چرشنبه لیخ

فرصت نکردم حتی سلام بدم. همه دارن می رن گردش من هنوز کارام تموم نشده بالاخره این هم از مزایای کار منه که تمومی نداشته و نخواهد داشت. بالاخره ساعت ۱۸ سر وته کارها رو هم آوردم و در رفتم از اداره. عجله هم داشتم. بر خلاف سالهای قبل خیابونها آروم بودند انگار نه اینکه چهارشنبه سوریه. سال قبل که تهران موندم وسط میدون جنگ!!!

سریع اومدم و رفتم سر عیدی خودم. این یه رسمه که از زمان دایناسورها تو ذهن من بوجود اومده که واسه خودم عیدی می گیرم. امسال هم چون یه کاری رو که سالهاست قراره بکنم و نکردم و حالا دوستایی پیدا شدن که موهبت الهی شدن واسه من و کمکم می کنن انجامش بدم رفتم سر وقت کتاب. عکسشو ببینید. من که مثل همیشه که واسه خودم کادو می گیرم خیلی کیف کردم. کاشکی شما هم عیدی بگیرین حالا یه تخم مرغ پخته رنگی هم بود نو متر- اشکال نداره!

قاب گتی فیض آپار

یه مطلب دیگه هم اینکه خاله ی مامانی ۲۵ اسفند دنیاشو عوض کرد. یه جورهایی راحت شد. یه آدم مسن با صدتا مشکل و درد. خدا قرین رحمتش کند. یه خواهش هم از خدا که منو اینقدر اینجا معطل نکنه که مردم و دوستام و فامیلم دلشون به حالم بسوزه.

راستی اینهم کتابی که داشتم. کتابه خیلی جالبیه.امیدوارم توفیق داشته باشیم.

 

از ستاره

اگر در صحنه زندگي به ناگاه يكي از سيمهاي سازت پاره شد
آهنگ زندگي را چنان ادامه بده كه هيچ كس نداند بر تو چه گذشته است !!!!

به ستاره

آن عشق که دیده گریه آموخت از او

دل در غم او نشست و جان سوخت از او

امروز نگاه کن که جان و دل من

جز یادی و حسرتی چه اندوخت از او

گذشته تنها چراغ راه آینده ماست و تو نمی توانی در آن تغییری هر چند بسیار کوچک ایجاد کنی. پس باید که در مسیر شدن از سوسوی گذشته نوری گیریم که ره گم نشود.

دوستی - فرهاد

خودت را از کسي پس نگير شايد اين تنها چيزيست که او دارد...وقتي که ميگويي دوستت دارم اول روي اين جمله فکر کن...شايد نوري را روشن کني که خاموش کردن آن به خاموش شدن او ختم شود

بانگ دریا

سینه باید گشاده چون دریا
تا کند نغمه ای چو دریا ساز
نفسی طاقت آزموده چو موج
که رود صد ره و بر آید باز
تن طوفان کش شکیبنده
که نفرساید از نشیب و فراز
بانگ دریا دلان چنین خیزد
کار هر سینه نیست این آواز....

توصیه عید

به بزرگتر از خود احترام بگذارید چون بیشتر از شما عبادت خدای را کرده است.


به کوچکتر از خود احترام بگذارید چون کمتر از شما معصیت خدای کرده است


و به همسن خود احترام بگذارید چون نمی دانید که در نزد خداوند شما برترید یا او


 و اگر در جمعی وارد شدید و دیدید از شما خوب می گویند بدانید که چه مردم خوبی هستند آنها

و اگر در  جمعی وارد شدید و دیدید از شما خوب نمی گویند بدانید که چه آدم بدی هستید شما.

یادم میمونه

همه چی از یاد آدمها میره، مگه یادش که همیشه یادشه!

سلام-خداحافظ

 

سلام ،

خداحافظ !

چیزی تازه اگر یافتید ،

بر این دو اضافه کنید

تا بل که

باز شود این درِ گم شده بر دیوار....

در بازار بورس چشمها و پیشانی ها
بخار پیشانی ام حیرت هیچ کسی را بر نمی انگیزد
من زندگی را دوست دارم ، ولی از زندگی دوباره میترسم
دین را دوست دارم ، ولی از کشیش ها می ترسم
قانون را دوست دارم ، ولی از پاسبونها میترسم
عشق را دوست دارم ، اما از زنها میترسم
کودکان را دوست دارم ، ولی از آئینه میترسم
سلام را دوست دارم ولی از زبانم میترسم
من میترسم . پس هستم
حسین پناهی

تولدت مبارک!!!!

