سکوت - رهایی

آدم، بسياري حرف ها را که مي شنود، آرزو مي کند کاش بشر گنگ و ساکت بود.
ايراني ها، از قديم معني سکوت و سخن بخردانه گفتن را خوب بلدند، اشکال فقط
در استفاده گاه و بيگاه از اين دو نعمت، به جاي هم است.

کاش بشر گنگ و ساکت بود و چه تعبیر زیبایی لااقل برای من در این شب ویژه. ولی کاش بشر می توانست کمی هم کر باشد آنوقت می توانست خود را رها شده از هرگونه مسئولیتی بداند که با شنیدن بر گردنش نهاده می شود. کاش می شد خود را به کری زد به کوری زد. ولی ذات خویش را چگونه باید پنهان سازیم و به بازیش گیریم و فریبش دهیم؟ مگر می شود همه عمر این درون طغیانگر را به فریبی کودکانه آرام نگه داشت که بشر طغیانگر است و صد البته عصیانگر. و اینک من عاصی از این عصیانگری.

می خواستم از سبلان و رهایی خویشتن در این دیار وحشی بنویسم که یاریم نکرد این یاریگر مهربان. هر چند باید شهادت دهم که راضی از عصیان خویشم در سفری که کردم.

و چه زیباست این طغیان. طغیان علیه خویشتن. ایستادن در برابر آنچه و آنکه تو را از راه باز می دارد. یا بهتر بگویم قد کشیدن در برابر تمامی ناملایمات حتی خود.

و من رفتم با هزاران امید در دل که بار دیگر در قداست این کوه سر به فلک ساییده و داغ جوانان وطن دیده و درد آشنا عهدی تازه کنم با خویشتن که برای شدن باید رفت.

و هیچ خسته نیستم از تلاش ۱۹ ساعته ای که در زیبایی ها و سختی های یخچالهای هرم و سبلان با یاری همراهان همنوردم به جان خریدم. چه پس از مدتها در کنار هم بودن و با هم نبودن فرصت آن یافتیم که باهم باشیم و دست در دست همدیگر به طواف کعبه مقدس این کوه رفیع نایل آییم.

و دست آخر اینکه سکوتی چندین ماهه را نیز شکستم در پایان این سفر غریب و باز آنچنان که خود می دانید با تکیه بر تنها درصد قابل اطمینان یعنی یک صدم . که این سکوت را دیگر نمی توانستم بر دوش بگیرم که شاید سکوت بیش از این مسئله ای صعب تر را دلیل می شد.

و باید دوباره بگویم که باید به علی چه ها گفت که ۲۵ سال سکوت دهشتناکی را تجربه کرد و تنها همدم اش چاه بود. و من چه سبکتر شدم از یک سو و چه سنگین تر از سوی دیگر. چه تبعات این سکوت در هم شکسته را به چشم ندیده ام ولی آرزو می کنم که این سکوت در هم شکسته یاریگر اویی باشد که سزاوارش آنچه می گفتند نبوده و نیست و نخواهد بود.

و من امشب با تمام نداشته هایم راضی ام که مسئولیتی بس خطیر را از سر گذرانیده ام و از نازنین خواستار که دیگر هیچ شکی به وجود نیاید.

و از او خواستارم که رهایی مرا دلیلی بر اسارت دیگری قرار ندهد که من اسارت خویشتن را بر آزادی عزیزانی که دوستشان دارم بسیار دوست تر می دارم که رهایی آنکه دوستش می دارم برایم خود رهایی است.

و دیگر آنکه دوباره گذاشتیم و گذشتیم........................


سکوت، يعني گفتن در نگفتن، يعني مقابله با شهوت رام نشدني حرف، يعني تمرين
برگشتن به دوران جنيني و شنيدن انحصاري لالائي قلبِ مادر در تنهائي محض.
سکوت در مکالمه تلفني، يعني ترديد يا مزاحمت، يا شرم.
هر سکوتي، سرشار از ناگفته ها نيست، بعضي وقت ها، سرشار از خجالتِ گفته هااست.
موسيقي، يعني سکوت بعلاوه سکوت هاي شکسته شده ي موزون.
سکوتِ آرام کتابخانه، يعني رعد و غرش نهفته ي تمامِ حرف هاي فشرده ي عالم،
درسکوتِ شاهد، يعني شهادتِ دروغ، موقع خواب و استراحت و تعطيلي وجدان.
سکوتِ محکوم بي گناه، يعني بغض، آه، گريه درون.
سکوتِ مظلوم، يعني نفريني مطلق و ابدي.
بعضي سکوت را به رشوه اي کلان مي خرند و با سودي سرشار،

