آمدم و می روم با حالی پریشان به دنبالت ای نازنین.


رو به گریه بازه جونم
دلم از دنیا گرفته
تپش ترانه هامو
مرگ بی صدا گرفته
گریه کن گریه ای آواز خاموش
گریه کن گریه ای ترانه فراموش


پاسخی نیافته ام پاسخی که راحتم کنم.

نمی بازم به بی رنگی

به کوه و معبر سنگی

به پاییز و غروب عصر دلتنگی

نمی بازم

نمی سازم من خاکی

سرایی با دل شاکی

تو دنیایی که خالی مونده از پاکی

نمی سازم.

درگیر با زندگی.
ولی نومید نتوانم بود ای نازنین من. من هماره درمانده که شدم باز در راه تو بازگشتی داشته ام به اوج ابدیت. و اینک نیز اگر تو جوابم نمی دهی و حتی بهترین آفریدگانت نیز جوابی برایم ندارند من می ایستم همچنانکه همواره بوده ام.

زمان مقهور من است. گذشت آن برایم اهمیتی نمی تواند داشته باشد که من در طول این زمان بی انتها نمی روم. من با تو در ژرفنای هستی صعودی را آغاز کرده ام به اوج بی نهایت و اینک در اینراه ماندن و جنگیدن را بر خود آرامشی بسیار والا می یابم.
من صبر می کنم چه در ظلمتم نخواهی گذاشت. من جوابی برای فریادهای دردآلود تنها مانده ام خواهم شنید هر چند قرنها به طول بیانجامد. و چه خوب و چه بد. که هر آنچه از تو رسد نیکوست.

نیازم را بده پاسخ

که دلگیرم

اسیر وسوسه های نفس گیرم

نگاهم کردی و بستی به زنجیرم

نگیر از من نگاهت را

که می میرم

من ایستاده ام تا ندایی بشنوم. سوسوی امیدی در دل مرا به خود می خواند. من صعودم را ادامه خواهم داد چه تو نوری و امیدی.

شب آبستن است تا چه زاید سحر

بادبان می کشد زورق خورشید