نشانه ها- بلندترین کامنت من
به نام تو ای نازنین که فراموشم نمی کنی
از روز چهارشنبه آنقدر نشانه، نشانم داده ای که امروز دوباره در این احساس رویایی خویش ضمیر "تو" را به کار گیرم.نزدیکی و زیبایی این نزدیکی هماره مرا مست خویش ساخته و این سان جرات خطاب تو را می یابم. و خود می دانی و من نیز که اگر توانایی مداومت در این ارتباط فراهمم گردد آن زمان من همان منی خواهم شد که تو دوست تر می داری. و اینک باز بنام تو آغاز می کنم که فراموشم نمی کنی.
آسمان فرصت خوبی است بیا پر بکشیم/به افقهای دل انگیز خدا سر بکشیم
کاسه دوستی از رنگ و ریا لبریز است/جرعه ای عشق بریزید که تا سر بکشیم
کینه ها را به همین شکل اگر بگذاریم/تا ابد باید از این فاجعه پیکر بکشیم
و اما نشانه ها. آنزمان که در جوی آلوده و در حال انفجار و توهم زا و تهمت پرور، توانایی یک سلام و حتی یه نگاه ساده نیز از تو سلب میگردد آن زمان باید که بر خود گریستن و بر بشریت نیز.
و این حسی بود توام با حس ناتوانی برای در هم شکستن این سکوت مرگبار دهشتزای دوستی برانداز، که در نگاههای آشنایشان موج می زد و مرا درگیر تلاطم خویش ساخته بود. اما بودن و حس تلاش برای نفوذ در این سکوت آهنین اولین نشانه ای بود که ارزانیم داشتی و شور و شعفی را که مرا دیگر روز مجبور به ترک خانه کرد نشان از نشانه ای دیگر بود و جمعه روز دیگری بود.
شاید یک روز بیاد ماندنی برایم بماند زیرا که فرصتم دادی تا یک از هزار آنچه را که می خواستم و میدانستم بر زبان آورم. چه خود بهتر می دانی که من هیچ گاه نخواسته و راضی نبوده ام که دیگری تاوان درگیریهای مرا دهد و آنهم بدون اطلاع.
و این نشانه ای بود بزرگتر. توانایی و فرصت بیان. هر چند نتوانستم یا نشد که به سرانجام رسد. ولی بسیار خرسندم که شرحی هر چند کوتاه در فضایی بسیار محدود برایش دادم. باشد که زین پس دید مناسب و بازتری نسبت به آنچه از من و برخی از یاران آشنایم در اوج فشار بروز می کند، برایش حاصل آید. چه خود می دانم که او ناخواسته و در یک زمان کاملاً نامناسب آشنایمان شد. زمانی که ما مبهوت آن بودیم که چگونه آشناییهامان در برابر تندباد بی اعتمادی و پندار نادرست در حال گسیختن بود.
و مطمئناً او بی تقصیر است و نباید لطمه ای از گرفتاری ما نصیبش گردد و من و ما نیز امیدوار به این. هر چند او تنها ماند و تنها بود. و این تجربه ای است تلخ که سال پیش دیگری آن را تجربه کرده است و نمی دانم که چه سان باید این را در هم شکست ولی حتماً راهی دارد.
آری،
زندگی رویا نیست.
زندگی زیبایی است .
می توان بر درختی تهی از بار زدن پیوندی
می توان، از میان فاصله ها را برداشت.
و من غرق این اندیشه که چگونه این کار میسور می گردد.شاید به سادگی یک نگاه کوتاه.
کاش می شد در همین لحظه متولد شویم و آغاز کنیم زندگی را با پاکی . با پاکی و صداقت یک کودک.
زندگی بسیار کوتاهتر از آن هست که با کدورت طی شود و قلبها گرامی تر از آن که بشکند.
فردا طلوع خواهد کرد حتی اگر من و تو نباشیم. و در بستر روزگار آنچه بدست می آید با خنده پایدار نمی ماند و آنچه از دست می رود با اشک جبران نمی شود پس در این روزگار به ظاهر در هم و برهم بایست هماره منتظر غیر منتظره ها باشیم.
پس کافی است به سادگی و با پاکی دستهامان را در دست همدیگر بگذاریم و مثل همیشه همدیگر را دوست بداریم . باید که در همین لحظه زندگی را زندگی کنیم.
مهم نیست که تا بحال چه چیزهایی را از دست داده ایم ، مهم اینست که می خواهیم چه چیزهایی را بدست باوریم.
کاش دوباره با هم و برای هم بتوانیم قدم در راه بگذاریم........
ما واژه های در بدر را آشناییم
ما شاعران غمنامه تلخ زمان هستیم
فرزند بارانیم و از طوفان نمی ترسیم
همسایه دردیم و همزاد خزان هستیم
ما با تمام مردمان همسایه ایم اما
چون کولی خانه بدوشی بی نشان هستیم
دیوانگان این جهان با گریه می رقصند
ما آشنای گریه دیوانگان هستیم
از خویش حتی حال خود را نمی پرسیم
ما بی خبر از گردش دور زمان هستیم
تا امتداد خط تنهایی فقط مائیم
از بی کسی فرسوده ایم،اما جوان هستیم
از ما کسی احوال ما را هم نمی گیرد
ما آدمیم ای مردمان چون دیگران هستیم
ما آشنا با بی کسی های شمایانیم
بهر صعود مرده ها تان نردبان هستیم
چون روح سر گردان میان شهر می گردیم
گه بر زمین هستیم و گه بر آسمان هستیم
چون چینی تنهایی انسان کمی تردیم،اما
ما را نمی فهمد کسی تا در جهان هستیم
دنیا بدون کوه و اسطوره نمی ماند
تا آرشی از نو بپا خیزد کمان هستیم
یکشب کتاب گریه ها مان را بخوان خاتون
یکشب بخوان تو گریه هامان را بدان هستیم
هر جا دلی رنجیده شد از یک دل دیگر
آنحا میان گریه هایش بی گمان هستیم
ما بی ستاره تر ز خود هرگز نمی بینیم
تا بی نصیب از آسمان و کهکشان هستیم
حتی اگر روزی بمیریم و بر خاک افتیم
در گریه های عاشقانه جاودان هستیم.
پا وبلاگی:
1)قسمتهایی از این نوشته مربوط به یک دوست است که فرصت داد برایش بگویم هرچند بسیار جسته و گریخته. و اگر گذارش به اینجا افتاد تنها می خواهم که اگر توانست برایم بنویسد از دل و دماغ نداشته اش.
2) و اگر مبهم بود که حتما هست خرده نگیرید که خود مبهمم و بیش از این نتوانم.
3)شعر پایانی بی مناسبت نبود برای همین اینجا آوردمش و با سپاس از تیچر عزیز که این شعر رو برام ارسال کرده .
خب اسمم که هست ، از کارهای جدید هم خوشم میاد. اهل تجربه ام حتی با این سن و سال. تاریخ ایران و ادبیات ایران و آذربایجان و انگلیسی و علوم خوراکمه. عکاسی رو دوست دارم و انجام میدم. دوست دارم تو طبیعت باشم و کوه میرم اگه فرصت بکنم. خدا رو شکر یه نونی در میاریم می خوریم. خوشحال می شم کاری واسه تون بکنم.