امتحان خدا-موفقیت158- نقره از فرشاد دوستم

 امروز روز امتحان خداست

 دیروز هم روز امتحان خدا بود

 فردا هم خدا ما را امتحان می کند

 

 

 خدا در امتحانش هیچ مطلبی خارج از کتابش از ما انتظار ندارد.

 

 خدا برای افکار بدی که برای تقلب در سر داشتیم اما عملی نکردیم مجازاتی در نظر نمیگیرد.

 

 امتحان خدا فقط عملی است.

 

 خداوند در امتحانش نیاز به مراقب ندارد، او به تنهایی مراقب همه ماست.

 

 در امتحان خدا تقلب ممکن نیست.

 

 خدا از دانسته های ما امتحان می کند و اگر خلافی از سر فراموشی یا ندانستن مرتکب شویم نمره ای کسر نمی کند.

 

 خدا برخی حرف های مهم را برای اینکه، کندذهن ترین افراد هم یاد بگیرند و عذری برای انها باقی نماند ده ها بار تکرار کرده است.

 

 قوانین کتاب خدا کلی و بدون استثنا هستند. هرکس ذره ای کار نیک انجام دهد، خدا آن را می بیند. همینطور اگر ذره ای کار بد انجام دهد آن را هم می بیند.

 

 خدا در امتحانش از ما می خواهد خودمان بخوانیم و با انصاف خود نمره بدهیم.

 

 در امتحان خدا، اگر نمره بدی بگیریم باز هم به تو امید می دهد، که هنوز پایان راه نیست. سعی کن جبران کنی.

 

 و اگر نمره خوبی بگیری، تو را به بهشت رضایت در آن دنیا مهمان میکند.

 

 خدا ما را از نمره های خوبمان آگاه میکند ولی خدا نمره های بد تو را به رخت نمی کشد، او حتی نمره های بد ما را از چشم اطرافیانمان مخفی می کند.

 می دانید اگر از نمره های بد یکدیگر خبر داشتیم چه می شد؟

 

 در امتحان خدا اگر تصمیم بگیری گذشته را جبران کنی تمام منفی هایت را خط می زند تا مثبت شوند و سمت چپ همه صفرها، یک عدد 2 می گذارد.

 

 خدا هر روز آماده امتحان است، کافی است مردانه تصمیم بگیری خدا حاضر است باز تو را امتحان کند.

 

خدا خوشحال می شود اگر امتحانت خراب شد، از او سراغ بگیری و در خانه اش را بکوبی.

 

 خداوند در لحظات امتحان نیز تو را تنها نمی گذارد و تو را نهیب می زند و راهنمایی می کند.

البته اگر  گوش هایت را پنبه نگذاشته باشی، حتما صدایش را می شنوی.

 

 بیشتر پرسش های خدا تکراری اند.

 

 خداوند مردم پیش از ما را نیز همانگونه امتحان کرده است که، امروز ما را

 

 جالب آن است که  خدا، خود پرسش امتحانی مردمان پیش از ما را در کتابش آورده است و بر آن ها تاکید کرده است

 

 و عجیب تر این که

 

 با پرسش های تکراری سالهای قبل هم نمره نمی آوریم.

 

 

 خدا فردا هم امتحان می گیرد ولی ممکن است فردا ما نباشیم،

 

 بیایید تصمیم بگیریم همین امروز از خدا نمره قبولی بگیریم.

www.pan-seb.blogfa.com

 


او در جایگاه پالاینده و خالص کننده نقره خواهد نشست.»

 

این آیه برخی از خانمهای کلاس انجیل  خوانی را دچار سردرگمی کرد. آنها نمی‌دانستند که این عبارت در مورد ویژگی و ماهیت خداوند چه مفهومی می‌تواند داشته باشد. از این رو یکی از خانمها پیشنهاد داد فرایند تصفیه و پالایش نقره را بررسی کند و نتیجه را در جلسه بعدی انجیل خوانی به اطلاع سایرین برساند.

همان هفته با یک نقره‌کار تماس گرفت و قرار شد او را درمحل کارش ملاقات کند تا نحوه کار او را از نزدیک ببیند. او در مورد علت علاقه خود، گذشته از کنجکاوی در زمینه پالایش نقره چیزی نگفت.

وقتی طرز کار نقره کار را تماشا می‌کرد، دید که او قطعه‌ای نقره را روی آنش گرفت و گذاشت کاملاً داغ شود. او توضیح داد که برای پالایش نقره لازم است آن را در وسط شعله، جایی که داغتر از همه جاست نگهداشت تا همه ناخالصی‌های آن سوخته و از بین برود.

