دیدار 2

 

خدا جون ممنونتم

 

دیدار!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

لحظه دیدار نزدیک است

باز من دیوانه ام مستم

باز می لرزد دلم دستم

باز گویی در جهان دیگری هستم.

های! نخراشی به غفلت گونه ام را تیغ!

های! نپریشی صفای زلفکم را دست!

وآبرویم را نریزی دل!

- ای نخورده مست-

لحظه دیدار نزدیک است

 

 ******

 

با تو

بي تو

همسفر سايه خويشم

و

به سوي

بي سوي

تو

 

مي آيم

 

 

******

 

به سوي تو مي آيم  تا تو را ببينم

فقط تو را

تويي كه يادت نيز مرا به او مي رساند

تويي كه افكارت مرا به خود مي خواند

تويي كه انديشه ات را عاشقم

و از فكر .... ب..ار

لحظه دیدار نزدیک است به سوی بی سوی تو می آیم

 

 

پ.ن. اخوان-پناهی-خودم

 

 

 

تولدت مبارک بابا

 

 

پدرانمان را نیز دوست بداریم

مرموزترین موجودات هستی را

شکر که سلامت است

شکر که سلامتم

یاریم کن که شکرگزارش باشم

تولدت مبارک بابا

 

 

آه باران-فریدون مشیری

 

ریشه در اعماق اقیانوس دارد

شاید این گیسو پریشان کرده بید وحشی باران

یا نه دریاییست گویی واژگونه بر فراز شهر

شهر سوگواران

هر زمانی که فرو می بارد از حد بیش

ریشه در من می دواند پرسشی پی گیر با تشویش

رنگ این شبهای وحشت را

تواند شست آیا از دل یاران؟

چشمها و چشمه ها خشکند.

روشنی ها محو در تاریکی دلتنگ

همچنانکه نامها در ننگ

هر چه پیرامون ما غرق تباهی شد

آه باران

ای امید جان بیداران

بر پلیدیها که ما عمریست در گرداب آن غرقیم

 

آیا چیره خواهی شد؟

 

پ.ن. کار جدید استاد شجریان(آه باران) رو امروز خریدم هنوز گوش ندادم ولی از همین جا معلومه چه خبره.البته یه همزمانی هم شد خرید این کاست با حال و هوای شهر شهریار. دو روزه تو تبریز داره برف میاد اونم چه برفی. همه گلها زیر برف. شهرمون هم ابری شده مثل خودمون!

پ. ن. ۲  امروز سه تا کاست همایون رو هم خریدم خوش به حالم چقدر خودمو تحویل می گیرم به جای شما هم حتما گوش می دمخودتون که می دونین دارم. به خصوص اونی که فعلاْ ازم دوره. داداشی خوب خودم.

 

 

تنهایی-غلامعلی رضوی

 

می خواستم غولی باشم

مگر فردا را

بر شانه های من

به تماشا بنشینید

حال

تنهایی من غولی ست

نشسته بر شانه هایم...

 

 پ.ن. یهو هول ورتون نداره که بازم تنهایی به کله ام زده فقط خوشم اومد گفتم شما هم خوشتون میاد همین

 

 

چون کسی نیست نوشتم

 

 

بیدار که می شوی

ناگهان

کسی نیست

و باد پنجره را

تکان می دهد...

 

 

به سوی رحمت- بازگشت 88

 

 

پروردگارا

 

در خانه فقیرانه خود

من چیزی دارم

که تو

در عرش کبریایی خود نداری

که من

چون تویی دارم

تو چون خودی نداری

**************************

سلام و بازگشتی دیگر بار با امیدی بی کران به کران رحمت حق

امید که دست در دست هم  لحظه های زیبایی را خالق باشیم تا جوار رحمتش

پس سلامت می کنم با مهر

من تو را

او را

کسی را

دوست می دارم

دوستی را

تمرین کنیم.

 

 

 

پ.ن.:جواب لطفهاتان را در بخش نظرات قبلی ملاحظه کنید. با سپاس

پ.ن.۲. دوستی برام نوشته زیاد تلاش نکن که تو تمرین تنها می مونی. اتفاقا همین تنهاییاش می چسبه. اونقدر تنها موندم و وسط راه ولم کردن که دیگه عادت کردم به چیزی که ازش بدم میاد. پس اگه من نباشم تو نباشی او نباشد که با هم تمرین کنیم خودش که هست با خودش تمرین می کنم....

