قدر-خودم

هر شب

         

         شب قدر است

                         

                            اگر قدر بدانی

 

 

قدردان هم باشیم

و من همچنان منتظر نمیدانم شاید رسم انتظار یاد ندارم یا که بیقرار از این انتظارم....

امشب را و تمام شبها را قدر بدانیم و همدیگر را و تمام داشته ها و نداشته هامان را و یکدیگر را.

سلامت میکنم

"نمي‌توانيم كاري كنيم كه مرغان غم بالاي سر ما پرواز نكنند اما مي‌توانيم کاری کنیم كه روي سر ما آشيانه نسازند."

این نوشته مال بهرامه می تونین وبلاگش رو ببینین از برو بچه های با صفای مشهدی و البته از دوستای خوب خودم.

در ضمن من این روزها دارم فکر می کنم البته به همه چی به خودم به خانواده ام به دوستام به کارم به مرگ و به زندگی.......

شبها هم بعد افطار معمولا تو کوه هستم هر چند با سالهای قبل حال و هوام خیلی فاصله داره. شاید به خاطر همین فکرهاست که تمرکز ندارم.

شما چی؟ نکنه شما هم درگیر این فکرایین. دوست دارم همه تون یه بار دیگه مثل همیشه اینجا جمع بشین و به هم بگین

سلام دوست و همراه من

من شروش میکنم:

سلام دوست من. سلام مهربان من. سلام همراه قدیمی من.                   سلام

 

من تو را او را کسی را دوست می دارم به خاطر این دوستی دوباره سلامت میکنم.

 همراهم باش تا اوج رهایی......

ترس

امشب روح او در خانه اش تنهاست مثل همین دو سه سالی که که تنهایی زندگی می کرد.

از بعد افطار یه حس غریب یه ترس تو وجودمه. خیلی هم داره اذیتم می کنه. امشب آخرین گروه به کاشانه خود بر گشتند و ما نیز بالطبع به خانه خود برگشتیم و از موقع وداع و بستن درب خانه مادر( ما به مامان مامانم می گفتیم مادر و به مامان بابام می گیم آبا) دلم همین طور در اضطراب افتاده است. امشب اگر روحش به آن خانه برگردد دیگر فرزندانش را و نوه هایش را که بسیار دوست می داشت نخواهد دید و غریبانه همچون سالهای قبل تنها می ماند و اینبار شاید تنهاییش توام با وحشتی باشد بسیار مضاعف و دردناک. این حسی است که تجربه اش را نداشته ام ولی ترسم گواه آن است که تجربه ای است دهشتناک. کندن از عزیزان و قدم گذاشتن در مسیری ناشناس. درست حسی شبیه آن جنین که نمی خواهد فضای کوچک و رویایی تاریک خود را با دنیای رنگین و روشن زندگی عوض کند و از ترس گریه اش سر به آسمان میزند و  دوباره از ترسش یارای بازکردن چشمانش را ندارد و فکر کنم این ترس چند شبی است که همراه این روح است. نه یارای دل کندن از این دنیا و دلبستگیهایش و نه یارای رفتن. ماندن میان دو راهی سکون و حرکت.

و من چقدر می ترسم خدا می داند....

- همواره از دو چیز واهمه داشته ام نخست از بر باد رفتن آبرویی و دیگری مرگ.حتی صحبت از این دو مرا وادار به یک واکنش کاملا غیر ارادی احساسی می کند و حتی یاد توی نازنین نیز خیلی از وقتها آرامم نمی کند. و این یعنی اینکه من راه زیادی تا شدن دارم.....

- چند روز قبل از رفتنش تلفن زدم. خودش گوشی را برداشت برخلاف خیلی وقتها که مرا با دامادمان یا پسر خاله ام اشتباه می گرفت شناخت. وقتی حالش را پرسیدم باز صحبت از رفتن کرد گفت این زمستان را نخواهد دید و من دوباره مجبور به واکنش شدم و وادارش کردم که دیگر چنین حرفی نزند و گفتم که موقع سفر همه می رویم و لزومی به یاد آوری آن نیست

و او رفت همانگونه که خود گفته بود!

