خسته از راه می رسم
بار تنهایی را
بر بلندی یادت می نهم
با خود می گویم:
زندگی را می شود زیبا دید
می شود از بند نومیدی رهید
می شود تا کوچه باغهای امید
یک نفس با پای در زنجیر دوید
می شود در لابلای خنده ها
گریه های نا امیدان را شنید
می شود آسوده در گلزار عشق
دسته دسته غنچه لبخند چید
می شود در راه اهداف سپید
جان و دل را کرد فدا و شاد بود
میشود در پرتو خورشید مهر
اشک غم را از نگاه عمر زدود
می شود در پهنه خشک کویر
همچو تندر مظهر فریاد بود
می شود در متن خواب همرهان
دیده ای بیدار در بیداد بود
می شود اشک غم از چشم یتیم
با دو دست مهربان آرام زدود
می شود در غربت سنگین شهر
شاعرانه از غم دلها سرود.
(عسگر رشیدی-تهیه از تیچر)


من جنوبيم

ساكن جنوبم


زندگي من با گس تابستان همزاد است
من بدهكار هيچ كس نيستم
حتي ابر...ماه ...خورشید...باد...

 

گرما با من همزاد است
عطش مي آورد
از نگاهش بخار مي شوم
ابرش، بارانش
براي ديگران است
پس:

 

بدهكار خورشيد نيستم...


شعر از:احمد خوش نویس(ارسالی از تاترا)

 


ترجمه به زبان شکلکی: گلزار

میشود آسوده در زارعشق  دسته دسته غنچه چید
میشود در راه اهداف سپید
جان و دل را کرد فدا و شاد بود
میشود 
غم از چشم یتیم با دو دست مهربان آرام زدود