خداحافظ ای کبکهای سهند
به نام تویی که فراموشم نمی کنی
سلام به همه دوستانی که دوستم داشته اند و در دلتنگیها و شادیهای! این هفت ماه همراهیشان را دریغم نکرده اند. نمی خواستم بنویسم و کامنت جدید بگذارم چون وقتم خیلی تنگ بود ولی باز نشد. این توی درون اجازه نداد. ندایی در دلم گفت که بنویسم هرچند کوتاه.
همه میدانید عازم سفرم. به دماوند که کوهی است بلند. آغازش را کس نمی داند. او از تاریخ کهن تر است. همیشه موقع سفر دلم ابری است. کوچ برایم سنگین است و شنیدن بانگ الرحیل لرزه بر اندامم می افکند. ولی باید رفت. سفری که از بهمن سال گذشته در مردمان و سپس در این قایق کوچک خودمانی آغاز کرده ام هنوز به ساحل مقصود دست نیازیده است. و طوفانهای زیادی را باید که پشت سر نهد. هیچ وقت فکر نمی کردم که دوستانی با اخلاقیاتی خاص و صمیمی در این سفر همراه من گردند و این همه هیچ نیست جز نگاه ویژه ای که نازنین من دارد به همگیمان که من هماره بر این اعتقادم که اگر با من نبودش هیچ میلی/ چرا ظرف مرا بشکست لیلی.
دوست داشتم قبل این سفر همه تان را از نزدیک ببینم. حتی قیافه هاتان برایم جالب می توانست باشد که ما از مرز مجاز گذشته ایم. ولی نمی شود. حرفهای ناگفته مدفون بسیاری در دل دارم که می خواستم برایتان بگویم که نمی شود.
حتی حرفهایی برای بعضی از عزیزان. هرچند از سکوت نوشتم ولی دلم می خواست برای چند لحظه نیز که شده سکوتم را برایتان فریاد بزنم که نمی شود.
دوست داشتم با خیلی ها در این سفر همسفری کنم با مسعود با علی با آنی با محمد رضا و .... که نمی شود.
دوست داشتم حتی یه کوله پشتی دیوتر داشتم که آنهم نمی شود.
من با مجموعه ای از این نمی شود ها قدم در راه بزرگی می نهم. دماوند همچون سبلان عزیز برای من تنها یک قله نیست. من سبلان را تنها با یاری نازنینم پیمودم و دماوند را نیز با استعانت از او خواهم پیمود. برای من همانطور که بارها گفته ام قله اهمیت ندارد هر چند بسیار مهم است. برای من مسیر و همراهی نازنینم مهم تر و گواراتر است و البته همراهی با کسانی که با قلب پاک خویش مسیر خود و مرا به سوی او نور افشان می کنند.
من هماره در این مسیر سخت زندگی آرزوی همرهی با مردان و زنانی را داشته ام که پاک باشند و نازنین من دریغم نکرده است.
و صد البته که با حضور شما پیمایش این مسیر برای من آسانتر است. مردان و زنانی از سراسر این سرزمین . قلبهای شما را در سینه همراه خود خواهم داشت آرام و قوی بتپید ای دلهاتان همه نور.
سلامم را دوباره پاسخ گویید ای دلهاتان همه با من.
گرما و صمیمیت جنوب را از تاترا و یارا و آیلا ، طراوت و روشنی را از تیچر، شیرینی و حلاوت را از رینی، صداقت و راستی را از اکبر و گلزار، رنگ و نور را از رز و تن ناز، تلاش را از ناشناس، ایثار را از مسعود، احساس را از علی، پشتکار را از محمد رضا و سادگی و پاکی را از آنی به همراه خواهم داشت.
کاش می توانستم با همه تان رودرو خداحافظی کنم که این هم نمی شود.
منتظرم بمانید که من منتظرتان خواهم بود در پایان این سفر.
اگر به کعبه جان دست یافتم روزگار جدیدی انتظارم را می کشد. من به دنبال خود در این سفرم با صمیمیت قلبهای شما.
و .....
چه فکر می کنی ؟
که بادبان شکسته زورق ِ به گل نشسته ای ست زندگی ؟
در این خراب ِ ریخته
که رنگ ِ عاقبت ازو گریخته
به بن رسیده راه ِ بسته ای ست زندگی ؟
چه سهمناک بود سیل ِ حادثه
که همچو اژدها دهان گشود
زمین و آسمان ز هم گسیخت
ستاره خوشه خوشه ریخت
و آفتاب در کبود ِ دره های آب غرق شد
هوا بد است
تو با کدام باد می روی ؟
چه ابر ِ تیره ای گرفته سینه ی تو را
که با هزار سال بارش ِ شبانه روز هم
دل ِ تو وانمی شود
تو از هزاره های ِ دور آمدی
درین درازنای ِ خون فشان
به هر قدم نشان ِ نقش ِ پای ِ توست
درین درشتناک ِ دیولاخ
ز هر طرف طنین ِ گام های ره گشای توست
بلند و پست ِ این گشاده دامگاه ِ ننگ و نام
به خون نوشته نامه ی وفای توست
به گوش ِ بیستون هنوز
صدای ِ تیشه های توست
چه تازیانه ها که با تن ِ تو تاب ِ عشق آزمود
چه دارها که از تو گشت سربلند
زهی شکوه ِ قامت ِ بلند ِ عشق
که استوار ماند در هجوم ِ هرگزند
نگاه کن
هنوز آن بلند ِ دور
آن سپیده آن شکوفه زار ِ انفجار ِ نور
کهربای آرزوست
سپیده ای که جان ِ آدمی هماره در هوای اوست
به بوی یک نفس در آن زلال دم زدن
سزد اگر هزار بار
بیفتی از نشیب ِ راه و باز
رو نهی بدان راز
چه فکر می کنی ؟
جهان چو آبگینه ی شکسته ای ست
که سرو ِ راست هم در و شکسته می نمایدت
چنان نشسته کوه در کمین ِ دره های ِ این غروب ِ تنگ
که راه بسته می نمایدت
زمان ِ بی کرانه را
تو با شمار ِ گام ِ عمر ِ ما مسنج
به پای او دمی ست این درنگ ِ درد و رنج
به سان ِ رود
که در نشیب ِ دره سر به سنگ می زند
رونده باش
امید ِ هیچ معجزی ز مرده نیست
زنده باش.
(هوشنگ ابتهاج)
خب اسمم که هست ، از کارهای جدید هم خوشم میاد. اهل تجربه ام حتی با این سن و سال. تاریخ ایران و ادبیات ایران و آذربایجان و انگلیسی و علوم خوراکمه. عکاسی رو دوست دارم و انجام میدم. دوست دارم تو طبیعت باشم و کوه میرم اگه فرصت بکنم. خدا رو شکر یه نونی در میاریم می خوریم. خوشحال می شم کاری واسه تون بکنم.