 

 

گه لن گونلریز خیر اولسون-آخرین پست سال

 

 

واسم که دلتون تنگ نمیشه

 

چند روز شاید نتونم بیام خب دیگه گرفتاریه دیگه!

 

یه ضرب المثلی تو ترکی داریم میگه:

 

 

ده لیه هر گون بایرام دی(واسه دیوونه هر روز عیده!)

 

 

من هم یکیش پس نمی گم عیدتون مبارک بلکه می گم:

 

 

گه لن گونلریز خیر اولسون(روزهای خوبی رو در پیش داشته باشین)

 

درددلا هم بمونه سر فرصت.

 

عیدی ناقابل هم به آدرسا ارسال شد هر کی نگرفته بهم بگه دوباره بفرستم

 

 

چندتا مطلب

 

میلاد نور مبارک

 

************

 

دیشب حاج ابراهیم هم هجرت کرد. سه سال مبارزه با بیماری. سه سال با سرطان. ولی بالاخره راهی شد همانجایی که سالها پیش معشوقش سفر کرده بود و نگران گذاشت چشمهایی را که به وی دوخته شده بود. یادش گرامی.

پ.ن.: حاجی بابای عباس از بچه های فیزیک  و همکلاسی و همکارمونه.

 

*****************************

 

ظاهرا امسال ساله هجرته خیلیها رفتن!

 

خیلیها ....

 

حتی تو!

 

 

 

پرواز-طهورا

پرواز در هوای خيال تو ديدنی ست

حرفی بزن که موج صدايت شنيدنی ست

شعر زلال جوشش احساس های من

از موج دلنشين کلام تو چيدنی ست

يک قطره عشق کنج دلم را گرفته است

اين قطره هم به شوق نگاهت چکيدنی ست

خم شد- شکست پشت دل نازکم  ولی

بار غمت ـ عزيز تر از جان ـ کشيدنی ست

من در فضای خلوت تو خيمه می زنم

طعم صدای خلوت پاکت چشيدنی ست

تا اوج ، راهی ام  به تماشای من بيا

با بالهای عشق تو پرواز ديدنی ست

 

 

امید-حسین پناهی

 ادامه راه با دوچرخه

از چیزی امیدی می سازیم برای فردا

 

و کـِـش می آید

 

همه ی وجودمان در جاذبه ی فوق العاده اش !

 

سفری ، دیداری ، تغییری ُ چیزی از این دست ....

 

چیزی که متعهدمان کند ادامه بدهیم !

 

 

پ.ن: از اين كه اينجا همش يه طورايي بوي نا اميدي داده معذرت مي خوام. ولي چيزي كه مهمه ادامه است. پس ادامه بديم. علي رغم ظاهر قضيه بد جوري انرژي دار شدم. صبح كه كوه بودم فردا هم دوچرخه. بي خيال سختي هاي دنيا. از بودن خودتون لذت ببريد و كمك كنين ديگران هم لذت ببرن. موافقين كه؟

 

 

 

امیدبه بازگشت مهاجر

همیشه باور این که کسانی از آسمان مه آلود زندگیم پرواز کرده اند برام مشکل بوده. به خصوص  اونایی که دره ای عمیق در اعماق کوههای سر به فلک کشیده نا آگاهی ها و شرارت های دلم کنده اند برای رساندن شط نور به جوانه امید زندگی ام.

همیشه لذت با آنها بودن را همراه و همیار خویشتن احساس می کنم و سعی بر عادت به نبودن با آنها را در وجودم قتل عام می کنم.

هنوز منتظر بازگشت پرستو هستم

می گویند بهار

همین نزدیکی است

می شود آیا جرعه ای نور

در پیاله عمرم

بریزی

تا

بهار...


پ.ن. برگشتم. از این که تو این مدت کوتاه چطورشد که زیرو رو شدم خودم هم خبر ندارم. 

سنگهای صبوری که گوش دل به فریادم سپردند را پاس می گویم. سعی می کنم بهتر تر بشم. بهتر تر! 

شهریور لعنتی- به ...