به اسم حق السکوت، مي فروشانند.
سکوتِ عاشق در جفاي معشوق، يعني پاس حرمتِ عشق.
سکوت، در خود گريه دارد ولي گريه، با خود سکوتي ندارد.
بعضي با سکوت آنقدر دشمنند که حتي در خواب هم آنرا با پريشان گوئي مي شکنند.
سکوتِ در بيمارستان، بهترين هديه ي عيادت کنندگان است.
آدم، بسياري حرف ها را که مي شنود، آرزو مي کند کاش بشر گنگ و ساکت بود.
ايراني ها، از قديم معني سکوت و سخن بخردانه گفتن را خوب بلدند، اشکال فقط
در استفاده گاه و بيگاه از اين دو نعمت، به جاي هم است.
آنان که حرمت سکوت را پاس مي دارند، بيش از حرّافانِ حرفه اي، به بشر
اميدواري مي دهند.
وقتي خدا بخواهد فساد کسي را برملا کند، نعمتِ سکوت را از او سلب مي کند.
سکوتِ قاضي، رعب آورترين سکوتِ زميني است، وقتي بداني گناهکاري.
سکوتِ وداعِ واپسين ديدار دو دلدار، هميشه مرطوب است.
سکوتِ يک محکوم به مرگ، پر از پشيماني لزج است.
خيالتان آسوده، سکوتِ مرگ، سرد و منجمد است، ولي شکستني نيست.
زير زمين خانه هاي قديمي تمام مادر بزرگ ها، سرشار از سکوتِ ترشي سير،
انارخشکيده، سرکه ي انگور، عروسک ها و دوچرخه دوران بچگي است.
بر خانه عروس، آخر شبي که به خانه بخت مي رود، در تنهائي پدر و مادرش،
غمناک ترين سکوت، چنگ مي اندازد.
سينماي صامت، پر از سکوتي گويا و خنده دار بود.
غيرقابل درک ترين سکوت، متعلق به معلم ادبيات پيري است که،

شاگرد قديمش رادر حال غلط خواندن گلستان سعدي از تلویزيون مي بيند.
آزار دهنده ترين سکوت، وقتي است که دروغ مي گوئي

 و مخاطبت در سکوتي سنگين،فقط نگاه مي کند.
در گورستان، فقط در ساعات معيني که ارواح به ميهماني مي روند،

سکوت برقرار است.
بعضي، بلدند با تمام وجود مدت ها ساکت باشند،

 حيف که زبانشان آخر همه را به باد مي دهد.
آدم هاي ترسو، براي فرار از سکوت، با خود حرف مي زنند.
تابلوهاي جهت نما، در خيابان و جاده ها،

در سکوتي بي ادعا، عابران را راهنمائي مي کنند.
تمام مردم جهان، با يک زبان واحد سکوت مي کنند،

ولي به محض باز کردن دهان از هم فاصله مي گيرند.
کرو لال ها، در سکوتِ محض با هم پرچانگي مي کنند.
سکوت، خيلي خيلي خوب است، اما نه هر سکوتي.
بعضي، قادرند تا لحظه مرگ، سکوت کنند،

 به شرطِ آنکه حق السکوتِ قابلي در قبالش گرفته باشند.
در آخرت، تو را به خاطر حرفهاي نسنجيده، ممکن است مجازات کنند، ولي سکوتِ
بي جايت را، هرگز نمي بخشايند.
سکوت را با هر چيزي مي شود شکست، ولي با هر چيزي نمي توان پيوند زد.
دفاترِ سفيد و بي خطِ نو، مثل نوارِ خام، مملو از سکوتند.
تا کنون، هيچ مترجمي پيدا نشده که بتواند سکوت را،

 از زباني به زبان ديگر ترجمه کند.
قطعاً يکي از راههاي تحمل ِزندگي، پناه بردن به سکوت است.
هميشه گفته اند، از آن نترس که هاي و هو دارد، از آن بترس که برّوبرّ،
نگاهت مي کند و در سکوت، برايت نقشه اي شيطاني مي کشد.
آدم هاي خسيس، ممکن است بي بهانه حرف بزنند، ولي بي بها، سکوت نمي کنند.
خواهي نشوي رسوا، همرنگ جماعت نشو، به وقت، ساکت باش.
آنانکه در مراسم خواستگاري ساکتند، در زندگي حرف نگفته باقي نمي گذارند.
درست است که زبان ِخوش مار را از لانه اش بيرون مي کشد،

 در عوض زبان ِسرخ، سرِ سبز را به باد مي دهد،

 بهتر نيست، مار در لانه بماند و سر بر گردن.
مارک تواين مي گويد:
بهتر است دهان خود را ببنديد و ابله به نظر برسيد تا اينکه آن را باز
کنيد و همه ترديدها را از ميان ببريد

دست مزن! چشم، ببستم دو دست      راه مرو! چشم، دو پايم شكست

 

حرف مزن! قطع نمودم سخن              نطق مكن! چشم، ببستم دهن

 

هيچ نفهم! اين سخن عنوان مكن        خواهش نافهمی انسان مكن

 

لال شوم، كور شوم، كر شوم          ليك محال است كه من خر شوم


الهی!

 نسیمی دمید از باغ دوستی، دل را فدا کردیم،

 بویی یافتیم از خزینه ی دوستی، بپادشاهی بر سر دو عالم ندا کردیم.

برقی تافت از مشرق حقیقت، آب و گل کم انگاشتیم و دو گیتی بگذاشتیم،

 یک نظر بسوختیم و بگداختیم.