آبشار میراکی-1384 من و منصور

بیست و سوم اسفند اگه اشتباه نکنم تولد منصوره! یه سالی میشه ندیدمش و حتی زنگ هم نزده!! آخه می گن بزرگ شده. حالا اون بالابالاهاست. ولی واسه من همون گلپران خودمه. واسه همین هم این عکس رو زدم که بگم همیشه دلم خواسته باهاش باشم. این پایینی هم یعنی اینکه پهلوون تولدت مبارک همیشه اون بالابالاها باشی.

 

call me, gentle is your voice

 

 

 

آخرین چهارشنبه سال هم از راه رسید هدیه ای که نداریم و بی بضاعتیم. پس سه قسمت کوچک از ترجمه منظومه عالمگیر"حیدربابایه سلام"(سلام بر حیدربابا) را که آقای ناصرالفقرا ترجمه کرده اند را تقدیمتان می دارم. باشد که روزی بتوانید  لذت واقعی این سیر عظیم را در این منظومه در یابید. در ضمن وزن این ترجمه بر وزن شعرهای حماسی است. 

عیدگه مرغ شب آوازش رساند پشت قاف

دختران نامزد ، جوراب دامادانه باف

شال ها آویزد از هر روزنی وهر شکاف

وه .... چه دلکش باشد این آیین شال آویختن

بر کمند شالی داماد، عیدی ریختن 

 

عید، ِگل از گرده ی کوبیده ی الوان کنند

آشیان ها را به نقش آراسته ،رخشان کنند

چیدنی ها را درون رفّ ها، سامان کنند

نوعروسان، حنا انگشتی و ترگل رخان

بر هوس آرند مادرشوهران و مادران 

 

نامه و پیغام باکوچی  ِزعمّ و خاله ها

آغز گاوان پس از زائیدن گوساله ها

گردکان چارشنبه سوری و چاغاله ها

روی آتش، دختران خیزان و پرّان در نوا:

بخت من چون آینه، ِای چارشنبه برگشا.

من یک چار دیواری دارم و یه دنیا-ناهید مومن خانی

 

دنیایی که در آن کوه هست، رود هست ، مور هست ...

و کوه به من آموخت

که در سرما و گرما،در برف و بوران،زیر آفتاب سوزان یا باران

باید ایستاد ، مقاوم!

و رود به من آموخت

که باوجود سنگ و صخره ، سد و نرده ، خار و علف هرزه

باید جاری بود ، مداوم!

و مور به من آموخت

که با جثه هر چند کوچک ، با کمک یا بی کمک ، حتی نم نمک

باید اندیشه فردا کرد ، مصممم!

...

و من این دنیا را به چهار دیواری خود آوردم :

مصمم ، مداوم و مقاوم!

من یک چها ر دیواری دارم

 

 

دوست-کاتالیا

 دوست تو را راهنمایی می کند ، اما زندگی تو را نقد نمی کند.

 

دوست،به مستقل بودن تو احترام می گذارد و تو را محدود نمی کند.

 

دوست ، از تو مراقبت می کند اما کنترلی بر تو ندارد.

 

دوست ، خیالباف نیست اما تصویر آرزوهای تو را رنگی می بیند.

 

دوست ، تظاهر نمی کند و می داند هیچ کس انسان کاملی نیست.

 

دوست، درک می کند که همواره نمی توانی شاد و سر حال در کنارش باشی.

 

دوست ، با امیدهای واهی در زندگی سر در گمت نمی کند.

 

دوست ، شاید با تو شروع نکند اما با تو به نتیجه می رسد.

 

دوست ، تنها کسی است که توان بخشیدن تو را دارد.

 

 دوست به دلیل با تو بودن شاد است

به بهار سر بزنین

و زندگی ادامه خواهد داشت حتی اگر من و تو نباشیم

من که عادت دارم به تنها بودن حتی برای گاز زدن یه سیب. پس شما مواظب باشین وقتی سر نمی زنین تنها خواهین موند!!!

بهار

 

designe:whiteRose برای دیدن بهار کلیک کنید. خاطره انگیزترین شعرتون رو راجع به بهار واسه ام بفرستین و جایزه(الکی) بگیرین.

 

پنجره ای رو به بهار

 

تشکر

best regards!

پنجره-سان گرل   

گوش کن ...يک نفر ...آنطرف پنجره ي بسته...تورا ميخواند! و نسيم...لاي اين پرده ي آويخته رامي کاود... تا تو را در يابد، نورخورشيد که از منزل پر مهر خدا آمده است...لب درگاه تو در يک قدمي مي ماند... قلب اين پنجره از دست غم پرده، به تنگ آمده است! پرده را برداريم ، دل اين پنجره را باز کنيم..!

