شهریارا تو بمان بر سر این خیل یتیم/ پدرا، یارا ، اندوه گسارا تو بمان(سایه)

 

سایه جان رفتنی استیم بمانیم که چه/ زنده باشیم و همه روضه بخوانیم که چه

درس این زندگی از بهر ندانستن ماست/ این همه درس بخوانیم و ندانیم که چه

خود رسیدیم به جان نعش عزیزی هرروز/ دوش گیریم و بخاکش بسپاریم که چه

آری این زهرهلاهل به تشخص هر روز/ بچشیم و به عزیزان بچشانیم که چه

دور سر هلهله و سایه شاهین اجل/ ما به سرگیجه کبوتر بپرانیم که چه

کشتی یی را که پی غرق شدن ساخته اند/ هی به جان کندن ازاین ورطه رهانیم که چه

بدتر از خواستن این لطمه نتوانستن/ هی بخواهیم و رسیدن نتوانیم که چه

ما طلسمی که قضا بسته ندانیم شکست/ کاسه و کوزه سر هم بشکانیم که چه

گر رهایی است برای همه خواهید از غرق/ ورنه تنها خودی از لجه رهانیم که چه

ما که در خانه ایمان خدا ننشستیم/ کفر ابلیس به کرسی بنشانیم که چه

قاتل مرغ و خروسیم یکیمان کمتر/ این همه جان گرامی بستانیم که چه

مرگ یکبار مثل دیدم و شیون یکبار/ این قدر پای تعلل بکشانیم که چه

شهریارا دگران فاتحه از ما خواهند/ ما همه از دگران فاتحه خواهیم که چه

(از دفتر دست نوشته ها-9/9/75)

 

آنان که دنیای خویش را تعویض کردند،  سفر واقعی حج را آغاز نمودند و در این سفر خوشا آنانکه سبکبار پای در راه دارند و ماییم و این سفر در پیش. پس بیا ای دوست، بیا ره توشه برداریم،  قدم در راه بگذاریم، ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است.