 بیفزای نظری و اینسوخته را مرهم ساز و غرق شده را دریاب،

 که می زده راهم به مِی دارد و مرهم بود.

 



چند تکه آرزو

کاش وقتی زندگی فرصت دهد
گاهی از پروانه ها یادی کنیم
کاش بخشی از زمان خویش را
وقف قسمت کردن شادی کنیم
کاش وقتی آسمان بارانی ست
از زلال چشم هایش، تر شویم
وقت پاییزاز هجوم دستِ باد
کاش مثل پونه ها پرپرشویم
کاش وقتی چشم هایی ابریند
به خود آییم و سپس کاری کنیم
از نگاه زرد گلدان هایمان
کاش با رغبت پرستاری کنیم
کاش دلتنگ شقایق ها شویم
به نگاه سرخشان عادت کنیم
کاش شب وقتی که تنها می شویم
با خدای یاسها خلوت کنیم
کاش گاهی در مسیر زندگی
باری از دوش نگاهی کم کنیم
فاصله های میان خویش را
با خطوط دوستی مبهم کنیم
کاش با چشمانمان عهدی کنیم
وقتی از اینجا به دریا می رویم
جای بازی با صدای موجها
دردهای آبیش را بشنویم
کاش مثل آب،مثل چشمه سار
گونه نیلوفری را تر کنیم
ما همه روزی از اینجا میرویم
کاش این پروانه را باور کنیم
کاش با حرفی که چندان سبز نیست
قلب های نقره ای را نشکنیم
کاش هر شب با دو جرعه نور ماه
چشم های خفته را رنگی زنیم
کاش بین ساکنان شهر عشق
ردپای خویش را پیدا کنیم
کاش با الهام از وجدان خویش
یک گره از کار دل ها وا کنیم
کاش رسم دوستی را ساده تر
مهربان تر،آسمانی تر کنیم
کاش در نقاشی دیدارمان
شوق ها را ارغوانی تر کنیم
کاش اشکی قلبمان را بشکند
با نگاه خسته ای ویران شویم
کاش وقتی شاپرکها تشنه اند
ما به جای ابرها گریان شویم
کاش وقتی آرزویی می کنیم
از دل شفافمان هم رد شود
مرغ آمین هم از آنجا بگذرد
حرفهای قلبمان را بشنود.
(مریم حیدر زاده-انتخاب و ارسال از خانوم معلم)

پدر-خودم و آنی

پدرانمان را دوست بداریم


فردا روز علی است و فقط می توانم آرزو کنم کاش می توانستیم به معرفت علی دست پیدا کنیم که محبت علی بی معرفت او یاریگرمان نخواهد بود در این ویرانه سرای جهل و تاریکی.


و ممنون که به یاد مان بودید. شعر رو هم آنی عزیز زحمتشو کشیدن ارسال کردن که ممنونم ازشون.

 

زلیلایی شـــــنیدم یا عــــــلی گفت به مجنون چون رسیدم یا علی گفت

مگــــــــر این وادی دارالجنون اســت كه هر دیوانه دیدم یا عــــــلی گفت

نســـــیمی غـنچـه ای را باز می كرد به گوش غنچه كم كم یا عـلی گفت

چـــــمن با ریـزش باران رحمت دعایی كرد و او هم یا عــــلی گفت

یقیـــــــن پـــروردگار آفرینش به موجودات عالم یا عـــــــلی گفت

دلا باید به هر دم یا علــــــــــی گفت نه هر دم بل دمادم یا عـــــلی گفت

به هر روز و به هر شـب یا علی گفت به هر پیچ و به هر خم یا علی گفت

خمــــــــیر خاك آدم را سـرشــــــتند چو بر میخواست آدم یا عــلی گفت

عـــــــــــلی در كعبه بر دوش پیمبــر قدم بنهاد و آن دم یا عـــــــلی گفت

عصــا در دسـت موسی اژدها گشت كلیم آنجا مسلّم یا عـــــــــلی گفت

ز بطن حوت ، یونـــــس گـــشت آزاد ز بس در ظلمت یم یا عــــــــلی گفت

به فرقش كی اثر می‌كرد شمشیــر شنیدم ابن ملجم یا عـــــــــلی گفت


مــگر خــــیبر ز جایش كـــنده میشد

یقین آن دم علی هم یا علی گفت

پیشاپیش میلاد حضرت علی مبارک

می شود-تیچر

خسته از راه می رسم
بار تنهایی را
بر بلندی یادت می نهم
با خود می گویم:
زندگی را می شود زیبا دید
می شود از بند نومیدی رهید
می شود تا کوچه باغهای امید
یک نفس با پای در زنجیر دوید
می شود در لابلای خنده ها
گریه های نا امیدان را شنید
می شود آسوده در گلزار عشق
دسته دسته غنچه لبخند چید
می شود در راه اهداف سپید
جان و دل را کرد فدا و شاد بود
میشود در پرتو خورشید مهر
اشک غم را از نگاه عمر زدود
می شود در پهنه خشک کویر
همچو تندر مظهر فریاد بود
می شود در متن خواب همرهان
دیده ای بیدار در بیداد بود
می شود اشک غم از چشم یتیم
با دو دست مهربان آرام زدود
می شود در غربت سنگین شهر
شاعرانه از غم دلها سرود.
(عسگر رشیدی-تهیه از تیچر)


من جنوبيم

ساكن جنوبم


زندگي من با گس تابستان همزاد است
من بدهكار هيچ كس نيستم
حتي ابر...ماه ...خورشید...باد...

