سلام و اینبار نه خداحافظ.

خیلی وقته یا اصلاً راستشو بگم از اولش هم دل و دماغ کم داشتم. حالا مادر زادیه یا بعدا بهش دچار آمده ام الله اعلم.

چیکار کنم. دل و دماغ فروشی هم که نیست برم یه سیر بگیرم بچسبونم به این دماغ گنده ام بلکه درست بشه. اونوقت دلو چیکار کنم اینو دیگه نمی دونم.

القصه نمی دونم شماها چه گناهی کردین که به پست من بی دل و دماغ خوردین. بگردین ببینین پیدا می کنین!

حالا وای به حال اونایی که دماغشون کوچول موچولوه. اونا چیکار می کنن من نمی دونم.

اصولاً داشتن دل و دماغ درست و حسابی یا شانس ژنتیکی می خواد یا یه حساب بانکی و یه پارو یا نون تو سفره می خواد یا یه جعبه مدادرنگی یا دو چرخه می خواد یا یه دل همراه

می خواد. اینها همش بستگی به زمان و شخص و موقعیت مکانی داره. پس با این حساب یه معادله سه متغیره است و وای به حال اونی که هر سه متغیرش مجهول باشه.

بگذریم و اما جریان مسابقه:

عکس اول رو که دیدین کوفته هایی بود که مامانی خودم واسه سیزده بدر امسال درست کرده بود. نگین شکمو همشو خوردی. نه خیر. این مامانی ما به فکر همه هستش واسه مامان بزرگاو خواهرا و.... درست کرده بود.جاتون خالی با توجه به اینکه ما اتول نداریم و دوستان و آشنایان ۰۰۰۰ رفته بود دعوتمون کنن نشستیم خونه سهمیه خودمان را نوش جان فرمودیم. جای همه تون هم خالییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی.

عکس دوم داستان دارد. این نه غذای اضافیه نه غذای ته مانده و کلا این حدسیات غلطه.

روزی که به قوشاداغ رفته بودیم من صبحی خورشت پیدا نکردم از یخچال و به جاش کوکو سبزی گذاشتم. از اونطرف هم علی(یکی از همنوردهای دزفولی ببخشین تبریزیم) ناهار نیاورده بود که دستش درد نکنه.من و اون موندیم با یه قابلمه کوچولو برنج با خورشت کوکو سبزی.

این که سیرمون نمی کردگشتیم تو بچه هادنبال نون که نازلی خانوم(یکی از آبجیهای همنورد و بسیار خوبم) یه هویی فرشته نجات شکم بی صاحب ما شدن و گفتن غذا نمی خورن و غذاشون رو دادن به ما دوتا. خوراک گوشت مذکور(حاوی گوشت، سیب زمینی یا یرالما و بامادور و لوبیا و.....) بدلیل کمبود ظرف جاری شد اندر این برنج ما و این شوربا درست شد.

حالا از بس کوکو های مامانی و خوراک گوشت نازلی (البته مامانی نازلی) خوشمزه بود و ما گرسنه که آخرش سیر نشدیم.

البته از شما چه پنهون ایشون اولین بارش بود که اینطوری غذا خوردن ما رو می دیدن ولی خیلی وقت پیشها که دل و دماغمون سر جاش بود خواهر کوچیکه من که خودش هم کوهنورده یه سفره می آورد و هر کی غذاش گرم میشد خالیش می کرد رو سفره و همه به حالت آماده باش و قاشق بدست با صدور فرمان حمله می افتادیم به جون غذا. دو تا خاصیت داشت اول اینکه همه به شوق هم و با هم غذا می خوردن و مثل نازلی نمی گفتن ما گشنمون نیست. دوم اینکه اونهایی که کمرو بودن(کلاً و نه تنها در گروه) با یه بار گشنه موندن تو برنامه کوهنوردی کم کم حساب کار دستشون می اومد و اولاً تو گروه حل می شدن و دوماً اجتماعی تر و فرزتر می شدن.

الان که دل و دماغمون معلوم نیست کدوم وری رفته دیگه کمتر از این خبراست. 

حالا اونهایی که برنده شدن خودشون خودشونو یه تشویق بفران بعد اسمشون رو واسم بنویسن تا یه هدیه خوشگل البته به نظر خودما واسشون میل بفرمایم.

در ضمن از اونهایی که اهل دلن استدعا می شود دست به دامان یار که میشن، من و دوستام رو هم فراموش نکنن بلکه بتونیم دل و دماغ گم شده مون رو پیدا کنیم. در ضمن از تمام کسایی که قدیماً و جدیداً، آشکارا و مخفیانه به این وبلاگ سر می زنن و بی احترامی از طرف این دماغ گنده بی دل و دماغ در موردشون سر زده تقاضای عفو و بخشش دارم.

بالاخره دل و دماغه دیگه چیکارش میشه کرد!

شما می دونین؟


 

توضیح: چون اینجا همه رو به اسم کوچیک صدا می زنن جسارتا من هم اسم کوچیک همنوردمون رو آوردم.

در ضمن اگه اومدین و نظر ندادین حتی یه سلام کوچولو  ازتون گلایه می کنم پیش ....