 

زندگي به ما آموخته که عشق در نگاه خيره به يکديگر نيست، بلکه در يک سو نگريستن است.

ایمان و دعا

 

شاگرد از استاد پرسید: آیا چیزی ارزشمند تر از نماز گزاردن و دعا وجود دارد؟

استاد به او گفت که شاخه ای از نزدیکترین درخت کنده و نزد او آورد. و شاگرد این کار را انجام داد.

استاد پرسید: آیا درخت هنوز زنده است؟

شاگرد پاسخ داد: زنده است همچنانکه قبلاً بود.

استاد به شاگرد گفت: برو و ریشه های درخت را تکه تکه کن.

شاگرد جواب داد: در این صورت درخت خواهد مرد!!

استاد گفت: نمازها  و دعا های ما همچون شاخه های درختند و ریشه درخت همچو ایمان است. ایمان حتی بدون دعا می تواند زنده بماند ولی نماز و دعای بی ایمان موجودیت و ارزشی نخواهد داشت.

ایمان و دعا

Between faith and prayer

‘Is there anything more important than prayer?’ a disciple asked his teacher.

The teacher told the disciple to go to a nearby tree and cut off a branch. The disciple obeyed.

‘Is the tree still alive?’ asked the teacher.

‘As alive as it was before.’

‘Then go over there and slice through its roots.’

‘If I do that, the tree will die.’

‘Prayers are the branches of a tree whose roots are called Faith,’ said the teacher.

 

Faith can exist without prayer, but prayer cannot exist without faith.’

دل  تنگم

من آن ابرم که می خواهد ببارد

 

دل  تنگم هوای گریه دارد

 

دل  تنگم غریب این در و دشت

 

نمی داند کجا سر می گذارد.....

 

افتادن-ستاره

يادم باشد

 و يادتان نرود

كه :

 
هر يك از ما

براي يك بار ايستادن

بارها

 افتاده ايم

دوستانی که شایسته عشق ورزیدنند

انگار همه‌ي كتابهايش را با خود به خانه مي برد.

با خودم گفتم: كي اين همه كتاب رو آخر هفته به خانه مي بره. حتما ً اين پسره خيلي بي حاله"

من براي آخر هفته ­ام برنامه‌ ريزي كرده بودم. (مسابقه‌ي فوتبال با بچه ها، مهماني خانه‌ي يكي از همكلاسي ها) بنابراين شانه هايم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.‌

همينطور كه مي رفتم،‌ تعدادي از بچه ها رو ديدم كه به طرف او دويدند و او را به زمين انداختند. كتابهاش پخش شد و خودش هم روي خاكها افتاد.

عينكش افتاد و من ديدم چند متر اونطرفتر، ‌روي چمنها پرت شد. سرش را كه بالا آورد، در چشماش يه غم خيلي بزرگ ديدم. بي اختيار قلبم به طرفش كشيده شد و بطرفش دويدم. در حاليكه به دنبال عينكش مي گشت، ‌يه قطره درشت اشك در چشمهاش ديدم.

همينطور كه عينكش را به دستش مي‌دادم، گفتم: " اين بچه ها يه مشت آشغالن!"

او به من نگاهي كرد و گفت: " هي ، متشكرم!" و لبخند بزرگي صورتش را پوشاند. از آن لبخندهايي كه سرشار از سپاسگزاري قلبي بود.

من كمكش كردم كه بلند شود و ازش پرسيدم كجا زندگي مي كنه؟ معلوم شد كه او هم نزديك خانه‌ي ما زندگي مي كند. ازش پرسيدم پس چطور من تو را نديده بودم؟

او گفت كه قبلا به يك مدرسه‌ي خصوصي مي رفته و اين براي من خيلي جالب بود. پيش از اين با چنين كسي آشنا نشده بودم. ما تا خانه پياده قدم زديم و من بعضي از كتابهايش را برايش آوردم.

او واقعا پسر جالبي از آب درآمد. من ازش پرسيدم آيا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازي كند؟ و او جواب مثبت داد.

ما تمام اخر هفته را با هم گذرانديم و هر چه بيشتر محسن را مي شناختم، بيشتر از او خوشم مي‌آمد. دوستانم هم چنين احساسي داشتند.

صبح دوشنبه رسيد و من دوباره محسن را با حجم انبوهي از كتابها ديدم. به او گفتم:" پسر تو واقعا بعد از مدت كوتاهي عضلات قوي پيدا مي كني،‌با اين همه كتابي كه با خودت اين طرف و آن طرف مي بري!" محسن خنديد و نصف كتابها را در دستان من گذاشت.