 

گرما با من همزاد است
عطش مي آورد
از نگاهش بخار مي شوم
ابرش، بارانش
براي ديگران است
پس:

 

بدهكار خورشيد نيستم...


شعر از:احمد خوش نویس(ارسالی از تاترا)

 


ترجمه به زبان شکلکی: گلزار

میشود آسوده در زارعشق  دسته دسته غنچه چید
میشود در راه اهداف سپید
جان و دل را کرد فدا و شاد بود
میشود 
غم از چشم یتیم با دو دست مهربان آرام زدود

کودکی

 

نتونستم ازش بگذرم. میشه همیشه ما هم چهره هامون همینطوری و دلامون صاف و کودکانه بمونه.

چرا نمیشه فقط کمی همت می خواد و جرات. چون همه می گن شما که دیگه بچه نیستین. ولی من می گم:

من می خوام به کودکیم بر گردم.


کارتون مانستر اینکورپریشن یه کارتون فوق العاده است هر کی ندیده توصیه می کنم بره ببینه. هر کی هم بخواد من دارمش. اونجا می تونین قدرت کودک بودن رو واقعا لمس کنین.


شعر زیر رو تاترا تو کامنتهای این عکس گذاشته بود گفتم اینجا باشه بهتره همه می خونن.

(ارسال از تاترا-شعر از حیدری)

سلام سلام

کودکی شیرین است
هر کسی می داند
یک کسی می گفت هر لحظه به ما
اگر از عمر درازت همه را پس بدهی
این محال است که یک لحظه ای از کودکی، خردی را پس گیری
کودکی اوج، رهایی، همه چیز است
کودکی شیرین است
شاید که بگویی کودکی چیست که هر انسانی، دم به دم می گوید:
کودکی شیرین است





کودکی غنچه ای از رود صداقت به صفای آب است
کودکی صفحه ای از عشق و محبت به شکوه ماه است
کودکی سلسله ی اشک به دنبال سرشت است
کودکی لاله ی سرخ است به باغ امید
کودکی شیرین است
هر کسی می داند
کودکی شیرین است....




love martyr-akbar

 شهيد عشق[۱]

 

 

در ۱۳ مهر ۱۳۳۵ در تبريز كودك ۱۱ ساله هنرمند و منحصر بفردي از دنيا رفت كه دل همه دوستان و آشنايان را بدرد آورد. اين كودك عيسي كيهانپور بود كه كه در برنامه كودكان راديوي تبريز نوازنده درجه يك بشمار مي رفت و سنتور را به حد اعجاب مي نواخت. اين طفل سرگذشت عجيبي داشت:

 

پدر و مادر  اين پسر بچه سالها بود كه از خداي متعال خواهان اعطاي فرزندي به ايشان بودند بطوريكه براي گرفتن حاجت خود بهر مكان مقدسي كه به نظرشان ميرسيد مي رفتند و در آنجا از خداوند بي همتا طلب اولاد مي كردند اما فايده اي نداشت. تا اينكه مادر مايوس و دلشكسته به كليساي ارامنه تبريز مي رود و درآنجا مشغول راز و نياز بدرگاه الهي و بيان حاجت خويش مي نمايد وازحضرت مريم (س) درخواست ياري و شفاعت مي كند.

 

بعد از برگشت به خانه، بهنگام شب اين مادر آنحضرت را در خواب مي بيندو از ايشان مژده بدنيا آمدن فرزندي را مي شنود. بلاخره اين پسر بچه بدنيا مي آيد وپدر و مادر پس از سالها انتظار به مراد دلشان مي رسند و اين مادر دل شكسته پس از سپري كردن روزهاي تلخ روزگار، شيريني در آغوش كشيدن طفلش را مي چشد. نام او را عيسي مي گذارند و حقيقتا هم اين طفل از هر حيث فوق العاده و عجيب بود و استعداد هنري عجيبي داشت.

 

اما روزگار چندان فرصتي به اين طفل معصوم براي زندگاني نميدهد و در سن ۱۱ ساگي اين طفل معصوم از دنيا مي رود. علت مرگش را اينطور عنوان مي كنند كه اين پسربچه همبازي دختري داشت بنام رباب كه ازخردسالي باهم همبازي و دوست بودند. يكروز مادر رباب مانع رفتن اين دختر بچه به خانه عيسي مي شود و اين امر موجب مي گرددكه عيسي شديدا بيمار شده و نهايتا پس از يك هفته بيماري دار فاني را وداع گويد.

 

جالبترين نكته در اينجاست كه اين شهيد عشق در ۱۳ مهر ۱۳۲۴ بدنيا مي آيد و در ۱۳ مهر ۱۳۳۵ از دنيا مي رود. خدايش رحمت كند.     