زن اندیشید ما نیز در چنین نقطه داغی نگه داشته می‌شویم. بعد دوباره به این آیه که می‌گفت: «او در جایگاه پالاینده و خالص کننده نقره خواهد نشست» فکر کرد. از نقره‌کار پرسیدآیا واقعاً در تمام مدتی که نقره در حال خلوص یافتن است، او باید آنجا جلوی آتش بنشیند؟

مرد جواب داد بله، نه تنها باید آنجا بنشیند و قطعه نقره را نگهدارد بلکه باید چشمانش را نیز تمام مدت به آن بدوزد.. اگر در تمام آن مدت، لحظه‌ای نقره را رها کند، خراب خواهد شد.

زن لحظه‌ای  سکوت کرد. بعد پرسید: «از کجا می‌فهمی نقره کاملاً خالص شده است؟» مرد خندید و گفت: «خوب، خیلی راحت است. هر وقت تصویر خودم را در آن ببینم.»

اگر امروز داغی آنش را احساس می‌کنی، به یاد داشته باش که خداوند چشم به تو دوخته و همچنان به تو خواهد نگریست تا تصویر خود را در تو ببیند.

این مطلب را منتقل کنید. همین حالا کسی محتاج این است تا بداند که خدا در حال نگریستن به اوستـ و او در حال گذراندن هر شرایطی که باشد، در نهایت فردی بهتر خواهد بود.

«زندگی چون یک سکه است. تو می‌توانی آن را هر طور که بخواهی خرج کنی، اما فقط یک بار.»

حسین وارث آدم

از آزادگی تا آ.....ا زادگی.

 

از وارستگی تا وابستگی.

 

به کجا چنین شتابان!

ناجي

 

امروز فرصت آن را پيدا كرديم در شهرمان مهمان بزرگي را ميزباني كنيم هر چند با دستاني واقعا خالي.

جيك جيك گنجشكهاي كوچه و بازار در اين زمستان نيامده  خبر از حضور مردي داشت كه گنجشكهاي ايران را پر آوازه كرده است.

اصلاً امروز گنجشكهاي سرتاسر آذربايجان به افتخار او آواز سر داده بودند.

مردي كه همه مان او را مي شناسيم: مجيد مجيدي

 

امروز آغاز 67 مین سال زندگي يك مرد ديگر نيز بود كه در اين سالها ردپاي او را در جاي جاي لحظه هاي تلخ و شيرين افكار مجيدي مي توان ديد.

با لهجه كامل صحبت مي كند. ساده و بي پيرايه است. آنچنان كه اكثر مردم خطه شمال غرب اينگونه اند. در صحبتش مي توان تمام اعماق صاف و ساده قلب يك آذربايجاني خوب را  ديد. تهي از هرگونه دغل.

به قول مدير كل سازمان ارشاد او فعلاً در بازار ركود معنويت و تكنيك و ... به تنهايي ناجي سينما و فرهنگ اين سرزمين شده است.

به قول مجيدي كارواني با آن دبدبه و كبكبه از المپيك يك و نصفي مدال آورد و او به تنهايي يك ارزش براي ايران و آذربايجان و تبريز به ثبت رساند. كاري كه شايد به اين زوديها كسي نتواند بدان دست يازد.

او  رضا ناجي برنده خرس نقره اي جشنواره فيلم برلين است با بازي زيبايش درآواز گنجشكها.

 

پ.ن. امروز مراسم در مجتمع فرهنگي 29 بهمن برگزار شد. طبق معمول سالني در خور برايمان نيست! نصف مردم سرپا هستند ولي علاقه مند. عكسها را با علي گرفته ايم و ياد تمام كساني كه نبودند را خالي كرديم. براي اطلاعات بيشتر مي تونين يه جستجوي ساده تو گوگل بكنين. به گشتنش مي ارزه.

 

http://en.wikipedia.org/wiki/Reza_Naji

مسیحا-آزادگی

و عیسای مسیح گفت:برای رسیدن به ملکوت اعلی باید کودک شد.

 

میلادت مبارک ای یادآور نیکی و پاکی


نمیدانم آنانی که برایش می گریند صادقند یا آنانی که به خاطر بر پا داشتن مراسمش از نماز خود نیز می گذرند صادقند یا آنانی که مبهوت در این میانه نظاره گرند یا آنانکه به دنبال معرفتند. نمی دانم. من از شفاعت در روز جزا سر در نمی آورم و این که هر کاری کنم او شفاعتم می کند نیز به نظر درست نمی آید.

 

آنچه مرا به خود مشغول داشته این است که از من و تو تنها یک چیز خواسته.

خواسته ای کوچک اما بسیار بزرگ.

 

 آزادگی و دیگر هیچ.

 

و ما چه  کرده ایم

 

 هیچ.

عزیزم-عوض زاده-موفقیت156

راست می گویی عزیزم!

 

زندگی کردن خیلی سخت است

 

در این تداخل ناچار روزمرگی و من!