در چهار سال بعد، من و محسن بهترين دوستان هم بوديم. وقتي به سال آخر دبيرستان رسيديم، هر دو به فكر دانشكده افتاديم. محسن تصميم داشت به جورج تاون برود و من به دوك.

من مي دانستم كه هميشه دوستان خوبي باقي خواهيم ماند. مهم نيست كيلومترها فاصله بين ما باشد.

او تصميم داشت دكتر شود و من قصد داشتم به دنبال خريد و فروش لوازم فوتبال بروم.

محسن كسي بود كه قرار بود براي جشن فارغ التحصيلي صحبت كند. من خوشحال بودم كه مجبور نيستم در آن روز روبروي همه صحبت كنم.

من محسن را ديدم. او عالي به نظر مي رسيد و از جمله كساني به شمار مي آمد كه توانسته اند خود را در دوران دبيرستان پيدا كنند.

حتي عينك زدنش هم به او مي آمد. همه‌ي دخترها دوستش داشتند. پسر، گاهي من بهش حسودي مي كردم!

امروز يكي از اون روزها بود. من ميديم كه براي سخنراني اش كمي عصبي است. بنابراين دست محكمي به پشتش زدم و گفتم: " هي مرد بزرگ! تو عالي خواهي بود!"

او با يكي از اون نگاه هايش به من نگاه كرد( همون نگاه سپاسگزار واقعي) و لبخند زد: " مرسي".

گلويش را صاف كرد و صحبتش را اينطوري شروع كرد: " فارغ التحصيلي زمان سپاس از كساني است كه به شما كمك كرده اند اين سالهاي سخت را بگذرانيد. والدين شما، معلمانتان، خواهر برادرهايتان شايد يك مربي ورزش... اما مهمتر از همه، دوستانتان...

من اينجا هستم تا به همه ي شما بگويم دوست كسي بودن، بهترين هديه اي است كه شما مي توانيد به كسي بدهيد. من مي خواهم براي شما داستاني را تعريف كنم."

من به دوستم با ناباوري نگاه مي كردم، در حاليكه او داستان اولين روز آشناييمان را تعريف مي كرد. به آرامي گفت كه در آن تعطيلات آخر هفته قصد داشته خودش را بكشد. او گفت كه چگونه كمد مدرسه اش را خالي كرده تا مادرش بعدا ً وسايل او را به خانه نياورد.

محسن نگاه سختي به من كرد و لبخند كوچكي بر لبانش ظاهر شد.

او ادامه داد: "خوشبختانه، من نجات پيدا كردم. دوستم مرا از انجام اين كار غير قابل بحث، باز داشت."

من به همهمه‌ اي كه در بين جمعيت پراكنده شد گوش مي دادم، در حاليكه اين پسر خوش قيافه و مشهور مدرسه به ما درباره‌ي سست ترين لحظه هاي زندگيش توضيح مي داد.

پدر و مادرش را ديدم كه به من نگاه مي كردند و لبخند مي زدند. همان لبخند پر از سپاس.

من تا آن لحظه عمق اين لبخند را درك نكرده بودم.

هرگز تاثير رفتارهاي خود را دست كم نگيريد. با يك رفتار كوچك، شما مي توانيد زندگي يك نفر را دگرگون نماييد: براي بهتر شدن يا بدتر شدن.

خداوند ما را در مسير زندگي يكديگر قرار مي دهد تا به شكلهاي گوناگون بر هم اثر بگذاريم.

دنبال خدا، در وجود ديگران بگرديم.   

" دوستان،‌ فرشته هايي هستند كه شما را بر روي پاهايتان بلند ميكنند، زماني كه بالهاي شما به سختي به ياد مي‌آورند چگونه پرواز كنند."

هيچ آغاز و پاياني وجود ندارد...

ديروز،‌ به تاريخ پيوسته،

فردا ، رازي است ناگشوده،

اما امروز يك هديه است

خواجه عبداله و شهریار

شرط است که چون مرد ره درد شوی / خاکی تر و ناچیزتر از گرد شوی

هر کاو ز مراد کم شود مرد شود/ بفکن الف مراد تا مرد شوی


عیب است بزرگ برکشیدن خود را / وز جمله ی خلق برگزیدن خود را

از مردمک دیده بباید آموخت / دیدن همه کس را و ندیدن خود را


دی آمدم و نیامد از من کاری/ امروز زمن گرم نشد بازاری

فردا بروم بی خبر از اسراری / نا آمده به بُدی ازین بسیاری


الهی! هرچه بی طلب به ما دادی به سزاواری ما تباه مکن و هرچه بجای ما کردی از نیکی، به عیب ما بریده مکن و هرچه نه به سزای ما ساختی به ناسزایی ما جدا مکن


