و من نیز دیگر هیچ.

تصمیم داشتم که از وقایع روز چهارشنبه بنویسم که چگونه مجبور شدیم رو در روی هم قرار گیریم که کامنت آنی را دیدم و منصرف شدم زیرا که وقتهامان بسیار پر ارزشتر از درگیریهای ذهنی است ولی نمی دانم که چه شد که نوشتم و این گوشه ای است از ماجرا. هرچند عاشق سادگیم و آنانکه که ساده اند را بیشتر دوست می دارم اما هرچه کردم این نوشته ها ساده تر از این نمی شوند.


خیلی ها بر من این خرده را لااقل در دلهای خویش گرفته اند و خواهند گرفت که چرا من نیز معترض قضیه انتخاب اعضای هیئت اجرایی گروه شده ام  و یا حتی دنبال مقام یا پستی در گروه بوده ام و اینک چون دست نیافته ام پس من نیز در صف معترضین قرار دارم و الحق نیز هیچ کس از من انتظار اعتراض را نداشت، چه یکی از نزدیکترین اعضا به سرپرستی گروه در طی این سالها بوده ام.

 

و در جواب باید فریاد زنم و آری باید فریاد زنم تا بلکه بشنوند آنانکه حتی انگشت بر گوش دارند که این بنده گنه کار درمانده را چه به مقام و پست که اگر زرنگ باشم با مسئولیتهای کاری خود که صدها برابر مخاطره آمیزتر از مسایل گروه است مبارزه می کنم.

 

دوم اینکه من نیز همانند تمام کسانی که معترض بوده اند بیش از دوسال در همین گروه مسئولیتهایی داشته و تلاشهایی کرده ام که حتی اینها را نیز امروز بر علیه ام مورد سو استفاده قرار می دهند هر چند که باکی ندارم از انجام وظایفی که کرده ام و جوابگوی تک تک آنها هستم.

 

سوم اینکه این بنده حقیر نیز یکی از کاندیداهای احراز پست سال جاری بوده ام که اگر در آخرین لحظه قبول می کردم معلوم نبود چه اتفاقی می توانست بیفتد. چه موافقت ضمنی دو گروه را ظاهراً  داشتم! ولی چه بر سر برخی از اعضا می آمد خدا می داند و از طرفی با یک
دنده گی ها و احتمالاً با وسواس زیادی که در چنین کارهایی به خاطر مسئولیت به خرج می دادم و با طرز تفکر و دیدگاهی که از گروه، روابط بین اعضا، مسئله بانوان و اعتقاد به تواناییهای آنان و بویژه عقیده ای که به حاکمیت بی چون و چرای قانون و نظم آنهم از نوع پویا و نه خشکش به جای هر گونه مسامحه بدون آینده نگری داشته و دارم، گرفتاریهای زیادی را می بایست شاهد می بودم. همانگونه که در کار خود با آن درگیرم و از وضعیت موجود به دلیل کمبود ابزارها و نیروی انسانی مورد نظر نا خرسند.

 

پس نه دنباله روی افراد بوده ام هر چند بدان محکوم و نه دنبال پست و میز، ولی همیشه درگیر با آن.

 

پس تو میبینی که حتی دفاع از حق حتی در سایز بسیار کوچکش چه سخت است و طاقت فرسا که حتی تو را مجبور می کند با آنکه دوست تر می داری، سخن نیز نگویی که نا آشنایان ره به بیراهه می برند و تو و او را و همه کسانت را آماج افترا قرار می دهند.

ولی اینبار ایستاده ام  و نخواهم رفت که .....


 

و دیگر آنکه به قول برادر کوچکترم که بس گرامی اش می دارم متاسفانه خیلی از انسانها لطف مکرر تو را برابر حق مسلم خویش می گیرند(لطفاً اندکی در این جمله تامل بفرمایید). و اینگونه می شود که  عدم اعتراض تو  و یا لطف ها و کمک های مکرر تو باعث می شود که او باورش شود که آنچه می گوید و آنچه می پندارد و می کند حق مسلمی است که دارد و در انتها وقتی که صبر تو سر آید که دیگر احترام را با حق و حد و حدود و قانون و نظم قاطی نکنی، می شوی دشمن درجه یک! و چه می گویم........

این را به آن دو دوست عزیزی که مراسم جمعه مان را نیامدند نیز می گویم  و بیشتر به آنکه پیام کوتاهش را به عنوان زخمی در دل خواهم داشت که من هیچگاه نخواسته ام دیگری را فراموش کنم مگر اینکه درخواست او در مقابل مسئولیت و وظیفه من در قبال دیگران قرار گرفته باشد و اگر ادامه دهم ریایی بیش عایدم نخواهد ماند.


 

و آخر اینکه یادمان باشد سعی و تلاش ما در پیشبرد اهداف یک جمع، یک گروه، یک سازمان، یک عقیده، باعث نمی شود که قباله آن را به اسم ما بزنند. چه ما این تلاش را هر چند برای ارضای خواسته های قلبی خود و نه به خاطر مادیات و .... انجام داده باشیم، مسلماً پاداش آنرا نیز گرفته ایم هر چند باز هم به صورت روحی و روانی.

 و باید دست آن مردان مرد را بوسید که در راه مردم بی منت، حتی ایثار جان می کنند و دم بر نمی آورند.

 


 

و آخر تر از همه که می خواستم اینهمه را نگویم و این مطلب دردناک را بگویم که:

سنگمان را برده اند

و ما مانده ایم(البته شما ها نیز)

من که همیشه درمانده ام آنهم در برابر خودم و دیگر هیچ.

و خدا می داند با گره های کورش برده اند یا بی گره.

آنی تلاشش را کرده.

حیف که سنگمان نبوده، شاید سنگ دیگری همراهش باشد از این ره آورد.

که اورین تجلی گاه مردان و زنان سخت کوش سخت زی ای است که از دنیا بدور مانده اند از همه چیز و اورین سفره روزی رسان آنهاست هر چند که در فصل سپیدی، عتابی سخت آنها را می دهد ولی به موسم روزی رزقشان را می دهد، هر چند که من و تو و او نباشیم.

هر چند که ما به یادشان نباشیم.

و اینچنین است که میگویم و اعتقادم بر این است که

حتی سنگ کوچکی از این سرزمین بی نشان، مقدس است.

به پا وبلاگی رجوع شود

 

شاید آنی  تحفه ای داشته باشد ،کسی چه می داند......


پا وبلاگی:

 عکس ۱: بچه های روستای پسک-خوی

 عکس ۲:چوپان و قوچی که برای عروس آماده و رنگ آمیزی شده است

 عکس ۳: خدیجه و خواهرش. خدیجه معلول و بزرگترازخواهرش است که او را بغل گرفته است.

عکس ۴: بنده حقیر در ایام نوجوانی درقله اورین ۱۳۸۵