            

 



[۱] برگرفته از ديوان استاد شهريار جلد اول   پاورقي شعر " به ياد فرزندي هنرمند "


همونطور که می دونین اکبر از دوستا و همکلاسیهای قدیمیه که یه سه سالی هم باهاش همکار بودیم که در رفت و خودشو نجات داد. تازگیها هم از وقتی گم(قم) رفته نمی دونم چی شده اینورا زیاد میاد و افتخار میده. باید از این گلزار بپرسیم اصولا تو قم چه خبره؟. فعلا هم که گیر داده به شهریار شعر این سرزمین.

یاد مهتابی-یوسف

به نام تو ای نازنین که فراموشم نمی کنی

 

اول اینکه از همتون می خوام همونطور که منو از یادتون نبردین و تو این 5 ماه همیشه هوا مو داشتین از خدا بخواین اگه ممکنه این آقا مهدی ما رو هم تو کنکور هنر فردا همراهی کنه همونطور که همراه همه مون بوده. ممنون از محبتتون. آخه من می دونم مهدی با کار و شبها موندن تو محل کار تو وسط زمستون و هزار تا بدبختی دیگه چطور درس خونده پس یادتون که نمیره.


خب ساعت 12 رسیدم خونه.  می خواستم فقط یه مطلب بنویسم که مجبورم دو تاش بکنم.

هنوزم شام نخوردم. یه سر  به تفسیر آیات ۹۵ به بعد کهف بزنین شاید پیامی واستون باشه.


مطلب اول:

 

فیزیک خوندن من باعث شده که عدم قطعیت یکی از اصول زندگیم بشه. طوری که حتی اگه کاری با عقل و منطق ۹۹/۹۹ درصد جور نیاد ولی احساسم بگه برو جلو به امید همون یک صدم درصد می رم جلو. من خیلی وقتها از همین یک صدم درصدها تونستم به راه حل برسم امید وارم همین یک صدم درصدی که به پایداری گروه دارم درست از آب دربیاد.

امروز خیلیهایی که نیومده بودند یا زود رفتند یه گفتگوی خوب  رو از دست دادند.

 

فکر همه چیز رو می کردم الا حضور یه عده از پیشکسوتهای گروهمون رو تو دفتر. اونایی که سال ۱۳۶۹ بنیان جدید گروه رو گذاشتند و خیلی از اعضا نیز دست پروده همین ها هستن.

 

صحبت از یه سئوال ساده شروع شد  و بعد جواب از خود من درباره نشریه گروه و خیلی سریع به مشکلی که داریم کشیده شد و آخر سر هم قرار شد از گذشته هر چی داریم تو دلهامون بمونه و حرفش رو نزنیم و تا هفته دیگه مسئله انتخابات با کمک همین پیشکسوتها حل بشه.

پس من هم چیزی در اینباره نمی نویسم فقط برداشتهای شخصی خودم رو می گم.

 

اول اینکه بچه ها با حضور و سکوت معنی دار و تمانینه خود نشون دادند که احترام واسه شون حرف اول رو میزنه. مصداق جملاتی که خیلی دوست دارم و دوباره می نویسمشون که:

 

 

به بزرگتر از خود احترام بگذار که بیش از تو عبادت خدای کرده است

به کوچکتر از خود احترام بگذار که کمتر از تو معصیت کرده است

و به همسن خود احترام بگذار زیرا که در پیشگاه حق نمی دانی که تو برتری یا او.

 

 

دوم اینکه اعتقادی که به حضور فعال زنان در عرصه های مختلف دارم اینجا نیز نمود داشت به امید روزی که شان والای یک زن به عنوان یک انسان همواره مد نظر باشد.

 

سوم اینکه یادمان باشد احتراممان همواره متقابل باشد.

 

چهارم اینکه سعی کنیم تنهایی به قاضی نریم. معمولا عادت کردیم که  همه چیز رو بر علیه خودمون ببینیم بدون اینکه جوانب رو بررسی کنیم.

 

دست آخر اینکه امیدوارم با تجربه بزرگترها و نیروی جوانترها گروهی که حتی در این شرایط خاص برای برنامه سهند و جام بیش از ۴۰ نفر عضو همدل و آماده دارد که در کل کشور بی نظیر است راه خود را همچنان محکم و استوار ادامه دهد.

 

این گروه امانتی است که فعلاً فکر و عملکرد ما روش تاثیر گزاره. کاش بتونیم با حمایت از حق امانتدار خوبی برای فکرهای بزرگی باشیم که پایه گزار آن بودند.

 


اما مطلب دوم رو با یه حکایت نقل می کنم.

 

موقعی که یوسف را در بازار مصر برای فروش عرضه کردند پیرزنی نیز جلو آمده و تقاضای خرید او را کرد. تنها دارایی زن در دنیا تنها یک خروس بیش نبود. خود بهتر

می دانید که عزیز مصر با قیمتی گزاف یوسف را خرید ولی عملکرد پیرزن همواره  یه علامت سئوال برام داشته.