-زن بسیار ساده ای بود. حرف دلش را راحت می زد و حتی پیش هر کسی خیلی وقتها سر این درددلهای بی موقع  با خیلیهامون حرفش شده بود. بهش می گفتیم حرفات رو پیش هر کسی نزن ولی تا آخرش حرف خودش رو زد.

-زن بسیار ساده ای بود به خاطر همینم زود حرف و درد دیگران رو قبول میکرد. خیلی تو روحیه اش اثر منفی داشت. چشماش روز بروز ضعیف تر می شد. و من حرصم می گرفت که بعضی ها برای توجیه اعمال و کوتاهی خودشون دردهاشون رو براش می گفتن و بهانه می آوردن و اونم غصه اینها رو می خورد. نمی تونم ازشون بگذرم.....

-نتونستم آرزوش رو برآورده کنم............................

- روز دهم تو اداره پشت میزم فقط چند لحظه خوابم برد تو عالم خواب و بیداری به یه اعلامیه ترحیم فکر می کردم که اسم منم توش بود تا به خودم اومدم یه حسی یهم گفت برنامتو عوض کن برو ببینش. زنگ که زدم مامانم گفت حالش خوب نیست تا برسم یه ساعتی طول کشید. بی قرار بود و تو کما. نبضشو گرفتم بالای ۱۲۰ بود انگار قلبش داشت از تنش می زد بیرون. اورژانس اومد. دکتر اومد و دیگه نبود! به همین راحتی..................................................

-مامان بابام که بهش می گیم آبا حالش خوب نیست . این دوتا مامان بزرگم قبل اینکه باهم فامیل بشن مدتها با هم همسایه بودن. وقتی رفتم دیدنش بغض گلوش رو گرفت به زور نیگهش داشتم تا گریه نکنه ولی می دونم الان اونم تنهاست و شاید به روزگار باهم بودنشان فکر می کنه و گریه می کنه.

- چها پنج سال کارم این بود که عصر ها یه سر به مادر بزنم و شب هم پیش آبام بمونم. چیکار می تونستم بکنم من یه نفرم اونها دو نفر . بعد خدمت سربازی این ترس لعنتی نذاشته برگردم. همیشه با این که تنها بودم از تنهایی وحشت داشتم.

-این دو تا مامان بزرگم یه طورای شدیدی قایم بذات بودن و هستن. دوست دارن کاراشون رو خودشون انجام بدن از تمیز کردن خونه گرفته تا آماده کردن غذا اونم تو سن هشتاد سالگی کاش یه کم منم مثل اونها بودم. بعد فوت دو تا بابا بزرگام سال ۱۳۶۷ دو تاشون تنها موندن و تنها زندگی کردن..............

-یادمون باشه خیلی زود دیر میشه حتی زودتر از اونی که تصورش رو بکنیم .همدیگه رو فراموش نکنیم.

- اونروز داشتم سکته می کردم وقتی کامنت تاترا رو دیدم. این کامنتشه حتما دیدین ولی یه بار دیگه با دقت بخونین:

خدايا، به هر که و به هرچه دل بستم،
تو دلم را شکستي،

هر کجا خواستم دل مضطرب و دردمندم را آرامش دهم،
در سايه اميدي، و به خاطر آرزويي،
براي دلم امنيتي به وجود آورم،
تو يکباره همه را برهم زدي،
و در طوفان هاي وحشتزاي حوادث رهايم کردي،
تا هيچ آرزويي در دل نپرورم
هيچ وقت آرامش و امنيتي در دل خود احساس نکنم...
تو اين چنين کردي تا به غير از تو محبوبي نگيرم
و به جز تو آرزويي نداشته باشم،
و جز تو به چيزي يا به کسي اميد نبندم،
و جز در سايه توکل به تو، آرامش و امنيت احساس نکنم...
خدايا ترا بر همه اين نعمتها شکر مي کنم."