خداوندا! کار آنکس کند که تواند و عطا آنکس بخشد که دارد، پس رهی چه دارد و چه تواند؟ چون توانایی تو کرا توان است؟ و در ثناء تو کرا زبان است؟ و بی مهر تو کرا سرور جان است؟

چه غم دارد که تو را دارد؟ کرا شاید او که ترا نشاید؟ آزاد آن نفس که بیاد تو یازان و آباد آن دل که به مهر تو نازان، و شاد آنکس که با تو در پیمان، از غیر جدا شدن سر میدان است، کار آن دارد که با تو در پیمان است.


الهی! عیب و آزار من مجوی که آب کرم باز ایستد از جوی، قصه ی دوستان دراز است زیرا که معبود بی نیاز است.


یک عمر گنه کردم و شرمنده که در حشر/ شایان گذشت تو مرا نیست گناهی(شهریار)


راز موفقیت

کودکی ده ساله که دست چپش در یک حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود ، برای تعلیم فنون رزمی جودو به یک استاد سپرده شد. پدر کودک اصرار داشت استاد از فرزندش یک قهرمان جودو بسازد استاد پذیرفت و به پدر کودک قول داد که یک سال بعد می تواند فرزندش را در مقام قهرمانی کل باشگاه ها ببیند.
در طول شش ماه استاد فقط روی بدن سازی کودک کار کرد و در عرض این شش ماه حتی یک فن جودو را به او تعلیم نداد. بعد از 6 ماه خبررسید که یک ماه بعد مسابقات محلی در شهر برگزار می شود.استاد به کودک ده ساله فقط یک فن آموزش داد و تا زمان برگزاری مسابقات فقط روی آن تک فن کار کرد.سر انجام مسابقات انجام شد و کودک توانست در میان اعجاب همگان با آن تک فن همه حریفان خود را شکست
دهد!
سه ماه بعد کودک توانست در مسابقات بین باشگاه ها نیز با استفاده از همان تک فن برنده شود و سال بعد نیز در مسابقات کشوری، آن کودک یک دست موفق شد تمام حریفان را زمین بزند و به عنوان قهرمان سراسری کشورانتخاب گردد.
وقتی مسابقات به پایان رسید، در راه بازگشت به منزل، کودک از استاد راز پیروزی اش را پرسید. استاد گفت: "دلیل پیروزی تو این بود که اولاً به همان یک فن به خوبی مسلط بودی، ثانیاً تنها امیدت همان یک فن بود و سوم اینکه راه شناخته شده مقابله با این فن ، گرفتن دست چپ حریف بود که تو چنین دستی نداشتی!
یاد بگیر که در زندگی ، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت خود استفاده کنی.
راز موفقیت در زندگی ، داشتن امکانات نیست ، بلکه استفاده از "بی امکانی" به عنوان نقطه قوت است

ای نظر دهندگان عزیز

 

 

چون امکان جواب ندارم فقط می تونم ازتون تشکر کنم. منتظرتون می مونم. منتظر همه آنانی که در راهند.

 

 

خبر

تا دوشنبه گزارش شاهکار جمعه رو سایته. گزارش یک برنامه سراسر ترکیبی(کوهنوردی-برف و صخره و البته گل نوردی) واقعا خسته ام تا دوشنبه می نویسم.

زندگی

پیرمردی در 85 سالگی گذری کوتاه به زندی خود می اندازد و می گوید:

در 15 سالگی آموختم که مادران از همه بهتر می دانند و گاهی اوقات پدران بسیار خوب می آموزند.

در 20 سالگی یاد گرفتم که کار خلاف فایده ای ندارد، حتی اگر با مهارت انجام گیرد.

در 25 سالگی دانستم که یک نوزاد، مادر را از داشتن یک روز 8 ساعته و پدر را از داشتن یک شب 8 ساعته محروم می سازد.

در 30 سالگی پی بردم که قدرت، جاذبه مرد و جاذبه، قدرت زن است.

در 35 سالگی متوجه شدم که آینده چیزی نیست که انسان آن را به ارث ببرد بلکه چیزی است که خود می سازد.

در 40 سالگی آموختم که رمز خوشبخت زیستن در آن نیست که کاری را که دوست داریم انجام دهیم، بلکه در آن است که کاری که انجام می دهیم دوست داشته باشیم.

در 45 سالگی یاد گرفتم که 10 درصد از زندگی چیزی است که اتفاق می افتد و 90 درصد واکنشی است که انجام می دهیم.

