گیرنده هام دیگه ضعیف شدن. یه هفته به خاطر بازدید از اداره و مهمونهایی که داشتم خیلی خسته شدم بعد 4 روز مسافرت بیخابی بدجوری گیر داده بود. غیب نشدم مامانی نبود و با بابام تنهایی شام خوردیم و وسط سریال خوابیدم. کامپیوتر رو هم نصف شب تو خواب خاموشش کردم سعادت نبود به خصوص به خاطر رینی و آنی.

هر چند بعضی وقتها واقعا دلگیر میشم که کسی نیست یا جوابی نداده.دست خودم هم نیست من اینجوریم و ترسی از اعتراف ندارم. نمیدونم خوبه یا بد ولی بعضی وقتها واقعا دلم می خواد با یکی حرف بزنم ولی نمی تونم پیداش کنم یا اون تو مود نیستش یا اصلا امکانش نیست. نگین واسه شما این اتفاق نمی افته وگرنه من باید برم پیش روانپزشک!!!

ولی در جواب سئوال رز من تبریک نمی گم میدونین واسه چی؟
خیلی وقتها ما یه حرفهایی برای گفتن داریم که نمی دونیم چه طوری بگیم و از کجا شروع کنیم. به خاطر همین شروع نامناسب مسئله گنگ میشه و وقتی تو جوابش با شوخی ندانسته جواب می دیم مشکل چند تا میشه و سئوال کننده نه تنها به جواب نمی رسه بلکه تو وضعیتی گیر می کنه که باید بعضی وقتها خودش رو هم تبرئه کنه. و این باعث میشه که حتی آرامش خودش رو برای فکر کردن از دست بده و کلا بی خیال بشه یا قاطی کنه.
این تجربه ای که من بارها داشتم پس به جای تبریک ازتون می خوام سئوالتون رو واضح تر و شفاف تر مطرح کنین.