بدترین مواقع
بدترین مواقعی که به یاد دارم یکیش موقعی که دو سه تا پیرمرد یا پیرزن رو می بینم که جلوی در خونه اشون یا سر کوچه یا حتی پارک محله عصرها صندلی گذاشتن و نشستن یا تنهایی زل زدن به جایی و غرق در گذشته اند یا باهمدیگه با سکوت حرف می زنند. بعد یه ماه میبینی خبری ازشون نیست و بعد که اعلان رو دیوار رو نیگاه می کنی میبینی مسافر بود و رفت. و تازه می فهمی که در انتظار سفر بودش و چه غمگین در این انتظار و چه حسرتی برای روزهای از دست رفته.
دومیش موقعی که یکی دو روز ببخشین آدم میشم و میگم دیگه بسه از این سفر برای تو هم هستش ولی بعدش یادم می ره کی بودم کجا بودم و کجا می خواستم برم.
سومیش موقعی که میبینم یه بچه ای به خصوص اگه دختر باشه یه معلولیتی داره. این درد اجتماع ماست که هنوز عقلش به چشم هاشه. تو این مواقع بدجوری از دست خدا شاکی می شم هر چند می دونم بی حکمت نیست ولی چیکار کنم.
چهارمیش موقعی که یه حرفی داری و می خوای بزنی ولی اینکه چطوری باید حرفتو بزنی رو نمی دونی. این حرفه می مونه تو گلوت. گیر می کنه. حتی صدات می بره. دلت درد می گیره و بعدش هم به خاطر اینکه راهشو نتونستی پیدا کنی عقب می مونی از خیلی چیزا.
و این قصه ادامه دارد.....
خب اسمم که هست ، از کارهای جدید هم خوشم میاد. اهل تجربه ام حتی با این سن و سال. تاریخ ایران و ادبیات ایران و آذربایجان و انگلیسی و علوم خوراکمه. عکاسی رو دوست دارم و انجام میدم. دوست دارم تو طبیعت باشم و کوه میرم اگه فرصت بکنم. خدا رو شکر یه نونی در میاریم می خوریم. خوشحال می شم کاری واسه تون بکنم.