عشق بگشایم

تا رود آفتاب بشوید دلتنگی مرا.

هستی

با تو دارد گفتگو شوریده مستی

هستم و دانم که هستم من!

ای همه هستی زتو

آیا تو هم هستی؟!

دوستی- با معذرت از اونهایی که اذیتشون کردم. تقدیم به همتون

با هزاران هزار بار صفای باران

تنهاییم را با تو قسمت می کنم ...

فراموش- تیچر

باید فراموشت کنم

باید فراموشت کنم چندیست تمرین می کنم من می توانم می شود آرام تلقین می کنم
با عکسهای دیگری تا صبح صحبت می کنم با آن اتاق خویش را بیهوده تزیین می کنم

سخت است اما می شود در نقش یک عاقل روم شب نه دعایت می کنم نه صبح نفرین می کنم
حالم نه اصلا خوب نیست تا بعد بهتر می شود فکری برای این دل تنهای غمگین می کنم
من می پذیرم رفته ای و بر نمی گردی همین خود را برای درک این صد بار تحسین می کنم
از جنب وجوش افتاده ام دیگر نمی گو یم به خود وقتی عروسی می کند ان می کنم این می کنم
خوابم نمی اید ولی از ترس بیداری به زور با لطف قرص قد نقل یک خواب رنگین می کنم
این درد زرد بی کسی بر شانه جا خوش کرده است از روی عادت دوستی با بار سنگین می کنم
حالا نه تو مال منی نه خواستی سهمت شوم این مشکل من بود و هست در عشق گلچین می کنم
کم کم ز یادم می روی این روز گار و رسم اوست این جمله را با تلخی اش صد بار تضمین می کنم.
(مریم حیدر زاده)

اعتذار

سلام به همه دوستانی که با غیبتهای شب زنده دارانه خود به دلهاشان صفا بخشیدند و سعی در رکورد شکنی داشتند.

اول اینکه : این کامپیوتر رو که مال داداشمه بعد از چهار ماه فرصت کردیم ویندوزش رو عوض کنیم یکی از درایوها ادا دراورد و دو روز کارمون شد ریکاوری و آخرش فعلاْ هیچ.

دوم اینکه: فردا قراره با دو تا از دوستان برنامه ۱۴ قله رو که طرحشو ریختم شروع کنیم. منطقه کوهستانی سهند حدود ۱۴ تا قله بالای ۳۰۰۰ متر داره که می خواییم امسال همش رو بزنیم. فردا اگه شد ۳ تاش رو. دعاهاتون رو دریغ نفرمایین. به این دلیل باید زودی بخوابم ساعت ۵:۳۰ حرکته.

سوم اینکه: من از کجا وقت گیر بیارم تو این کامنتها دنبال کامنتهای خودم بگردم؟

چهارم اینکه: یه پیشنهاد خوب. هر کدوم از اعضای وبلاگ تو رشته تخصصی خودشون مطالبی رو آماده کنند و بفرستن تا بزارم تو وبلاگ از تجربیات هم استفاده کنیم.

ژنجم اینکه : هر چند لنگ لنگان در حرکتم اما تنهایی علی را تمام کردم. 

دعا

و خداوند همیشه و در همه حال یاریگر ماست

ساعت یازده و نه دقیقه امروز زلزله ای به بزرگی 8/7 ایالت سیچوان چین را لرزانده است و هنوز خبری ازتلفات احتمالی ندیده ام. بیایید دعا کنیم و از خداوندگار مهربان بخواهیم  تا مهربانی خود را دریغشان ندارد.


 

 

 

DUJIANGYAN, China - Rescue workers dug through schools and homes turned into rubble by China's worst earthquake in three decades to reach thousands of victims trapped beneath slabs of concrete, as the death toll of 10,000 appeared certain to rise on Tuesday. A day after the powerful 7.9 magnitude quake struck, state media said rescue workers had only just reached the epicenter in Wenchuan county — cut off by the disaster and where the number of casualties was unknown.

But the official Xinhua News Agency reported 10,000 people "remained buried" in Mianzhu, 60 miles from the epicenter.

Heavy rain, which had contributed to the difficulty of reaching the epicenter, continued to impede efforts and a group of paratroopers called off a mission to the area, Xinhua said.

The tremors caused a wide swath of damage across central China, leveling buildings and severing roads and communications. It sent people rushing out of their offices across the country in Beijing, and was felt as far away as Vietnam

 


و حتی تصور چنین لرزشی با این بزرگی لرزه بر اندام آدمی می اندازد. شک نکنید که چنین لرزشی باعث ویرانی اکثر شهرهای بزرگ ایران می شود چه رسد به شهرهای کوچک و روستاهامان.(فراموش نشود که اگر زلزله آذرماه تبریز با بزرگی ۶/۴ را معادل با انفجار ۵۶۰۰۰ کیلوگرم تی ان تی بگیریم زمین لرزه فوق مساوی خواهد بود با انفجار ۱۸۰۰۰۰۰۰۰۰-یک میلیلرد و هشتصد میلیون کیلوگرم -تی ان تی و این یعنی حدود ۳۳هزاربار قدرت تخریبی بیشتر)

بیایید خودمان برای خودمان کاری کنیم  که از دست هیچ کس کاری بر نخواهد آمد و در کنار آن خدای را تمنا که بلایی چنین سخت را مستولیمان نسازد.