 

راست می گویی عزیزم

 

که

 

من. عزیزم را خیلی غلیظ تلفظ می کنم!

 

این تنها کاری است که از دستم بر می آید

 

برای فرار از سونامی دلتنگی و باران!

 

راست می گویی اما....

 

لطفا

 

راهی کم غلظت تر را پیش روی ترسهایم بگذار!

 

این پرنده دارد کابوس خفقان می بیند!

 

چند وقتی است!

 

 

عزیزم!

بخاطر داداشی

ای

 

 

 

خدا

 

 

د

 

ل

 

گ

 

ی

 

ر

 

م

 

 

ازت

قربانیت قبول

روز نبرد فرا ميرسد.

اولين انوارآفتاب كه بر دشت مي تابد فرمان حمله صادر مي شود.

رو در رو با بزرگترين دشمن.

ابليس.

اينجا هر كه قويتر است و توشه اي در دل، با دلي آرام و قبلي مملو از عشق به باريتعالي و نفس مطمئنه خويش پاي در ميدان نبرد مي گذارد.

 

و اينك تويي پس از نبرد.

 به شكرانه پيروزيت بايد كه اسماعيلت را قرباني كني!

 

و اينك باز تويي.

 

آيا ميداني اسماعيل تو چيست؟

آيا ميداني اسماعيل تو كيست؟

آيا به اين فكر كرده ايم

و به قرباني كردنش در راه رسيدن به حق باريتعالي.

 

قربانيت قبول.

به هاجر عزیز- عرفات

مردم پشت به کعبه اند. باورش مشکل است. اینان که پس از احرام به سوی کعبه جان پر گشوده بودند اینک پشت به آن دارند. سریع و بی قرار. متفکر رو به سوی عرفات و صحرای مشعر.

شب عملیات است. هرکس سلاحش را برداشته و آماده نبرد است. دیگر چیزی نمانده برای ستیز. هر کس گوشه ای با خود خلوت کرده. به مسیری که آمده می اندیشد. آنچنان که شاید فردا این موقع دیگر نباشد. باید به چراهای زیادی پاسخ گفت.اینجا محل شعور است. باید اگاه باشی. باید دشمنت را بشناسی. بدون شناخت بازنده ایو  شب از نیمه گذشته است آواز مناجات از هر سو به گوش میاید. نجوای شبانه تمام مردان و زنانی که قدم در راه این مبارزه بزرگ نهاده اند.

آفتاب که بالا آمد فرمان حمله صادر می شود و .....

و دشمن سرکوب.........

 و لی فراموش نشود این آغاز راه است

.........

......

....

..

.


یه توضیح: من بازگشت دوباره ام رو مدیون دوستی هستم که صبر کرد تا تو سفر حج بهش برسم و با هم بریم. لذت سوره ناس رو من با هاجر حس کردم و این یکی از بزرگترین شیرینی هایی است که به عمرم چشیده ام.(یه توضیح دیگه برای رز: گفتنی نیست چشیدنیه. تو سوره فلق داریم قل اعوذ برب الفلقَُ - در ناس قل اعوذ برب الناس هست ملک الناس هست و اله الناس هست در برابر یک وسوسه گر بزرگ شیطان و تو باید که از صاحبان زر و زور و تزویر تنها به یک مبدا پناه بری به خدای رب و ملک و اله و ...... و این یه حس عجیبی رو برام تداعی میکنه. وقتی باورم میشه اونی که می تونم بهش ایمان داشته باشم از هر زور و زر و تزویری بزرگتر و متعالی تره تازه می فهمم که چه قدر تو عالم بی خبریم)

پس فقط می گم

سلام بر هاجر

مونی

اگر روزی بخواهی

 

و

 

 نتوانی

 

 که

 

معذوری

 

 ولی اگر روزی

 

بتوانی

 

و

 

 انجام ندهی

 

 منتظر روزی باش

 

 که

 

 بخواهی

 

 ولی

 

نتوانی

مولانا-كيمياي مراقبه

 

در جهان تنها يك فضيلت وجود دارد:

و آن آگاهي است

و تنها يك گناه:

وآن جهل است

و در اين بين ، باز بودن و بسته بودن چشم ها،

تنها تفاوت ميان انسان هاي آگاه و نا آگاه است.

نخستين گام براي رسيدن به آگاهي

توجه كافي به كردار ،  گفتار و پندار است.

زماني كه تا به اين حد از احوال جسم،

ذهن و زندگي خود با خبر شديم،

آن گاه معجزات رخ مي دهند.

در نگاه مولانا و عارفاني نظير او

زندگي ، تلاش ها و روياهاي انسان

سراسر طنز است!