در 50 سالگی پی بردم که تصمیمات کوچک را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب.

در55 سالگی فهمیدم که کتاب بهترین دوست انسان است و پیری کورکورانه بدترین دشمن وی.

در 60 سالگی متوجه شدم که بدون عشق می توان ایثار کرد ولی بدون ایثار نمی توان عشق ورزید.

در 70 سالگی آموختم که دوست واقعی کسی است که دستان تو رابگیرد ولی قلب تو را لمس کند.

در 75 سالگی دانستم که فرو افتادن در مقابل خدا، راه برخاستن است.

در 80 سالگی آموختم که دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن، بزرگ ترین لذات دنیاست.

و در 85 سالگی پی بردم که همانا زندگی با همه چیزش زیباست

سخن

سه صافی در ارتباط با گفتار

 

شخصی نزد سقراط آمد و گفت :

گوش کن! می خواهم چیزی برایت تعریف کنم.

دوستی به تازگی در مورد تو می گفت...

سقراط حرف او را قطع کرد : 

قبل از اینکه تعریف کنی ،

بگو آیا حرفت را از میان آن سه صافی گذرانده ایی یا نه ؟

"کدام صافی"

سقراط گفت :

اول از میان صافی واقعیت .

آیا مطمئنی چیزی که تعریف می کنی واقعیت دارد ؟

نه.

من فقط آن را شنیده ام .

شخصی آن را برایم تعریف کرده است .

سقراط سری تکان داد و گفت :

پس حتما آن را از میان صافی دوم یعنی صافی شادی گذرانده ای .

مسلما چیزی که می خواهی تعریف کنی ،

حتی اگر واقعیت نداشته باشد ، باعث خوشحالیم می شود.

"دوست عزیز فکر نکنم تو را خوشحال کند."

بسیار خوب ، اگر مرا خوشحال نمی کند ،

حتما از صافی سوم ، یعنی صافی فایده رد شده است.

آیا چیزی که می خواهی تعریف کنی ،

برایم مفید است و بدردم می خورد؟

"نه ، به هیچ وجه ! "

سقراط گفت : 

پس اگر این حرف ، نه واقعیت دارد ،

نه خوشحال کننده است و نه مفید ،

آن را پیش خود نگه دار و سعی کن خودت هم زود فراموشش کنی ...

تشکر از رز سپید

 

مرا هرگه بهار آید بخاطر یاد یار آید/ بخاطر یاد یار آید مرا هرگه بهار آید

بمانیم-به دریا

شهریارا تو بمان بر سر این خیل یتیم/ پدرا، یارا ، اندوه گسارا تو بمان(سایه)

 

سایه جان رفتنی استیم بمانیم که چه/ زنده باشیم و همه روضه بخوانیم که چه

درس این زندگی از بهر ندانستن ماست/ این همه درس بخوانیم و ندانیم که چه

خود رسیدیم به جان نعش عزیزی هرروز/ دوش گیریم و بخاکش بسپاریم که چه

آری این زهرهلاهل به تشخص هر روز/ بچشیم و به عزیزان بچشانیم که چه

دور سر هلهله و سایه شاهین اجل/ ما به سرگیجه کبوتر بپرانیم که چه

کشتی یی را که پی غرق شدن ساخته اند/ هی به جان کندن ازاین ورطه رهانیم که چه

بدتر از خواستن این لطمه نتوانستن/ هی بخواهیم و رسیدن نتوانیم که چه

ما طلسمی که قضا بسته ندانیم شکست/ کاسه و کوزه سر هم بشکانیم که چه

گر رهایی است برای همه خواهید از غرق/ ورنه تنها خودی از لجه رهانیم که چه

ما که در خانه ایمان خدا ننشستیم/ کفر ابلیس به کرسی بنشانیم که چه

قاتل مرغ و خروسیم یکیمان کمتر/ این همه جان گرامی بستانیم که چه

مرگ یکبار مثل دیدم و شیون یکبار/ این قدر پای تعلل بکشانیم که چه

شهریارا دگران فاتحه از ما خواهند/ ما همه از دگران فاتحه خواهیم که چه

(از دفتر دست نوشته ها-9/9/75)

 

آنان که دنیای خویش را تعویض کردند،  سفر واقعی حج را آغاز نمودند و در این سفر خوشا آنانکه سبکبار پای در راه دارند و ماییم و این سفر در پیش. پس بیا ای دوست، بیا ره توشه برداریم،  قدم در راه بگذاریم، ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است.