 

 

پیرزن دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد و گفت خدایا ببین من خود بهتر می دانم که قیمت یوسف بسیار گرانتر از این است ولی من با تمام مالمیک خویش تقاضای خرید    بنده ات را دارم تا شرمنده ات نگردم  و رو سفید باشم که من نیز در راه آزادی بنده راستین تو گامی برداشته ام و از رحمت تو نومید نبوده ام هر چند حکمت تو چیز دیگری باشد.

 

 

حالا نظرتون واسه ام مهمه . این حکایته یه دوسته. راستش رو بخواین من علی رغم اعتقاد به یک صدم درصدها چنین توکلی رو در خودم ندیده ام. حالا می تونید بگین انجام این چنین کاری درسته یا نه؟ کاری که فکر می کنین و عقل بهتون میگه محکوم به شکسته باید امتحان کرد یا نه؟ لطفا جواب تلگرافی بله و نه خیر ندین.

 

 

و اینم درد دل من بعد شنیدن حرفهای یه دوست

 

 

به دیدارم بیا هر شب

در این تنهایی تنها و تاریک خدا مانند دلم تنگ است.

 

بیا ای روشن، ای روشن تر از لبخند،

شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی ها

دلم تنگ است.

 

بیا بنگر چه غمگین و غریبانه،

در این ایوان سرپوشیده، وین تالاب مالامال

دلی خوش کرده ام با این پرستو ها و ماهی ها.

و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی.

بیا، ای هم گناه من در این برزخ.

بهشتم نیز و هم دوزخ.

 

به دیدارم بیا، ای هم گناه، ای مهربان با من،

که اینان زود می پوشند رو در خوابهای بی گناهیها

 و من می مانم و بی داد بی خوابی.

در این ایوان سر پوشیده متروک

 

 

شب افتاده است و در تالاب من دیری است

که در خوابند آن نیلوفرآبی و و ماهی ها، پرستوها

بیا امشب که بس تاریک و تنهایم.

بیا ای روشنی، اما بپوشان روی،

که می ترسم ترا خورشید پندارند.

و می ترسم همه از خواب برخیزند.

و می ترسم که چشم از خواب بردارند.

 

 

نمی خواهم ببیند هیچ کس مارا.

نمی خواهم بداند هیچ کس مارا.

و نیلوفر که سر بر می کشد از آب،

پرستوها که با پرواز با آواز،

و ماهیها که با آن رقص غوغایی،

نمی خواهم بفهمانند ،بیدارند.

 

 

 

شب افتاده است و من تنها و تاریکم.

و در ایوان و در تالاب من

دیری است در خوابند:

پرستوها و ماهیهاو آن نیلوفر آبی

 

 

بیا ای مهربان با من!

 

بیا ای یاد مهتابی!

 


و شاید این پایان یک آغاز باشد

با پیامی اینگونه

کسی چه می داند

 

شب آبستن است

 

 تا چه زاید سحر

 

اندر اوصاف وفاداری-از یه دوست خوب

این چند بیت رو هم از یه دوست خوب می نویسم که به یادمون باشه داریم چی کار

 می کنیم

 

چوبازی می شماری عهد یاری
همان بهتر که بازی درنیاری

به یاری پایداری کن که باشد
نخستین شرط یاری، پایداری

وفا و دوستداری دعویت بود
همین بودت وفا و دوستداری

دگر از کس وفاداری نجویم
که این پند از تو دارم یادگاری

من آن شیوا سخنگو شهریارم
که در آفاق دارم شهریاری

 


میخ های روی دیوار(گلزار)

پسربجه ای بود که اخلاق خوبی نداشت . پدرش جعبه ای میخ به او داد و گفت هر بار که عصبانی می شوی باید یک میخ به دیوار بکوبی .

روز اول پسربچه 37 میخ به دیوار کوبید . طی چند هفته بعد همانطور که یاد میگرفت چگونه عصبانیتش را کنترل کند . تعداد میخ های کوبیده شده به دیوار کمتر می شد . او فهمید که کنترل عصبانیتش آسانتر از کوبیدن میخ ها بر دیوار است ...............

بالاخره روزی رسید که پسر بچه دیگر عصبانی نمی شد . او این مسلئه را به پدرش گفت و پدر نیز پیشنهاد داد هر با که عصبا نیتش را کنترل کند . یکی از میخ ها را از دیوار در آورد.

روزها گذشت و پسر بچه بالاخره توانست به پدرش بگوید که تمام میخ ها را از دیوار بیرون آورده است. پدر دست پسر بچه را گرفت و به کنار دیوار برد و گفت :(( پسرم !! تو کار خوبی انجام دادی و توانستی بر خشم پیروز شوی . اما به سوراخ های دیوار نگاه کن. دیوار دیگر مثل گذشته اش نمی شود . وقتی تو در هنگام عصبانیت حرف هایی می زنی . آ ن حرف ها هم چنین آثاری به جای می گذارند . تو می توانی چاقویی در دل انسانی فرو کنی و آن را بیرون آوری . اما هزاران بار عذر خواهی هم فایده ندارد آن زخم سر جایش است . زخم زبان هم به اندازه زخم چاقو دردناک است )) .