 

 

باز من ديوانه ام مستم

باز گويي در جهان ديگري هستم

بازم قاطي شده.

اينبار نه از برون كه از درون آتيش گرفتم.

احساس نه ماندن و نه رفتن.

سينه ام تنگه واسه قلبم.

اونقدر محكم ميزنه كه صداش به وحشتم ميندازه.

نه قرار ماندن و نه پاي رفتن.

 ريختم بهم. حتي دوستام هم فهميدم.

از فرياد هام  بهشون موقع دوچرخه سواري بعداً خجالت مي كشم

دست خودم نيست.

نمي خوام چاي قرمز بخورم به قول محمد رضا.

سخته سخته سخته سختتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتته

مي فهمي خيلي سختتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتته

كاش اين شهريور لعنتي امسال نبود

كاش امسال زاده نمي شدم.

كاش مي تونستم درست و حسابي گريه كنم.

بغض هم بهم محل نمي زاره.

خدا جون كمك كن!


 

به ...

 

خدا مارو برای هم نمی خواست

فقط می خواست ، همو فهمیده باشیم

 بدونیم نیمه ی ما ، مال ما نیست

فقط خواست ، نیمه امونو دیده باشیم

 

تموم لحظه های این تب تلخ

خدا از حسرت ما با خبر بود

 خودش مارو برای هم نمی خواست

خودت دیدی دعامون بی اثر بود

 

چه سخته مال هم باشیم و بی هم

می بینم میری و می بینی میرم

 تو وقتی هستی اما دوری از من

نه میشه زنده باشم ، نه بمیرم

 

نمیگم دلخور از تقدیرم اما

تو می دونی چقدر دلگیره این عشق

 فقط چون دیر باید می رسیدیم

داره رو دست ما میمیره این عشق

 

تموم لحظه های این تب تلخ

خدا از حسرت ما با خبر بود

 خودش مارو برای هم نمی خواست

خودت دیدی دعامون بی اثر بود

 

خدا مارو برای هم نمی خواست

فقط می خواست ، همو فهمیده باشیم

 بدونیم نیمه ی ما ، مال ما نیست

فقط خواست ، نیمه امونو دیده باشیم

 

 

از : ترانه ی تب تلخ از آلبوم فصل تازه

 

میل باکس

 

تازگیها چقدر بد شدم!

 

حتی میل باکسم هم با هام قهره!

 

 

 

Welcome, yousof!

You have 0 unread messages:

 

دلم گرفته-صالح اعلا

شما که سواد داری ، لیسانس داری ، روزنامه خونی

با بزرگون می شینی، حرف میزنی ، همه چی می دونی

شما که کله ت پره ، معلّم مردم گنگی

 واسه هر چی که می گن جواب داری ، در نمی مونی

 بگو از چیه که من ، دلم گرفته؟

راه میرم دلم گرفته ،  می شينم دلم گرفته

گریه می کنم ، می خندم ، پا میشم، دلم گرفته

من خودم آدم بودم ، باد زد و حوای منو برد

سوار اسبی بودم که روز بارونی زمین خورد

عمر من کوه عسل بود ولی افسوس

روزای بد انگشت انگشت اونو لیسید

 بعد نشست تا تهشو خورد ....

 

تنها شدن

مپرسيد اي سبكباران مپرسيد

كه اين ديوانه از خود بدر كيست؟

چه گويم؟ از كه گويم؟ با كه گويم؟

كه اين ديوانه را از خود خبر نيست

 

به آن لب تشنه مي مانم كه نا گاه

به دريايي در افتد بي كرانه

لبي از قطره آبي تر نكرده

خورد از موج وحشي تازيانه

 

مپرسيد اي سبكباران مپرسيد

مرا با عشق او تنها گذاريد

غريق لطف آن دريا نگاهم

مرا تنها به اين دريا سپاريد!

بودن با شما و برای همدیگر-یکسال گذشت

یاد و خاطره ۲۹ بهمن و تمامی مردان مرد این دیار و شیرزنان استوارش گرامی


یکسال گذشت با شما

یکسال پر تلاتم

پر از مبارزه

پر از لحظات خوب و کمتر خوب

پر از حضور توی مهربان

پر از حضور وسوسه!

هنوز در راهم تا رسیدن.

این راه را پایانی نیست

چون همیشه وسوسه هست.

