فرصت نکردم حتی سلام بدم. همه دارن می رن گردش من هنوز کارام تموم نشده بالاخره این هم از مزایای کار منه که تمومی نداشته و نخواهد داشت. بالاخره ساعت ۱۸ سر وته کارها رو هم آوردم و در رفتم از اداره. عجله هم داشتم. بر خلاف سالهای قبل خیابونها آروم بودند انگار نه اینکه چهارشنبه سوریه. سال قبل که تهران موندم وسط میدون جنگ!!!

سریع اومدم و رفتم سر عیدی خودم. این یه رسمه که از زمان دایناسورها تو ذهن من بوجود اومده که واسه خودم عیدی می گیرم. امسال هم چون یه کاری رو که سالهاست قراره بکنم و نکردم و حالا دوستایی پیدا شدن که موهبت الهی شدن واسه من و کمکم می کنن انجامش بدم رفتم سر وقت کتاب. عکسشو ببینید. من که مثل همیشه که واسه خودم کادو می گیرم خیلی کیف کردم. کاشکی شما هم عیدی بگیرین حالا یه تخم مرغ پخته رنگی هم بود نو متر- اشکال نداره!

قاب گتی فیض آپار

یه مطلب دیگه هم اینکه خاله ی مامانی ۲۵ اسفند دنیاشو عوض کرد. یه جورهایی راحت شد. یه آدم مسن با صدتا مشکل و درد. خدا قرین رحمتش کند. یه خواهش هم از خدا که منو اینقدر اینجا معطل نکنه که مردم و دوستام و فامیلم دلشون به حالم بسوزه.

راستی اینهم کتابی که داشتم. کتابه خیلی جالبیه.امیدوارم توفیق داشته باشیم.