چرا كه انسان نا آگاهانه

همواره به جست و جوي چيزي است

كه پيشاپيش در وجودش نهفته است!

اما اين نكته را درست زماني مي فهمد

كه به حقيقت مي رسد!

نه پيش از آن!

مشهور است كه "بودا" درست در نخستين شب

ازدواجش، در حالي كه هنوز آفتاب اولين صبح

زندگي مشتركش طلوع نكرده بود، قصر پدر را در

جست و جوي حقيقت ترك مي كند. اين سفر ساليان

سال به درازا مي كشد و زماني كه به خانه باز مي گردد

فرزندش سيزده ساله بوده است! هنگامي كه

همسرش بعد از اين همه انتظار چشم در چشمان

"بودا" مي دوزد، آشكارا حس مي كند كه او به حقيقتي

بزرگ دست يافته است. حقيقتي عميق و متعالي.

بودا كه از اين انتظار طولاني همسرش

شگفت زده شده بود از او مپرسد: چرا به دنبال

زندگي خود نرفته اي؟!

همسرش مي گويد: من نيز در طي اين سال ها

همانند تو سوالي در ذهن داشتم و به دنبال پاسخش

مي گشتم! مي دانستم كه تو بالاخره باز مي گردي

و البته با دستاني پر! دوست داشتم جواب سوالم را

از زبان تو بشنوم، از زبان كسي كه حقيقت را

با تمام وجودش لمس كرده باشد. مي خواستم بپرسم

آيا آن چه را كه دنبالش بودي در همين جا و در

كنار خانواده ات يافت نمي شد؟!

و بودا مي گويد: "حق با توست! اما من پس از

سيزده سال تلاش و تكاپو اين نكته را فهميدم كه

جز بي كران درون انسان نه جايي براي رفتن هست

و نه چيزي براي جستن!"

حقيقت بي هيچ پوششي

كاملا عريان و آشكار در كنار ماست

آن قدر نزديك

كه حتي كلمه نزديك هم نمي تواند واژه درستي

باشد!

چرا كه حتي در نزديكي هم

نوعي فاصله وجود دارد!

ما براي ديدن حقيقت

تنها به قلبي حساس

و چشماني تيزبين نياز داريم.

تمامي كوشش مولانا

در حكايت هاي رنگارنگ مثنوي

اعطاي چنين چشم

و چنين قلبي به ماست

او مي گويد:

معجزات همواره در كنار شما هستند

و در هر لحظه از زندگي تان رخ مي دهند

فقط كافي است نگاه شان كنيد

او گويد:

به چيزي اضافه تر از ديدن

نيازي نيست!

لازم نيست تا به جايي برويد!

براي عارف شدن

و براي دست يابي به حقيقت

نيازي نيست كاري بكنيد!

بلكه در هر نقطه از زمين،

و هر جايي كه هستيد

به همين اندازه كه با چشماني كاملا باز

شاهد زندگي

و بازي هاي رنگارنگ آن باشيد،

كافي است!

اين موضوع در ارتباط با گوش دادن هم

صدق ميكند!

تمامي راز مراقبه

در همين دو نكته خلاصه شده است

"شاهد بودن و گوش دادن"

اگر بتوانيم

چگونه ديدن و چگونه شنيدن را بياموزيم

عميق ترين راز مراقبه را فرا گرفته ايم!

 

 

آره - نه - هیچکدام

يه پوزش: ازاين كه نوشته هام مبهم از آب در ميان ازهمتون عذر ميخوام. دست خودم نيستش و بعضي وقتها بيشتر ازاين نمي تونم توضيح بدم يا همينيه كه هست و اصلاً توضيح نداره. در ضمن با قولي كه به آيلاي ناپيداي اين روزها دادم قرار نيست مطالب مايوس كننده بذارم  يا بنويسم يا بهش فكر كنم. يا به قول محمدرضا نبايد چاي قرمز بخورم. به خاطر همين هم گاهي وقتها نمي نويسم تا يادم نماند تا از مرز قرمز خودم رد نشوم.حالا هم بهتون مي گم سلام و دوستتون دارم. بالاخره دور هم جمع شدن ماهايي كه يه مشتركاتي باهم داريم خالي از لطف و حكمت نيستش.

 

و اما بعد:

تا حالا به اين فكر كردين كه تو زندگيتون چقدر تلاش ميكنين كه يه جواب " آره " بشنوين. اين كلمه خيلي مهميه كه خيليامون بدجوري تو كارامون ، تو زندگيمون، تو خيلي جاها بهش نياز داريم.

حتي خيلي ها به خاطر رسيدن بهش حاضرن از خيلي چيزها بگذرن. اونم چه گذشتني. گذشتن از پاكي، گذشتن از دوستي، گذشتن از خانواده، از انسانيت ، از خدا، از خود!!!!!