حالا منم عصبانیم از این که داداش زورکی من بهم سر نمی زنه. منم مطلبشو ... می رم میزارم اینجا یعنی اینکه داشی دوست دارم. 

درد دلهای من از چهارشنبه تا حال

و من نیز دیگر هیچ.

تصمیم داشتم که از وقایع روز چهارشنبه بنویسم که چگونه مجبور شدیم رو در روی هم قرار گیریم که کامنت آنی را دیدم و منصرف شدم زیرا که وقتهامان بسیار پر ارزشتر از درگیریهای ذهنی است ولی نمی دانم که چه شد که نوشتم و این گوشه ای است از ماجرا. هرچند عاشق سادگیم و آنانکه که ساده اند را بیشتر دوست می دارم اما هرچه کردم این نوشته ها ساده تر از این نمی شوند.


خیلی ها بر من این خرده را لااقل در دلهای خویش گرفته اند و خواهند گرفت که چرا من نیز معترض قضیه انتخاب اعضای هیئت اجرایی گروه شده ام  و یا حتی دنبال مقام یا پستی در گروه بوده ام و اینک چون دست نیافته ام پس من نیز در صف معترضین قرار دارم و الحق نیز هیچ کس از من انتظار اعتراض را نداشت، چه یکی از نزدیکترین اعضا به سرپرستی گروه در طی این سالها بوده ام.

 

و در جواب باید فریاد زنم و آری باید فریاد زنم تا بلکه بشنوند آنانکه حتی انگشت بر گوش دارند که این بنده گنه کار درمانده را چه به مقام و پست که اگر زرنگ باشم با مسئولیتهای کاری خود که صدها برابر مخاطره آمیزتر از مسایل گروه است مبارزه می کنم.

 

دوم اینکه من نیز همانند تمام کسانی که معترض بوده اند بیش از دوسال در همین گروه مسئولیتهایی داشته و تلاشهایی کرده ام که حتی اینها را نیز امروز بر علیه ام مورد سو استفاده قرار می دهند هر چند که باکی ندارم از انجام وظایفی که کرده ام و جوابگوی تک تک آنها هستم.

 

سوم اینکه این بنده حقیر نیز یکی از کاندیداهای احراز پست سال جاری بوده ام که اگر در آخرین لحظه قبول می کردم معلوم نبود چه اتفاقی می توانست بیفتد. چه موافقت ضمنی دو گروه را ظاهراً  داشتم! ولی چه بر سر برخی از اعضا می آمد خدا می داند و از طرفی با یک
دنده گی ها و احتمالاً با وسواس زیادی که در چنین کارهایی به خاطر مسئولیت به خرج می دادم و با طرز تفکر و دیدگاهی که از گروه، روابط بین اعضا، مسئله بانوان و اعتقاد به تواناییهای آنان و بویژه عقیده ای که به حاکمیت بی چون و چرای قانون و نظم آنهم از نوع پویا و نه خشکش به جای هر گونه مسامحه بدون آینده نگری داشته و دارم، گرفتاریهای زیادی را می بایست شاهد می بودم. همانگونه که در کار خود با آن درگیرم و از وضعیت موجود به دلیل کمبود ابزارها و نیروی انسانی مورد نظر نا خرسند.

 

پس نه دنباله روی افراد بوده ام هر چند بدان محکوم و نه دنبال پست و میز، ولی همیشه درگیر با آن.

 

پس تو میبینی که حتی دفاع از حق حتی در سایز بسیار کوچکش چه سخت است و طاقت فرسا که حتی تو را مجبور می کند با آنکه دوست تر می داری، سخن نیز نگویی که نا آشنایان ره به بیراهه می برند و تو و او را و همه کسانت را آماج افترا قرار می دهند.

ولی اینبار ایستاده ام  و نخواهم رفت که .....


 

و دیگر آنکه به قول برادر کوچکترم که بس گرامی اش می دارم متاسفانه خیلی از انسانها لطف مکرر تو را برابر حق مسلم خویش می گیرند(لطفاً اندکی در این جمله تامل بفرمایید). و اینگونه می شود که  عدم اعتراض تو  و یا لطف ها و کمک های مکرر تو باعث می شود که او باورش شود که آنچه می گوید و آنچه می پندارد و می کند حق مسلمی است که دارد و در انتها وقتی که صبر تو سر آید که دیگر احترام را با حق و حد و حدود و قانون و نظم قاطی نکنی، می شوی دشمن درجه یک! و چه می گویم........

این را به آن دو دوست عزیزی که مراسم جمعه مان را نیامدند نیز می گویم  و بیشتر به آنکه پیام کوتاهش را به عنوان زخمی در دل خواهم داشت که من هیچگاه نخواسته ام دیگری را فراموش کنم مگر اینکه درخواست او در مقابل مسئولیت و وظیفه من در قبال دیگران قرار گرفته باشد و اگر ادامه دهم ریایی بیش عایدم نخواهد ماند.


