ترس
امشب روح او در خانه اش تنهاست مثل همین دو سه سالی که که تنهایی زندگی می کرد.
از بعد افطار یه حس غریب یه ترس تو وجودمه. خیلی هم داره اذیتم می کنه. امشب آخرین گروه به کاشانه خود بر گشتند و ما نیز بالطبع به خانه خود برگشتیم و از موقع وداع و بستن درب خانه مادر( ما به مامان مامانم می گفتیم مادر و به مامان بابام می گیم آبا) دلم همین طور در اضطراب افتاده است. امشب اگر روحش به آن خانه برگردد دیگر فرزندانش را و نوه هایش را که بسیار دوست می داشت نخواهد دید و غریبانه همچون سالهای قبل تنها می ماند و اینبار شاید تنهاییش توام با وحشتی باشد بسیار مضاعف و دردناک. این حسی است که تجربه اش را نداشته ام ولی ترسم گواه آن است که تجربه ای است دهشتناک. کندن از عزیزان و قدم گذاشتن در مسیری ناشناس. درست حسی شبیه آن جنین که نمی خواهد فضای کوچک و رویایی تاریک خود را با دنیای رنگین و روشن زندگی عوض کند و از ترس گریه اش سر به آسمان میزند و دوباره از ترسش یارای بازکردن چشمانش را ندارد و فکر کنم این ترس چند شبی است که همراه این روح است. نه یارای دل کندن از این دنیا و دلبستگیهایش و نه یارای رفتن. ماندن میان دو راهی سکون و حرکت.
و من چقدر می ترسم خدا می داند....
- همواره از دو چیز واهمه داشته ام نخست از بر باد رفتن آبرویی و دیگری مرگ.حتی صحبت از این دو مرا وادار به یک واکنش کاملا غیر ارادی احساسی می کند و حتی یاد توی نازنین نیز خیلی از وقتها آرامم نمی کند. و این یعنی اینکه من راه زیادی تا شدن دارم.....
- چند روز قبل از رفتنش تلفن زدم. خودش گوشی را برداشت برخلاف خیلی وقتها که مرا با دامادمان یا پسر خاله ام اشتباه می گرفت شناخت. وقتی حالش را پرسیدم باز صحبت از رفتن کرد گفت این زمستان را نخواهد دید و من دوباره مجبور به واکنش شدم و وادارش کردم که دیگر چنین حرفی نزند و گفتم که موقع سفر همه می رویم و لزومی به یاد آوری آن نیست
و او رفت همانگونه که خود گفته بود!
-زن بسیار ساده ای بود. حرف دلش را راحت می زد و حتی پیش هر کسی خیلی وقتها سر این درددلهای بی موقع با خیلیهامون حرفش شده بود. بهش می گفتیم حرفات رو پیش هر کسی نزن ولی تا آخرش حرف خودش رو زد.
-زن بسیار ساده ای بود به خاطر همینم زود حرف و درد دیگران رو قبول میکرد. خیلی تو روحیه اش اثر منفی داشت. چشماش روز بروز ضعیف تر می شد. و من حرصم می گرفت که بعضی ها برای توجیه اعمال و کوتاهی خودشون دردهاشون رو براش می گفتن و بهانه می آوردن و اونم غصه اینها رو می خورد. نمی تونم ازشون بگذرم.....
-نتونستم آرزوش رو برآورده کنم............................
- روز دهم تو اداره پشت میزم فقط چند لحظه خوابم برد تو عالم خواب و بیداری به یه اعلامیه ترحیم فکر می کردم که اسم منم توش بود تا به خودم اومدم یه حسی یهم گفت برنامتو عوض کن برو ببینش. زنگ که زدم مامانم گفت حالش خوب نیست تا برسم یه ساعتی طول کشید. بی قرار بود و تو کما. نبضشو گرفتم بالای ۱۲۰ بود انگار قلبش داشت از تنش می زد بیرون. اورژانس اومد. دکتر اومد و دیگه نبود! به همین راحتی..................................................
-مامان بابام که بهش می گیم آبا حالش خوب نیست . این دوتا مامان بزرگم قبل اینکه باهم فامیل بشن مدتها با هم همسایه بودن. وقتی رفتم دیدنش بغض گلوش رو گرفت به زور نیگهش داشتم تا گریه نکنه ولی می دونم الان اونم تنهاست و شاید به روزگار باهم بودنشان فکر می کنه و گریه می کنه.
- چها پنج سال کارم این بود که عصر ها یه سر به مادر بزنم و شب هم پیش آبام بمونم. چیکار می تونستم بکنم من یه نفرم اونها دو نفر . بعد خدمت سربازی این ترس لعنتی نذاشته برگردم. همیشه با این که تنها بودم از تنهایی وحشت داشتم.
-این دو تا مامان بزرگم یه طورای شدیدی قایم بذات بودن و هستن. دوست دارن کاراشون رو خودشون انجام بدن از تمیز کردن خونه گرفته تا آماده کردن غذا اونم تو سن هشتاد سالگی کاش یه کم منم مثل اونها بودم. بعد فوت دو تا بابا بزرگام سال ۱۳۶۷ دو تاشون تنها موندن و تنها زندگی کردن..............
-یادمون باشه خیلی زود دیر میشه حتی زودتر از اونی که تصورش رو بکنیم .همدیگه رو فراموش نکنیم.
- اونروز داشتم سکته می کردم وقتی کامنت تاترا رو دیدم. این کامنتشه حتما دیدین ولی یه بار دیگه با دقت بخونین:
خدايا، به هر که و به هرچه دل بستم،
تو دلم را شکستي،
هر کجا خواستم دل مضطرب و دردمندم را آرامش دهم،
در سايه اميدي، و به خاطر آرزويي،
براي دلم امنيتي به وجود آورم،
تو يکباره همه را برهم زدي،
و در طوفان هاي وحشتزاي حوادث رهايم کردي،
تا هيچ آرزويي در دل نپرورم
هيچ وقت آرامش و امنيتي در دل خود احساس نکنم...
تو اين چنين کردي تا به غير از تو محبوبي نگيرم
و به جز تو آرزويي نداشته باشم،
و جز تو به چيزي يا به کسي اميد نبندم،
و جز در سايه توکل به تو، آرامش و امنيت احساس نکنم...
خدايا ترا بر همه اين نعمتها شکر مي کنم."
شهيد چمران
ساعت ثبتش ۱۷:۰۹ روز ۱۰/۶/۸۷ هستش دقیقا لحظه ای که مادربزرگم داشت می رفت.........
- از همتون ممنونم. اینجا تنها جاییه که می تونستم بنویسم . دارم می ترکم. بغض نمی ذاره. مغزم هم کار نمی کنه. با این همه نشانه چرا من باید اینطوری باشم.
کل سیستمم ریخته بهم. تحمل روزه رو هم ندارم . سعی می کنم برگردم. حداقل به خاطرش و به خاطر خودم.
چند شبی که فرصت کردم و تنها بودم اومدم سرزدم و به حرفهاتون فکر کردم. از همتون ممنونم هرچند تا امشب دلم نمی خواست چیزی بنویسم.
خب اسمم که هست ، از کارهای جدید هم خوشم میاد. اهل تجربه ام حتی با این سن و سال. تاریخ ایران و ادبیات ایران و آذربایجان و انگلیسی و علوم خوراکمه. عکاسی رو دوست دارم و انجام میدم. دوست دارم تو طبیعت باشم و کوه میرم اگه فرصت بکنم. خدا رو شکر یه نونی در میاریم می خوریم. خوشحال می شم کاری واسه تون بکنم.