خيليها اين كلمه واسشون ميشه هدف.

و اين ميشه ارضاي خودخواهيهاي تمام نشدني يه نفر كه ديگه انسان نيست.

 

تا حالا فكر كردين " نه" چند حرفه؟ شايد خيليهاتون بلد نباشين!!! من تازه ياد گرفتم بهتون مي گم.

اين " نه " يه كلمه دو حرفيه!

همش هم يه بخشه!

حالا جالبش اينجاست كه اگه بخواي بگيش تنها يه آواست! يه نون با يه فتحه!!!!!

دوستش نداريم نه؟ دلمون نميخواد بشنويم؟ لااقل خيلي جاها دوست نداريم جلومون سبز بشه!

خيلي بهش فكر كردم . اين كلمه يه كلمه تاريخ سازه!

كمه كمش من خيلي دوسش داشتم كه بشنوم. گفتنش خيلي سخته و شنيدنش هم همينطور.

 

حالا يه درد دل با خودم و خدام

خداجون خيلي وقتها بهم كمك كردي و جراتشو دادي تا " نه" بگم شكرگزارم.

 

و اما،

 

از اين كه بهم فهموندي حتي لياقتشو ندارم يه

 

" نه"

 

ساده هم بشنوم ازت ممنونم.

 

 اين يعني اينكه من هنوز اول راهم.

اين يعني اينكه از اين 32 سال بيشترشو زنده موندم

تا اينكه زندگي كرده باشم.

اين يعني راه

اين يعني آغاز

اين يعني يه تحول

اين يعني اينكه ديگه نيازي به شنيدن "نه" ندارم.

اين يعني يه زندگي

اين يعني يه سلام با مفهوم يه گل مريم.

11 شهريور تولدم رو به خاطر يه آره جشن نگرفتم.

11 شهريور تولدم رو به خاطر يه نه جشن نگرفتم.

امروز روز تولد من است.

همه تان به ميهماني ستاره ها دعوتيد.

آزاد و رها از خوشه پروين برداريد.

من از نو مي خواهم زاييده شوم.

شما نيز باشيد.

نامم را يوسف بگذاريد آنگونه كه پدر بزرگم دوست داشت.

پاك ماندنم را از يزدان پاك طلب نماييد.

و دعا كنيد هيچ وقت منتظر آره و نه در اين مانده باقي از حيات تازه ام نمانم.

گلهاي مريم تقديمتان.

 

به دوست - پایان یک رویا

ساعت ۲۴ روز جمعه و زمستان یک رویا فرا رسید

فردا در راه است و شروع دیگری برای من فقط باید مواظب دلم باشم تا اینطوری تیکه تیکه نشه.

من همواره به فرداهای دلم ایمان داشته ام پس با تعظیمی به بلندای ابدیت به آنان که با احترام سلامم را پاسخ دادند روز خود را آغاز می کنم. هنوز راه زیادی در پیش است و این را می دانم اما امید رسیدن سختی ره را فراموشم خواهد ساخت.

خود بهتر می دانم که چه امید عظیمی به عبث انجامید

 اما من هنوز در راهم تا تو.

با همه تون ام. اي كساني كه از اين راه گذر مي گذريد

 

هرچه زیبایی و خوبی که دلم تشنه ی اوست

مثل گل،صحبت دوست

مثل پرواز کبوتر

می و موسیقی و مهتاب و کتاب،

کوه،دریا،جنگل،یاس،سحر

این همه یک سو،یک سوی دگر،

چهره ی همچو گل تازه ی تو!

دوست دارم همه عالم را لیک

هیچکس را نه به اندازه ی تو!

 

 

اينه رسمش. دلم داره تيكه تيكه ميشه

 

و الان منم با اين دلي كه داره از زور تقلا براي تپيدن براي تو تيكه تيكه ميشه. اينه رسمش. من كه خيلي وقته برگشتم. درسته هنوز دلم باهام خيلي وقتها همراه نيستش ولي برگشتم. دارم سعي مي كنم نگراني هامو برطرف بكنم. حالا كه من دارم مبارزه سهمگيني رو با اين دل تيكه تيكه شده ام ادامه مي دم خيليها نيستن. حتي يه خبر از خودشون هم نمي دن كه لااقل نگرانشون نباشم. تقصير من چيه كه دوستامو خيلي دوست دارم حتي بيشتر از خودم. اگه دوست داشتن اوني كه پاي درددلت ميشينه گناهه چرا منو بايد تنبيه بكنين. اگه خيلي ادعا تون ميشه مي تونين از خدا بخواين كه اين احساس رو ازم بگيره وگرنه اين موجوديت منه. يه ميراث خانوادگي كه از پدر بزرگم به ارث بردم. اگه خواستين آزادين حتي حسودي هم بكنين ولي

 

 من دوستت دارم پس هستم.