شهيد چمران

ساعت ثبتش ۱۷:۰۹ روز ۱۰/۶/۸۷ هستش دقیقا لحظه ای که مادربزرگم داشت می رفت.........

- از همتون ممنونم. اینجا تنها جاییه که می تونستم بنویسم . دارم می ترکم. بغض نمی ذاره. مغزم هم کار نمی کنه. با این همه نشانه چرا من باید اینطوری باشم.

کل سیستمم ریخته بهم. تحمل روزه رو هم ندارم . سعی می کنم برگردم. حداقل به خاطرش و به خاطر خودم.

چند شبی که فرصت کردم و تنها بودم اومدم سرزدم و به حرفهاتون فکر کردم. از همتون ممنونم هرچند تا امشب دلم نمی خواست چیزی بنویسم.

سفر

همه از اوییم به سوی او برویم و اما

 

مادر بزرگم

 

 

 

 

 

 

 

 

رفت

 

 

 

او هم یک مسافر بود

خدایا مرا پاکیزه بپذیر

رب اشرح لی صدری

ویسرلی امری

واحلل عقده من لسانی

یفقهو قولی

 

 

 

خدایا امروزم را به خاطر خطای دیروزم از من مگیر


خ----------------------- ا ------------------- ک (گلزار)

خاك عاشقی می داند، گريه می كند، رنج می كشد

و صبر می كند، سر به آستان مرگ می گذارد، بر شانه هايش گريه می كند

اما نمی ميرد، خاك عاشقی صبور است، بر برگ های پاييز بوسه می زند

تقدير جهان را عوض می كند، جوانه ها را بيدار، و درخت ها را خواب می كند

اما خود، هرگز نمی خوابد، خاك عاشقی صبور است، كه سال ها و سال ها

برای آسمان صبر می كند،و من، همانم، كه از خاك آمده ام

چون خاك عاشقم، و چون خاك، روزی، صبوری را هم خواهم آموخت


خب رز عزیز و گلزار  نظرشونو گفته بودن و متاسفم که نگرانشون کردم هم اونارو و هم بقیه رو. اینهایی هم که دارم می نویسم احتمالا بی سر و ته در بیان چون فعلا نظم تفکری سیستم مغزم تو یه چالشه. خیلی سنگین شد!در ضمن قرار نبود این مطلب اینهمه بشه فقط همون آیه و یه جمله بود ولی چی می شه کرد؟

گفته بودم که صعودهای امسال برام هر کدوم یه نقطه عطفنن به ویژه سهند و ساوالان و دماوند و چند روز قبل به این فکر می کردم که با تمام درگیریها و تهمتهایی که تحمل کردم چی عایدم شده و متوجه شدم که عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد و هیچ چیز عالم بی حکمت نیست و نشانه ای است برای تو اگر درکش کنی و اگر شایستگی درکش را بدست آورده باشی.

در آستانه گذشت یک سال و فرارسیدن بهترین ماه و بهترین دورانهای زندگیم قرار دارم و غرق در سئوالهایی بس شگف انگیز. تو گویی که از پل صراط می بایست رد شوم. سئوالاتی که حتی بسیار کوچک جلوه می دادند و بی اهمیت‌‌‌‌‌‌ در طی دو هفته گذشته خود را چنان مهم جلوه داده اند که خود را در برابرشان درمانده می بینم ولی به قول یکی از بهترین دوستام که الان ایذه است باید به خدا توکل بکنم و برم جلو که هر چی واسم بخواد حکمته.

به خاطرهمین چالشها کامنتهام بدجوری جاده خاکی میزنه ولی من سعی می کنم امیدوار باشم چون می دونم آخرش کار خودشه که تا حالاش منو آورده و از این به بعدش هم رو اگه تلاش بکنم می رسوندم

پس باز هم مثل همیشه باید ازتون تشکر کنم و بگم که من تو را او را کسی را دوست می دارم

و بعدش باید بگم که

سحر نزدیک است

بادبان می کشد زورق صبح

همراهیتان را دریغم ندارید حتی نسیم سلامی از تک تکتان روشنی بخش راهم خواهد بود

من به یافتن این راه و طی مسیر در آن ایمان دارم ایمانتان را همراهم سازید.......