 

و آخر اینکه یادمان باشد سعی و تلاش ما در پیشبرد اهداف یک جمع، یک گروه، یک سازمان، یک عقیده، باعث نمی شود که قباله آن را به اسم ما بزنند. چه ما این تلاش را هر چند برای ارضای خواسته های قلبی خود و نه به خاطر مادیات و .... انجام داده باشیم، مسلماً پاداش آنرا نیز گرفته ایم هر چند باز هم به صورت روحی و روانی.

 و باید دست آن مردان مرد را بوسید که در راه مردم بی منت، حتی ایثار جان می کنند و دم بر نمی آورند.

 


 

و آخر تر از همه که می خواستم اینهمه را نگویم و این مطلب دردناک را بگویم که:

سنگمان را برده اند

و ما مانده ایم(البته شما ها نیز)

من که همیشه درمانده ام آنهم در برابر خودم و دیگر هیچ.

و خدا می داند با گره های کورش برده اند یا بی گره.

آنی تلاشش را کرده.

حیف که سنگمان نبوده، شاید سنگ دیگری همراهش باشد از این ره آورد.

که اورین تجلی گاه مردان و زنان سخت کوش سخت زی ای است که از دنیا بدور مانده اند از همه چیز و اورین سفره روزی رسان آنهاست هر چند که در فصل سپیدی، عتابی سخت آنها را می دهد ولی به موسم روزی رزقشان را می دهد، هر چند که من و تو و او نباشیم.

هر چند که ما به یادشان نباشیم.

و اینچنین است که میگویم و اعتقادم بر این است که

حتی سنگ کوچکی از این سرزمین بی نشان، مقدس است.

به پا وبلاگی رجوع شود

 

شاید آنی  تحفه ای داشته باشد ،کسی چه می داند......


پا وبلاگی:

 عکس ۱: بچه های روستای پسک-خوی

 عکس ۲:چوپان و قوچی که برای عروس آماده و رنگ آمیزی شده است

 عکس ۳: خدیجه و خواهرش. خدیجه معلول و بزرگترازخواهرش است که او را بغل گرفته است.

عکس ۴: بنده حقیر در ایام نوجوانی درقله اورین ۱۳۸۵

آرزوهای بزرگ اثر آیلا دیکنز

اول از همه برايت  آرزو ميكنم كه عاشق شوي و اگر هستي كسي هم به تو عشق بورزد و اگر اين گونه نيست تنهاييت كوتاه باشد و پس از تنهايي نفرت از كسي نيابي.آرزومندم كه اينگونه پيش نيايد.اما اگر پيش آمد بداني چگونه به دور از نا اميدي زندگي كني.

برايت هم چنان آرزو دارم دوستاني داشته باشي از جمله دوستان بد و ناپايداربرخي نادوست و برخي دوست داركه دست كم يكي در ميانشان بي ترديد مورد اعتمادت باشد.وچون زندگي بدين گونه است برايت آرزومندم كه دشمن نيز داشته باشي...نه كم و نه زياد...درست به اندازه تا گاهي باورهايت را مورد پرسش قرار دهند كه دست كم يكي از آن ها اعتراضش به حق باشد تا كه زياده به خود غره نشوي.

و نيز آرزومندم مفيد فايده باشي نه خيلي غيرضروري...تا در لحظات سخت وقتي ديگر چيزي باقي نمانده است همين مفيد بودن كافي باشد تا تو را سرپا نگه دارد.

هم چنين برايت آرزومندم صبور باشي نه با كساني كه اشتباهات كوچك ميكنند...چون كار ساده اي است بلكه با كساني كه اشتباهات بزرگ  و جبران ناپذير ميكنند...و با كاربرد درست صبوري ات براي ديگران نمونه شوي.

و اميدوارم اگر جوان هستي خيلي به تعجيل رسيده نشوي...و اگر رسيده اي به جوان نمايي اصرار نورزي و اگر پيري تسليم نا اميدي نشوي...چرا كه هر سني خوشي و نا خوشي خودش را دارد و لازم است بگذاريم در ما جريان يابد.

اميدوارم گربه اي را نوازش كني به پرنده اي دانه بدهي و به آواز يك سهره گوش كني وقتي كه آواي سحر گاهيش را سر ميدهد...چرا كه به اين طريق احساس زيبايي خواهي يافت...به رايگان...

اميدوارم كه دانه اي هم بر خاك بيفشاني...هر چند خرد بوده باشد...و با روييدنش همراه شوي تا دريابي چه قدر زندگي در يك درخت وجود دارد.

به علاوه اميدوارم پول داشته باشي زيرا در عمل به آن نيازمندي...و سالي يكبار پولت را جلو رويت بگذاري و بگويي...اين مال من است ... فقط براي اينكه روشن كني كدامتان ارباب ديگري است

و در پايان اگر مرد باشي آرزومندم زن خوبي داشته باشي...و اگر زني شوهر خوبي داشته باشي كه اگر فردا خسته باشي يا پس فردا شادمان باز هم از عشق حرف براني تا از نو آغاز كني...

اگر همه اينها كه گفتم برايت فراهم شد ديگر چيزي ندارم برايت آرزو كنم.

 

 

     خالق سيب و انار       خالق زيتون و آفتابگردون

 

                       پشت و پناهتان باد.