 

 و اگر اينبار نيايي و دلم را با گرمي سلامت نوازش نكني بساطم رو جمع مي كنم مي رم اونجايي كه دوست داشتن و دوست داشته شدن توش ارزشه.

والسلام


با تشکر از خانوم معلم گل

 

باید
باید به فکر غصه گل ها بود
فکر غروب ساکت یک خورشید
باید ز درد آینه ویران شد
از غصه ی سپیده به خود لرزید
باید به فکر کوچ پرستو بود
در فکر یک کبوتر بی پرواز
باید به جای یک دل تنها بود
آرام و ارغوانی و بی آغاز
باید به حرمت غم یک گلدان
آشفته بود و خم شد و ویران شد
وقتی دلی ز غربت غم تنهاست
باید شکسته گشت و پریشان شد
باید میان خاطره کودک
چیزی شبیه لطف عروسک بود
باید برای پنجره ای تنها
یک سایبان ز ساقه ی پیچک بود
باید برای تشنگی یک یاس
زیباتر از تصور باران شد
باید برای تازه شدن گل داد
تسکین روح خسته ی یاران شد
باید فضای نیلی رویا را
گاهی برای پونه مهیا کرد
باید هوای سرخی رز را داشت
از آسمان ستاره تمنا کرد
باید ترانه های رهایی را
در کوچه های عاطفه قسمت کرد
باید فدای خنده ی یک گل شد
در خوابهای آینه شرکت کرد
باید به خاطر گل یخ پژمرد
فکر پرنده های طلایی بود
باید سکوت آینه را فهمید
در انتظار صبح رهایی بود
باید به فکر حسرت شبنم بود
فکر سپیدی غزل یک یاس
فکر پناه دادن یک لاله
فکر غریب ماندن یک احساس
باید میان خواب گلی گم شد
آیینه بود و عاشق بارانی
باید شبی ز روی صداقت رفت
در کلبه ی نسیم به مهمانی
باید برای پونه دعایی کرد
زیر عبور تند زمان تنهاست
باید شنید قصه ی دریا را
تا دید او برای چه در غوغاست
باید به فکر عمر شقایق بود
فکر نیاز آبی نیلوفر
فکر هجوم ممتد یک اندوه
فکر هوای ابری چشمی تر
باید به فکر زردی دلها بود
فکر حضور دائمی پاییز
فکر غریب بودن مشتی برف
باریدنی عجیب و کم و یکریز
باید برای عاطفه فکری کرد
پشت حصار فاصله ها مانده
آیا کسی به تازگی از احساس
شعری برای تازه شدن خوانده ؟
باید به فکر رسم نوازش بود
آرام ومهربان و تماشایی
باید برای عاطفه شعری ساخت
با خانه های ‌آبی و رویایی
باید فشرد دست محبت را
آن گاه آسمانی و زیبا شد
نوشید شهد عشق ز یک چشمه
با احترام دریا شد
باید پناه بود و پر از احساس
باید دلی به وسعت دریا داشت
باید به اوج رفت و برای دل
یک خانه هم همیشه همانجا داشت.
(مریم حیدر زاده)

 

مروری بر یک اتفاق

شايد بهترين بخش از زندگاني ،

 

آن لحظه‌ي بي‌زمان ،بي‌نام و نشان ،

 

و فراموش شده‌اي باشد ،كه در آن

 

عمل تو برخاسته از

 

 محبت و عشق

 

باشد.

دیوانگی-سلامی دوباره

سئوالی که گاهی مرا گیج میکند

 

 این است که

 

من دیوانه ام

 

 یا

 

دیگران؟

بالاخره یه روز نوار بدبیاریام رو   قیچی میکنم

وقتي 

  

 *Great expectations

      

                                                آدم

 

                      ** Gone with the wind

                                                              

                                                                  مي شود

 

*آرزوهای بزرگ(چارلز دیکنز)

** بر باد رفته(مارگارت میچل)

 


توضیحی درباره یک اتفاق

اگر مراد تو ای دوست نامرادی ماست /مراد خویش دگرباره بر نخواهم خواست

عنایتی که تو را بود اگر مبدل شد/خلل پذیر نباشد ارادتی که مراست

مرا به هر چه کنی دل نخواهی آزردن/که هر چه دوست پسندد به جای دوست رواست

هزار دشمنی افتد میان بدگویان/ میان عاشق و معشوق دوستی برجاست


سلام به همتون . چه اونهایی که پیغام میزارن چه اونهایی که با آرامش و سکوت نظاره گرند. این مطلب رو نمی خوام فعلا عوض کنم به خاطرش مجبورم این زیر میرا یه جایی مطلب بنویسم.