در لحظه های شادی :
پروردگار را ستایش کنیم ،
چرا که حمد و سپاس مخصوص اوست
....................................................................................
و هیچ کس و هیچ چیز
در مرتبه او شایسته ثنا نیست ...
در لحظه های سختی :
فقط از خداوند کمک بخواهیم ،
که او بهترین فریادرس است
او همیشه با ما و در کنار ماست ...

...........................................................
در لحظه حیرانی و گمراهی :
فقط خدا را خدا را جستجو کنیم ...
چرا که او هدایت گر مان بسوی نعمت هاست ...
راه درست را از او بخواهیم
چرا که تنها او از پیدا و نهان همه
با خبر است ...
یادمان باشد ...

(از تاترا)

لحظه دیدار-اخوان

لحظه دیدار نزدیک است

باز من دیوانه ام مستم

باز می لرزد دلم دستم

باز گویی در جهان دیگری هستم.

های! نخراشی به غفلت گونه ام را تیغ!

های! نپریشی صفای زلفکم را دست!

وآبرویم را نریزی دل!

- ای نخورده مست-

لحظه دیدار نزدیک است

فریادی به وسعت سکوت

امروز عصر با اینکه داشتم خفه می شدم بهت بیشتر نزدیک بودم .موقعی که از پله های دفتر گروه اومدم پایین ساعت درست ۲۱ بود احساس کردم بیشتر بهت نزدیکم خیلی بیشتر از روزهای دیگه. این روزها با هرکی خواستم حرف بزنم گرفتار تر بوده و نیازمند کسی که به حرفهاش گوش بده.

ولی امشب تو با من بودی مثل شبهایی که تو مراتو اصفهان یا سانواپای سومار باهام بودی. و یادم انداختی که:

بزرگترین

          سرمایه

                    یه مرد

                           حرفهاییه

                     

                              که برای نگفتن داره

 

و من چرا دروغ بگم یادم افتاد که

 

یک عمر گنه کردم و شرمنده که در حشر

شایان گذشت تو مرا نیست گناهی(شهریار)

 

 

من می مانم همچنان استوار چون تو با منی و ادامه می دهم تا رسیدن به مقصود.آری من تو را او را دوست میدارم.

بدترین مواقع

بدترین مواقعی که به یاد دارم  یکیش موقعی که دو سه تا پیرمرد یا پیرزن رو می بینم که جلوی در خونه اشون یا سر کوچه یا حتی پارک محله عصرها صندلی گذاشتن و نشستن یا تنهایی زل زدن به جایی و غرق در گذشته اند یا باهمدیگه با سکوت حرف می زنند. بعد یه ماه میبینی خبری ازشون نیست  و بعد که اعلان رو دیوار رو نیگاه می کنی میبینی مسافر بود و رفت. و تازه می فهمی که در انتظار سفر بودش و چه غمگین در این انتظار و چه حسرتی برای روزهای از دست رفته.

دومیش موقعی که یکی دو روز ببخشین آدم میشم  و میگم دیگه بسه از این سفر برای تو هم هستش ولی بعدش یادم می ره کی بودم کجا بودم و کجا می خواستم برم.

سومیش موقعی که میبینم یه بچه ای به خصوص اگه دختر باشه یه معلولیتی داره. این درد اجتماع ماست که هنوز عقلش به چشم هاشه. تو این مواقع بدجوری از دست خدا شاکی می شم هر چند می دونم بی حکمت نیست ولی چیکار کنم.

چهارمیش موقعی که یه حرفی داری و می خوای بزنی ولی اینکه چطوری باید حرفتو بزنی رو نمی دونی. این حرفه می مونه تو گلوت. گیر می کنه. حتی صدات می بره. دلت درد می گیره و بعدش هم به خاطر اینکه راهشو نتونستی پیدا کنی عقب می مونی از خیلی چیزا.

و این قصه ادامه دارد.....