نفس هست.

 ابلیس وجود هست.

مگر آنکه چون آب روان راهی گشایی از دل سنگ تا خدا

تا توی مهربان!

سلام من به همه آنهایی که یکسال مرا آموختند بودن را و ماندن را و رفتن را.

سلام من به  مونا و رز

 به یارا و تاترا

به رینی و تیچر

به نکته دان

به آیلا 

به ناشناس و ستاره

به آنی و مسعود و محمدرضا و علی

به گلزار و گلپران

به اکبر

به تن ناز و رکسانا

به تویی که فراموشت کردم

به تویی که دوستت دارم

به تویی که دوست داشتن را از تو در یاد دارم.

سر آغاز دومین سال با هم بودنمان را شکر می گویم

و دست یاری و دوستی را اینبار با امیدی فراتر به سویتان دراز می کنم

من تو را او را کسی را دوست می دارم در این سرای مهر


یه درخواست : می تونین یه جمله به خاطر یه سال گذشته برام بنویسین.

 البته من که تعریفی ندارم ولی تعریف ممنوع.

به خاطر همه همراهیاتون ممنونم. دلم میخواد همین حالا باهاتون تا دل

آسمون هفتم بپرم!!! 

 

یه درد

تمام تابستون رو با این اسپاسمها سر کردم

امسال رو اسمشو گذاشتم سال استرس!

تحملش کردم.

آستانه تحمل دردم خیلی بالا رفته.

بعد سه هفته از برگشت دوباره به ورزش و تلاش دوماهه برای مبارزه با استرس های بی حد و مرز از همه نوعش و البته بعد از یه تلاش واقعا خوب تو روز جمعه و ۴ ساعت ورزش سنگین امروز مجبور شدم برم دکتر.

از فعالیتام پرسید گفتم کوهنوردی و ...

فشارمو گرفت ۱۱ رو ۸

گوشی رو گذاشت رو سینه ام بعدش

می دونین بهم چی گفت؟

گفت:

گفت:

هنوز واست زوده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

ماجراي زن روسپي و سيد مهدي قوام-از ایمیل یه دوست قدیمی

 

زن روسپي چيزي نمي‌گويد. سكوت كرده. مشتري اگر مشتري باشد، خودش پيشنهاد مي‌دهد؛ آقا سيد مهدي قوام پاكت پول را بيرون مي‌آورد و سمت زن مي‌گيرد.

به گزارش فارس، نويسنده وبلاگ "شق القلم" مطلبي را با عنوان "باران لاله‌زار" در يكي از پست‌هاي وبلاگ خود منتشر كرده است.
برپايه اين گزارش در بخشي از اين مطلب آمده است:

چراغ‌هاي مسجد دسته دسته روشن مي‌شوند. الحمدلله، ده شب مجلس با آبروداري برگزار شد.
آقا سيد مهدي كه از پله‌هاي منبر پايين مي‌آيد، حاج شمس‌الدين ـ باني مجلس ـ هم كم كم از ميان جمعيت راه باز مي‌كند تا برسد بهش. جمعيت هم همينطور كه سلام مي‌كنند راه باز مي‌كنند تا دم در مسجد.
وقت خداحافظي، حاجي دست مي كند جيب كتش...
- آقا سيد، ناقابل، اجرتون با صاحب اصلي محفل...
- دست شما درد نكند، بزرگوار!
سيد پاكت را بدون اينكه حساب كتاب كند، مي‌گذار پر قبايش. مدت‌ها بود كه دخل را سپرده بود دست ديگري!
- آقا سيد، حاج مرشد شما رو تا دم در منزل همراهي مي‌كنن...
حاج مرشد، پيرمرد 50 ، 60 ساله، لبخندزنان نزديك مي‌شود.
التماس دعاي حاج شمس و راهي راه...

***
زن، خيلي جوان نبود. اما هنوز سن ميانسالي‌اش هم نرسيده بود. مضطرب، اين طرف آن طرف را نگاه مي‌كرد.
زير تير چراغ برق خيابان لاله زار، جوراب شلواري توري، رنگ تند لب‌ها، گيس‌هاي پريشان... رنگ ديگري به خود گرفته بود.
دوره و زمونه‌اي نبود كه معترضش بشوند...