سفر به بزقوش- سفری برای فراموش کردن یک اتفاق

دیروز جای همه تون رو خالی کردم تو قله بزقوش. چند ماه قبل تو تابستون اینجا بودیم و موقع عکس یادگاری که شد همه بچه های همنورد حتی جاهاشون موقعی که عکس تکی می انداختن تو ذهنم مرور شد. یاد مسعود یاد کمال شبخیز یاد بابای خودم. یاد آبجی و یوسف و حتی یاد آنی. باد و سردی هوا نشان فرارویش زمستان عزیز و پاک را دارد و این نهیب را که وقت رفتن است و تو باید به سپیدی رسی تا قدم در راه حق بگذاری آنچنانکه در حج می کنی و آنچنان که در سفر عظیم آخرت می کنندت. سپید و پاک اما این جسمت است که سپید پوش است و پاک و آنچه در ورای این سپیدی است باید که سپیدتر باشد و تو ماموری به پاکی و عصیان بر علیه آنچه تو را از این سپیدی باز دارد.

مسیر دره به سمت قله با درگیری نسبی با سنگ و صخره که عمدتا به خاطر سیل دو هفته پیش بود تنوعی نو بود و تلاشی مضاعف می طلبید که میسر شد و من که علی رغم گرفتاری خانوادگی در این برنامه به اصرار دلم بودم مجبور به تحمل نگاه پدر و خواهرم نیز شدم که برای شاید اولین بار اصرار مرا برای حضور در کوهستان می دیدند. ولی باید برای شکر و رهایی از آنچه در درونم شعله می کشید می رفتم و آنگاه که پای در قله نهادم صدای اذان بود و شکوه و جلال خاصی بزقوش را فرا گرفته بود. ندای الله اکبر کوهنوردی از بچه های تیم ماشین سازی تبریز که قبل از ما در قله بودند آنچنان نشانه بود که باور کردم باید اینجا همه چیز را بگذارم و برگردم. و گذاشتم و برگشتم . باید که آنچه را می بایست فراموش کنم دفن می کردم و اینکار را در قله این کوه زیبا و با یاری نازنینم انجام دادم باشد که در مسیر بازگشت به خویشتن یاریش را ادراک کنم.

آینده متعلق به من است

شب طوفان زده ام من!!!!!

تا حالا به این فکر کردین که چطوری بغضی که که تو گلوتون مونده رو فریاد بزنین؟

نظاره گر جدال خونسردی و طغیان درون خویشم. می دانم که طغیان در فرا راه خویش نابودی را به همراه خواهد داشت و از دیگر سو خونسردی و حفظ آن تجربه ای نو و بس گرانبها برایم خواهد بود هر چند تحملش برایم نه اینکه دردآور باشد بلکه گیج کننده است.

احساسم را امروز به بن بست کوبیده ام. یا کوبیده اند . هنوز منگ است و سر درگم. فردا روز دیگری است اینرا بهتر از حتی تو می دانم و چه مغرورم. حتی به غرور خود نیز احترام می گذارم هر چند او نیز سردرگم است تنها به دنبال یک چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تا بحال شده که تو یه جلسه ای برین و خودتون رو آماده کنین که حرفهاتون رو بزنین غافل از این که صورتجلسه از قبل نوشته شده و حتی بودن و نبودنتون فرقی نداشته باشه. امشب من این تجربه رو داشتم به خاطر همین هم هوای حوصله ام ابری شده.

تو جلسات زیادی بودم حتی یوسفی که تو جلسه میره با یوسف بیرون خیلی فرق داره. اینو خیلی خوب میدونم که تو یه جلسه اگه پاش بیفته باید حتی جنگید چون اونجا باید از حقت  دفاع کنی و بگیریش.

جلسه امشب هم بایستی همونطوری می شد. دوماهی می شد روش فکر کرده بودم و به خاطر این فرصت کوتاه حداقلش حق خودم می دونستم که یکی حرفهام رو گوش بده.

چیزی که آزارم می خواد بده اینه که حرفهام قرار نبودش که حتی شنیده بشن. در برابر حرفهای نزده ام تصمیمات حاضر و آماده ای نیز بودن که این حس و غرورم رو بخوان به چالش بکشونن. فقط یه چیزی رو خیلی آرزو کردم اونم اینکه کاش تو اون مدت کسی بود که حداقل به اندازه خودم به حرفهام گوش می داد. خدایی که خیلی دوسم داره دو تا گوش هم داده با یه دل وسیع و این سعادت رو هم بهم داده که پای درد دل خیلیها بتونم بشینم و لااقل به حرفهاشون گوش بدم. اما امروز ادب میهمانی و رعایت احترام بزرگتر حتی امان دفاع رو حرامم ساخت.