سیستم جدید-4/12/86

بعد یک سال دوندگی شنبه با طبیبی یک سیستم جدید رو راه انداختیم. شدن ۹ تا. درسته خوشحالی زیاد واسم سازگار نیست ولی بالاخره خیلی ها دنبال این سیستم بودند که اومد تو تبریز. با این همه دردسری که من دارم. به خودم تبریک می گم!!!!!!

بعدش هم یه صبحونه خوب و شیرینی ای که روحی آورد و ناهاری که با طبیبی ساعت ۵ تو پیتزا ۲۰۰۰ خوردیم و سوغاتی هایی که خرید و مهمانسرا. انقدر خسته بودم که خوابم برد شب بعد و نتونستم برم خداحافظی باهاش. ولی دستش درد نکنه.

آنا در سفر حج

وقتی تو سفر حج ای اونهم از نوع فکریش همه چیز و همه کس رو با اون دید نگاه می کنی. پریروز۵/۱۲/۸۶ آنا(مادربزرگ ایوب آقا) فوت کرد( به قول اذربایجانی ها که اتفاقا خیلی هم بجاست دنیایش را عوض کرد). حج واقعی رو شروع کرد. تمام مراسم خاکسپاری و .... برام تداعی سفر حج بودند حتی گریه های پیرمردی که با حسرت و درد دفن آنا رو نظاره گر بود. یه لحظه فکر کردم که همه چیز بی معنی یه. به خاک و خلاص!! ولی الی الله زیاد امانم نداد هرچند خلوص من برای درک این سفر عظیم ناچیز ترین بی چیزی است.

کربلایی علیرضا بلوچی

سیب-رز سپید

شب فرو مي افتاد
به درون آمدم و پنجره ها رابستم
باد با شاخه در آويخته بود
 من در اين خانه تنها تنها
غم عالم به دلم ريخته بود
 ناگهان حس کردم
که کسي
 آنجا بيرون در باغ
در پس پنجره ام مي گريد
صبحگاهان شبنم
 مي چکيد از گل سيب

مهیا باش

وقتی با تند باد حوادث جهان دست به گریبانی و با سرسختی طوفان زندگی در نبرد

تا می توانی ایستادگی کن

ولی آنگاه که نه پای رفتنت ماند و نه تاب ایستادن  

بنشین و صبر کن

و بدان که طوفان های زمانه را هم دورانی است  

 و تند باد های زمانه را زمانی می گذرد

 و می گذارندت که برخیزی

مهم آن است که تو برای برخاستن مهیا باشی

 

مرد پاک

 

مرد پاک را زندگی و زمان تنها نمی گذارند،
زندگی اش از او دفاع می کند، و زمان تبرئه اش می کند...
پلیدان هرگز پاکدامنی را نتوانند آلود،
هرچند سنگها را بسته و سگها را رها کرده باشند...
                                                              «دکتر علی شریعتی»
 

اینهم به خاطر عذابی که در طی ماه گذشته روایم داشتند.

آدمها - ASHKAN111

دکتر انسانها را به چهار دسته تقسيم کرده است :  

1. آناني که وقتي هستند هستند وقتي که نيستند هم نيستند 

عمده آدمها. حضورشان مبتني به فيزيک است. تنها با لمس ابعاد جسماني آنهاست که قابل فهم ميشوند. بنابراين اينان تنها هويت جسمي دارند.  

2. آناني که وقتي هستند نيستند وقتي که نيستند هم نيستند 

مردگاني متحرک در جهان. خود فروختگاني که هويتشان را به ازاي چيزي فاني واگذاشتهاند. بي شخصيتاند و بي اعتبار. هرگز به چشم نميآيند. مرده و زندهاشان يکي است. 

3. آناني که وقتي هستند هستند وقتي که نيستند هم هستند.  

آدمهاي معتبر و با شخصيت. کساني که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثيرشان را مي گذارند. کساني که هماره به خاطر ما ميمانند. دوستشان داريم و برايشان ارزش و احترام قائليم . 

4. آناني که وقتي هستند نيستند وقتي که نيستند هستند. 

شگفت انگيز ترين آدمها. در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نميتوانيم حضورشان را دريابيم. اما وقتي که از پيش ما ميروند نرم نرم آهسته آهسته درک ميکنيم. باز ميشناسيم. مي فهميم که آنان چه بودند. چه مي گفتند و چه مي خواستند. ما هميشه عاشق اين آدمها هستيم . هزار حرف داريم برايشان. اما وقتي در برابرشان قرار ميگيريم قفل بر زبانمان ميزنند. اختيار از ما سلب ميشود. سکوت ميکنيم و غرقه در حضور آنان مست ميشويم و درست در زماني که ميروند يادمان مي آيد که چه حرفها داشتيم و نگفتيم. شايد تعداد اينها در زندگي هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.

