این چند بیت رو هم از یه دوست خوب می نویسم که به یادمون باشه داریم چی کار

 می کنیم

 

چوبازی می شماری عهد یاری
همان بهتر که بازی درنیاری

به یاری پایداری کن که باشد
نخستین شرط یاری، پایداری

وفا و دوستداری دعویت بود
همین بودت وفا و دوستداری

دگر از کس وفاداری نجویم
که این پند از تو دارم یادگاری

من آن شیوا سخنگو شهریارم
که در آفاق دارم شهریاری

 


میخ های روی دیوار(گلزار)

پسربجه ای بود که اخلاق خوبی نداشت . پدرش جعبه ای میخ به او داد و گفت هر بار که عصبانی می شوی باید یک میخ به دیوار بکوبی .

روز اول پسربچه 37 میخ به دیوار کوبید . طی چند هفته بعد همانطور که یاد میگرفت چگونه عصبانیتش را کنترل کند . تعداد میخ های کوبیده شده به دیوار کمتر می شد . او فهمید که کنترل عصبانیتش آسانتر از کوبیدن میخ ها بر دیوار است ...............

بالاخره روزی رسید که پسر بچه دیگر عصبانی نمی شد . او این مسلئه را به پدرش گفت و پدر نیز پیشنهاد داد هر با که عصبا نیتش را کنترل کند . یکی از میخ ها را از دیوار در آورد.

روزها گذشت و پسر بچه بالاخره توانست به پدرش بگوید که تمام میخ ها را از دیوار بیرون آورده است. پدر دست پسر بچه را گرفت و به کنار دیوار برد و گفت :(( پسرم !! تو کار خوبی انجام دادی و توانستی بر خشم پیروز شوی . اما به سوراخ های دیوار نگاه کن. دیوار دیگر مثل گذشته اش نمی شود . وقتی تو در هنگام عصبانیت حرف هایی می زنی . آ ن حرف ها هم چنین آثاری به جای می گذارند . تو می توانی چاقویی در دل انسانی فرو کنی و آن را بیرون آوری . اما هزاران بار عذر خواهی هم فایده ندارد آن زخم سر جایش است . زخم زبان هم به اندازه زخم چاقو دردناک است )) .


حالا منم عصبانیم از این که داداش زورکی من بهم سر نمی زنه. منم مطلبشو ... می رم میزارم اینجا یعنی اینکه داشی دوست دارم.