***
- حاج مرشد!
- جانم آقا سيد؟
- آنجا را مي‌بيني؟ آن خانم...
حاجي كه انگار تازه حواسش جمع آن طرف خيابان شده بود، زود سرش را انداخت پايين.
- استغفرالله ربي و اتوب‌اليه....
سيد انگار فكرش جاي ديگري است....
- حاجي، برو صدايش كن بيايد اينجا.
حاج مرشد انگار كه درست نشنيده باشد، تند به سيدمهدي نگاه مي‌كند:
- حاج آقا، يعني قباحت نداره؟! من پيرمرد و شماي سيد اولاد پيغمبر! اين وقت شب... يكي ببيند نمي‌گويد اينها با اين فاحشه چه كار دارند؟
- سبحان الله...
سيد مكثي مي‌كند.
- بزرگواري كنيد و ايشون رو صدا كنيد. به ما نمي‌خورد مشتري باشيم؟!
حاج مرشد، بالاخره با اكراه راضي مي‌شود. اينبار، او مضطرب اين طرف و آن طرف را نگاه مي‌كند و سمت زن مي‌رود.
زن كه انگار تازه حواسش جمع آنها شده، كمي خودش را جمع و جور مي‌كند. به قيافه‌شان كه نمي‌خورد مشتري باشند! حاج مرشد، كماكان زيرلب استفرالله مي‌گويد.
- خانم! برويد آنجا! پيش آن آقاسيد. باهاتان كاري دارند.
زن، با ترديد، راه مي‌افتد.
حاج مرشد، همانجا مي‌ايستد. مي‌ترسد از مشايعت آن زن!...
زن چيزي نمي‌گويد. سكوت كرده. مشتري اگر مشتري باشد، خودش...
- دخترم! اين وقت شب، ايستاده‌ايد كنار خيابان كه چه بشود؟
شايد زن، كمي فهميده باشد! كلماتش قدري هواي درد دل دارد، همچون چشم‌هايش كه قدري هواي باران:
- حاج آقا! به خدا مجبورم! احتياج دارم...
سيد؛ ولي مشتري بود!
پاكت را بيرون مي‌آورد و سمت زن مي‌گيرد:
- اين، مال صاحب اصلي محفل است! من هم نشمرده‌ام. مال امام حسين(ع) است... تا وقتي كه تمام نشده، كنار خيابان نه ايست!...
سيد به حاجي ملحق مي‌شود و دور...
انگار باران چشم‌هاي زن، تمامي ندارد...

***
چندسال بعد...نمي‌دانم چندسال... حرم صاحب اصلي محفل!
سيد، دست به سينه از رواق خارج مي‌شود. زير لب همينجور سلام مي‌دهد و دور مي‌شود. به در صحن كه مي‌رسد، نگاهش به نگاه مرد گره مي‌خورد و زني به شدت محجوب كه كنارش ايستاده.
مرد كه انگار مدت مديدي است سيد را مي‌پاييده، نزديك مي‌آيد و عرض ادبي.
- زن بنده مي‌خواهد سلامي عرض كند.
مرد كه دورتر مي‌ايستد، زن نزديك مي‌آيد و كمي نقاب از صورتش بر مي‌گيرد كه سيد صدايش را بهتر بشنود. صدا، همان صداي خيابان لاله زار است و همان بغض:
- آقا سيد! من را نشناختيد؟ يادتان مي‌آيد كه يكبار، براي هميشه دكان مرا تعطيل كرديد؟ همان پاكت... اين مرد، شوهر من است و چند روزي است كه مشرف شديم زيارت... آقا سيد! من ديگر... خوب شده‌ام!
اين بار، نوبت باران چشمان سيد است...

پ.ن:
سيد مهدي قوام ـ از روحاني هاي اخلاقي دهه 40 تهران ـ يكي تعريف مي‌كرد: روزي كه پيكر سيد مهدي قوام را آوردند قم كه دفن كنند، به اندازه‌ي دو تا صحن بزرگ حرم حضرت معصومه كلاه شاپويي و لنگ به دست آمده بودند و صحن را پر كرده بودند. زار زار گريه مي‌كردند و سرشان را مي‌كوبيدند به تابوت

لیز خوردنم یه بهونه است

 

 تا دستتو محکم تر بگیرم