عینالی

خب آماده نبودن بدن اجازه نمی ده آدم تو سرما زیاد از خونه اش دور بشه.اونهم جاهای پربرف! این هفته هم مقصد شد عینالی البته نه برای کوهنوردی بلکه بیشتر به خاطر عکس! دوربین های تازه و حرفه ای بچه های گروه آدم و وسوسه می کنه تا فقط عکس بندازه. علی،ابراهیم ،رحیم، اسماعیل و من. بعدش هم چون زود بود بازهم رفتیم چند تا عکس انداختیم و گشتی زدیم شاهگلی. اونهایی که زدن بیرون ضرر نکردند چون هوای خوبی بود.

 

دست نوشه های خودم - 3/1/78

به نام تو که نازنین و بهترینی

توقعی نداری،سراسر نیکی هستی و خوبی. به نام تو آغاز کردن دمیدن روح نو است در کالبد جسم خاکی. تولدی دوباره است. طلوعی دیگر است هر چند که از ته دل نباشد، ولی چیزی هست، امیدی هست، دست کم در اوج سختی، تنها تویی که

صبح امید من دل خسته ای!

از دنیز بخاطر آخر هفته

باده با محتسب شهر ننوشي زنهار       بخورد باده ات و سنگ به جام اندازد

تور - حدیث271

ماهي شده بود باورش

 توراگه بندازن سرش ميشه عروس ماهيا

شاه ماهي ميشه همسرش

ماهي نبود باورش

توراگه بندازن سرش

نگاه گرم ماهيگير ميشه نگاه آخرش

چرا فردا؟

نمی دانی مگر عمر من و تو انتها دارد.

و هر روزی که می میرد به پایان می شود نزدیک تر این عمر پر زحمت

بیا تا باقی این عمر محنت بار ما

شود لبریز از شادی و گردد از صفا پر بار

که فرهنگ لغات عمر ما، بی تو ندارد واژه شادی

و در آن خنده و لبخند بی معنی است

بیا این واژه معنا کن که بی آن زندگی خالی زرنگ پاک "بی رنگی" است.

 

خدا هست ولی-تن ناز

مردي براي اصلاح سر و صورتش به آرايشگاه رفت

در بين کار گفتگوي جالبي بين آنها در گرفت

آنها در رابطه به موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند

وقتي به موضوع ((خدا)) رسيد

آرايشگر گفت : من باور نميکنم خدا هم وجود داشته باشد

مشتري پرسيد:

چرا باور نميکني؟

آرايشگر جواب داد:

کافيست به خيابان بروي تا ببيني چرا خدا وجود ندارد

به من بگو اگر خدا وجود داشت اين همه مريض مي شدند؟

بچه هاي بي سرپرست پيدا ميشد؟

اگر خدا وجود ميداشت نبايد درد و رنجي وجود داشت

نميتوانم خداي مهرباني را تصور کنم که اجازه ميداد اين همه درد و رنج و جود داشته باشد

مشتري لحظه اي فکر کرد اما جوابي نداد. چون نميخواست جر و بحث کند

آرايشگر کارش را تمام کرد و

مشتري از مغازه بيرون رفت

به محض اينکه از مغازه بيرون آمد

مردي را ديد با موهاي بلند و کثيف

و به هم تابيده و ريش اصلاح نکرده

ظاهرش کثيف و به هم ريخته بود

مشتري برگشت و دوباره وارد آرايشگاه شد

و به آرايشگر گفت:

ميداني چيست! به نظر من آرايشگر ها هم وجود ندارند

آرايشگر گفت:

چرا چنين حرفي ميزني؟

من اينجا هستم. من آرايشگرم

همين الان موهاي تو را کوتاه کردم

مشتري با اعتراض گفت:

نه. آرايشگرها وجود ندارند

چون اگر وجود داشتند. هيچکس مثل مردي که

بيرون است. با موهاي بلند و کثيف و ريش اصلاح نکرده پيدا نميشد

آرايشگر: نه بابا ! آرايشگرها وجود دارند

موضوع اين است که مردم به ما مراجعه نميکنند

مشتري تائيد کرد: دقيقا نکته همين است

خدا هم وجود دارد!

فقط مردم به او مراجعه نميکنند و دنبالش نميگردند

براي همين است که اين همه درد و رنج در دنبا وجود دارد

شطرنج-ستاره 262

زندگي مثل بازي شطرنج مي مونه !

اگر بلد نباشي همه ميخوان بهت ياد بدن چه طور بازي كني و اگر خوب بازي كني همه مي خوان شكستت بدن