حالا این سئوال منه با این سئوالا چی کار کنم؟

اینها رو ننوشتم که دلیل بر شکایتم باشه که من نه شاکی ام نه مدعی. برای غلبه بر طغیان خویش و حفظ خونسردی ام می نویسم تا کمی آرامتر در فردایی بهتر به آنچه بر من امشب گذشت بیاندیشم و لبریز این اعتماد که آنچه در پیش است مطمئنا خواست درونی من خواهد بود.

سلامم را تو پاسخ گوی

زندگی

می گوید

 اما

باز باید زیست

سلام

چهل شب بی تو و بدون راز و نیازها و نمازهایت گذشت-خودم

شبای رفتن تو، شبای بی ستاره است

ببین که خاطراتم، بی تو چه پاره پاره است

با هر نفس تو سینه، بغض تو، تو گلومه

با هر کی هر جا باشم، عکس تو روبرومه

******

سپردی عهدمونو، به دست باد و بارون

منو زدی به طوفان، خودت گرفتی آروم

******

قهر تو رامو بسته

غم دلمو شکسته

تو این صدای خسته

یاد تو پینه بسته

غم دلمو شکسته

*****

غروبه باز دوباره

شب توی انتظاره

ابر،تو نگام نشسته

خیال گریه داره

اسم تو فریادمه

درد،تو صدام ترانه است

خنده آینه، تلخو

بی تو پر از بهانه است

*****

آخ که چقدر تنگه دلم

چی میشه برگردی بازم

به روزای گذشته

هوای پاییزی چرا

.......

 

گذشت این دوران دون تو را و مرا و او را،  همه را به دست فراموشی اسیر خواهد کرد و تنها آن که می ماند آنی است که هماره بوده است و خواهد بود.

و دراین میان آنان که خوبترند آسانتر،  هجرتی را میاغازند که نازنینشان را در آغوش کشند.شاید او نیز منتظر باشد تا بنده خویش را که پاک و بی الایش بوده به حریم امن خویش رهنمون سازد.

عزراییل خبر آورد که ای موسی آماده برای هجرت شو که خداوندگارت تو را خواسته. موسی اذن خواست تا سئوالی بپرسد. اذن داده شد. پرسید خداوندگار مهربان چگونه دلش میاید با این همه رحمتی که دارد جان دوست خود را بستاند. جبرییل پاسخ آورد ای موسی خداوند می فرماید این دوست چگونه دلش میاید که دعوت بهترین دوستش را رد کند؟

و اینگونه موسی رفتن آغاز کرد که دعوتی بزرگ را لبیک گوید.

و اینک گذشت چهل روز هر چند ترسی عظیم را در دلم برپا می دارد که هر چه باشد رفتنی است ولی یادش هماره در دلم بوده به ویژه آن زمانی که اسیر ابلیس نفس خود بوده ام . چه میدانم حتی اسارت من در این تن خاکی به دست خویشتن روح پاک و بی آلایش او را در آن حریم آزرده می سازد.

من خسته از خویشتن خویشم

هوای حوصله ام ابری است

و این اسارت را نمی خواهم

خود می دانم که باید برخیزم

اما چگونه؟

خسته تر!

مانده تر!

روحم سر میکشد

در عصیان است از گناه

اما می دانم روح بزرگش کمکم خواهد کرد

من همیشه کمک گرفته ام از عزیزان بزرگی که دیگر با من نیستند

و این بار نیز آیا می شود؟

باید که بر خویشتن خویش  دوباره خروج کنم

تو با منی ای نازنین

می دانم

در همین نزدیکی

بویت میاید

بوی یاس

حضورت را احساس می کنم

حضورت را بر سرزمین ویران شده ذهن و روحم مستولی گردان

ای نازنین

من  تو را هماره دارم ای نازنین

نازنین من

نازنین من

نازنین منی

 

 

زندگی-خانوم معلم

سلام

شب آرامی بود
می روم در ایوان، تابپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا
لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تکه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند ، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین
با خودم می گفتم:
زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
هیچ!!!
زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را ، خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است ، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی ، و نه در فردایی
ظرف امروز ، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز ، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با ، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک ،
به جا می ماند
زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ
زندگی ، خاطر دریایی یک قطره ، در آرامش رود
زندگی ، حس شکوفایی یک مزرعه ، در باور بذر
زندگی ، باور دریاست در اندیشه ماهی ، در تنگ
زندگی ، ترجمه روشن خاک است ، در آیینه عشق
زندگی ، فهم نفهمیدن هاست
زندگی ، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است ، جهانی با ماست
آسمان ، نور ، خدا ، عشق ، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور ، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی ، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من ، وزن رضایتمندی ست
زندگی ، شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر ، که مرا گرم نمود
نان خواهر ، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست ، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت
زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم.
(کیوان شاهبداغی )