فریادی به وسعت سکوت
امروز عصر با اینکه داشتم خفه می شدم بهت بیشتر نزدیک بودم .موقعی که از پله های دفتر گروه اومدم پایین ساعت درست ۲۱ بود احساس کردم بیشتر بهت نزدیکم خیلی بیشتر از روزهای دیگه. این روزها با هرکی خواستم حرف بزنم گرفتار تر بوده و نیازمند کسی که به حرفهاش گوش بده.
ولی امشب تو با من بودی مثل شبهایی که تو مراتو اصفهان یا سانواپای سومار باهام بودی. و یادم انداختی که:
بزرگترین
سرمایه
یه مرد
حرفهاییه
که برای نگفتن داره
و من چرا دروغ بگم یادم افتاد که
یک عمر گنه کردم و شرمنده که در حشر
شایان گذشت تو مرا نیست گناهی(شهریار)
من می مانم همچنان استوار چون تو با منی و ادامه می دهم تا رسیدن به مقصود.آری من تو را او را دوست میدارم.
+ نوشته شده در ۱۳۸۷/۰۶/۰۳ ساعت 22:52 توسط یوسف
|
خب اسمم که هست ، از کارهای جدید هم خوشم میاد. اهل تجربه ام حتی با این سن و سال. تاریخ ایران و ادبیات ایران و آذربایجان و انگلیسی و علوم خوراکمه. عکاسی رو دوست دارم و انجام میدم. دوست دارم تو طبیعت باشم و کوه میرم اگه فرصت بکنم. خدا رو شکر یه نونی در میاریم می خوریم. خوشحال می شم کاری واسه تون بکنم.