یاد مهتابی-یوسف
به نام تو ای نازنین که فراموشم نمی کنی
اول اینکه از همتون می خوام همونطور که منو از یادتون نبردین و تو این 5 ماه همیشه هوا مو داشتین از خدا بخواین اگه ممکنه این آقا مهدی ما رو هم تو کنکور هنر فردا همراهی کنه همونطور که همراه همه مون بوده. ممنون از محبتتون. آخه من می دونم مهدی با کار و شبها موندن تو محل کار تو وسط زمستون و هزار تا بدبختی دیگه چطور درس خونده پس یادتون که نمیره.
خب ساعت 12 رسیدم خونه. می خواستم فقط یه مطلب بنویسم که مجبورم دو تاش بکنم.
هنوزم شام نخوردم. یه سر به تفسیر آیات ۹۵ به بعد کهف بزنین شاید پیامی واستون باشه.
مطلب اول:
فیزیک خوندن من باعث شده که عدم قطعیت یکی از اصول زندگیم بشه. طوری که حتی اگه کاری با عقل و منطق ۹۹/۹۹ درصد جور نیاد ولی احساسم بگه برو جلو به امید همون یک صدم درصد می رم جلو. من خیلی وقتها از همین یک صدم درصدها تونستم به راه حل برسم امید وارم همین یک صدم درصدی که به پایداری گروه دارم درست از آب دربیاد.
امروز خیلیهایی که نیومده بودند یا زود رفتند یه گفتگوی خوب رو از دست دادند.
فکر همه چیز رو می کردم الا حضور یه عده از پیشکسوتهای گروهمون رو تو دفتر. اونایی که سال ۱۳۶۹ بنیان جدید گروه رو گذاشتند و خیلی از اعضا نیز دست پروده همین ها هستن.
صحبت از یه سئوال ساده شروع شد و بعد جواب از خود من درباره نشریه گروه و خیلی سریع به مشکلی که داریم کشیده شد و آخر سر هم قرار شد از گذشته هر چی داریم تو دلهامون بمونه و حرفش رو نزنیم و تا هفته دیگه مسئله انتخابات با کمک همین پیشکسوتها حل بشه.
پس من هم چیزی در اینباره نمی نویسم فقط برداشتهای شخصی خودم رو می گم.
اول اینکه بچه ها با حضور و سکوت معنی دار و تمانینه خود نشون دادند که احترام واسه شون حرف اول رو میزنه. مصداق جملاتی که خیلی دوست دارم و دوباره می نویسمشون که:
به بزرگتر از خود احترام بگذار که بیش از تو عبادت خدای کرده است
به کوچکتر از خود احترام بگذار که کمتر از تو معصیت کرده است
و به همسن خود احترام بگذار زیرا که در پیشگاه حق نمی دانی که تو برتری یا او.
دوم اینکه اعتقادی که به حضور فعال زنان در عرصه های مختلف دارم اینجا نیز نمود داشت به امید روزی که شان والای یک زن به عنوان یک انسان همواره مد نظر باشد.
سوم اینکه یادمان باشد احتراممان همواره متقابل باشد.
چهارم اینکه سعی کنیم تنهایی به قاضی نریم. معمولا عادت کردیم که همه چیز رو بر علیه خودمون ببینیم بدون اینکه جوانب رو بررسی کنیم.
دست آخر اینکه امیدوارم با تجربه بزرگترها و نیروی جوانترها گروهی که حتی در این شرایط خاص برای برنامه سهند و جام بیش از ۴۰ نفر عضو همدل و آماده دارد که در کل کشور بی نظیر است راه خود را همچنان محکم و استوار ادامه دهد.
این گروه امانتی است که فعلاً فکر و عملکرد ما روش تاثیر گزاره. کاش بتونیم با حمایت از حق امانتدار خوبی برای فکرهای بزرگی باشیم که پایه گزار آن بودند.
اما مطلب دوم رو با یه حکایت نقل می کنم.
موقعی که یوسف را در بازار مصر برای فروش عرضه کردند پیرزنی نیز جلو آمده و تقاضای خرید او را کرد. تنها دارایی زن در دنیا تنها یک خروس بیش نبود. خود بهتر
می دانید که عزیز مصر با قیمتی گزاف یوسف را خرید ولی عملکرد پیرزن همواره یه علامت سئوال برام داشته.
پیرزن دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد و گفت خدایا ببین من خود بهتر می دانم که قیمت یوسف بسیار گرانتر از این است ولی من با تمام مالمیک خویش تقاضای خرید بنده ات را دارم تا شرمنده ات نگردم و رو سفید باشم که من نیز در راه آزادی بنده راستین تو گامی برداشته ام و از رحمت تو نومید نبوده ام هر چند حکمت تو چیز دیگری باشد.
حالا نظرتون واسه ام مهمه . این حکایته یه دوسته. راستش رو بخواین من علی رغم اعتقاد به یک صدم درصدها چنین توکلی رو در خودم ندیده ام. حالا می تونید بگین انجام این چنین کاری درسته یا نه؟ کاری که فکر می کنین و عقل بهتون میگه محکوم به شکسته باید امتحان کرد یا نه؟ لطفا جواب تلگرافی بله و نه خیر ندین.
و اینم درد دل من بعد شنیدن حرفهای یه دوست
به دیدارم بیا هر شب
در این تنهایی تنها و تاریک خدا مانند دلم تنگ است.
بیا ای روشن، ای روشن تر از لبخند،
شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی ها
دلم تنگ است.
بیا بنگر چه غمگین و غریبانه،
در این ایوان سرپوشیده، وین تالاب مالامال
دلی خوش کرده ام با این پرستو ها و ماهی ها.
و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی.
بیا، ای هم گناه من در این برزخ.
بهشتم نیز و هم دوزخ.
به دیدارم بیا، ای هم گناه، ای مهربان با من،
که اینان زود می پوشند رو در خوابهای بی گناهیها
و من می مانم و بی داد بی خوابی.
در این ایوان سر پوشیده متروک
شب افتاده است و در تالاب من دیری است
که در خوابند آن نیلوفرآبی و و ماهی ها، پرستوها
بیا امشب که بس تاریک و تنهایم.
بیا ای روشنی، اما بپوشان روی،
که می ترسم ترا خورشید پندارند.
و می ترسم همه از خواب برخیزند.
و می ترسم که چشم از خواب بردارند.
نمی خواهم ببیند هیچ کس مارا.
نمی خواهم بداند هیچ کس مارا.
و نیلوفر که سر بر می کشد از آب،
پرستوها که با پرواز با آواز،
و ماهیها که با آن رقص غوغایی،
نمی خواهم بفهمانند ،بیدارند.
شب افتاده است و من تنها و تاریکم.
و در ایوان و در تالاب من
دیری است در خوابند:
پرستوها و ماهیهاو آن نیلوفر آبی
بیا ای مهربان با من!
بیا ای یاد مهتابی!
و شاید این پایان یک آغاز باشد
با پیامی اینگونه
کسی چه می داند
شب آبستن است
تا چه زاید سحر
خب اسمم که هست ، از کارهای جدید هم خوشم میاد. اهل تجربه ام حتی با این سن و سال. تاریخ ایران و ادبیات ایران و آذربایجان و انگلیسی و علوم خوراکمه. عکاسی رو دوست دارم و انجام میدم. دوست دارم تو طبیعت باشم و کوه میرم اگه فرصت بکنم. خدا رو شکر یه نونی در میاریم می خوریم. خوشحال می شم کاری واسه تون بکنم.