سکوت - رهایی
ايراني ها، از قديم معني سکوت و سخن بخردانه گفتن را خوب بلدند، اشکال فقط
در استفاده گاه و بيگاه از اين دو نعمت، به جاي هم است.
کاش بشر گنگ و ساکت بود و چه تعبیر زیبایی لااقل برای من در این شب ویژه. ولی کاش بشر می توانست کمی هم کر باشد آنوقت می توانست خود را رها شده از هرگونه مسئولیتی بداند که با شنیدن بر گردنش نهاده می شود. کاش می شد خود را به کری زد به کوری زد. ولی ذات خویش را چگونه باید پنهان سازیم و به بازیش گیریم و فریبش دهیم؟ مگر می شود همه عمر این درون طغیانگر را به فریبی کودکانه آرام نگه داشت که بشر طغیانگر است و صد البته عصیانگر. و اینک من عاصی از این عصیانگری.
می خواستم از سبلان و رهایی خویشتن در این دیار وحشی بنویسم که یاریم نکرد این یاریگر مهربان. هر چند باید شهادت دهم که راضی از عصیان خویشم در سفری که کردم.
و چه زیباست این طغیان. طغیان علیه خویشتن. ایستادن در برابر آنچه و آنکه تو را از راه باز می دارد. یا بهتر بگویم قد کشیدن در برابر تمامی ناملایمات حتی خود.
و من رفتم با هزاران امید در دل که بار دیگر در قداست این کوه سر به فلک ساییده و داغ جوانان وطن دیده و درد آشنا عهدی تازه کنم با خویشتن که برای شدن باید رفت.
و هیچ خسته نیستم از تلاش ۱۹ ساعته ای که در زیبایی ها و سختی های یخچالهای هرم و سبلان با یاری همراهان همنوردم به جان خریدم. چه پس از مدتها در کنار هم بودن و با هم نبودن فرصت آن یافتیم که باهم باشیم و دست در دست همدیگر به طواف کعبه مقدس این کوه رفیع نایل آییم.
و دست آخر اینکه سکوتی چندین ماهه را نیز شکستم در پایان این سفر غریب و باز آنچنان که خود می دانید با تکیه بر تنها درصد قابل اطمینان یعنی یک صدم . که این سکوت را دیگر نمی توانستم بر دوش بگیرم که شاید سکوت بیش از این مسئله ای صعب تر را دلیل می شد.
و باید دوباره بگویم که باید به علی چه ها گفت که ۲۵ سال سکوت دهشتناکی را تجربه کرد و تنها همدم اش چاه بود. و من چه سبکتر شدم از یک سو و چه سنگین تر از سوی دیگر. چه تبعات این سکوت در هم شکسته را به چشم ندیده ام ولی آرزو می کنم که این سکوت در هم شکسته یاریگر اویی باشد که سزاوارش آنچه می گفتند نبوده و نیست و نخواهد بود.
و من امشب با تمام نداشته هایم راضی ام که مسئولیتی بس خطیر را از سر گذرانیده ام و از نازنین خواستار که دیگر هیچ شکی به وجود نیاید.
و از او خواستارم که رهایی مرا دلیلی بر اسارت دیگری قرار ندهد که من اسارت خویشتن را بر آزادی عزیزانی که دوستشان دارم بسیار دوست تر می دارم که رهایی آنکه دوستش می دارم برایم خود رهایی است.
و دیگر آنکه دوباره گذاشتیم و گذشتیم........................

سکوت، يعني گفتن در نگفتن، يعني مقابله با شهوت رام
نشدني حرف، يعني تمرينبرگشتن به دوران جنيني و شنيدن انحصاري لالائي قلبِ مادر در تنهائي محض.
سکوت در مکالمه تلفني، يعني ترديد يا مزاحمت، يا شرم.
هر سکوتي، سرشار از ناگفته ها نيست، بعضي وقت ها، سرشار از خجالتِ گفته هااست.
موسيقي، يعني سکوت بعلاوه سکوت هاي شکسته شده ي موزون.
سکوتِ آرام کتابخانه، يعني رعد و غرش نهفته ي تمامِ حرف هاي فشرده ي عالم،
درسکوتِ شاهد، يعني شهادتِ دروغ، موقع خواب و استراحت و تعطيلي وجدان.
سکوتِ محکوم بي گناه، يعني بغض، آه، گريه درون.
سکوتِ مظلوم، يعني نفريني مطلق و ابدي.
بعضي سکوت را به رشوه اي کلان مي خرند و با سودي سرشار،
به اسم حق السکوت، مي فروشانند.
سکوتِ عاشق در جفاي معشوق، يعني پاس حرمتِ عشق.
سکوت، در خود گريه دارد ولي گريه، با خود سکوتي ندارد.
بعضي با سکوت آنقدر دشمنند که حتي در خواب هم آنرا با پريشان گوئي مي شکنند.
سکوتِ در بيمارستان، بهترين هديه ي عيادت کنندگان است.
آدم، بسياري حرف ها را که مي شنود، آرزو مي کند کاش بشر گنگ و ساکت بود.
ايراني ها، از قديم معني سکوت و سخن بخردانه گفتن را خوب بلدند، اشکال فقط
در استفاده گاه و بيگاه از اين دو نعمت، به جاي هم است.
آنان که حرمت سکوت را پاس مي دارند، بيش از حرّافانِ حرفه اي، به بشر
اميدواري مي دهند.
وقتي خدا بخواهد فساد کسي را برملا کند، نعمتِ سکوت را از او سلب مي کند.
سکوتِ قاضي، رعب آورترين سکوتِ زميني است، وقتي بداني گناهکاري.
سکوتِ وداعِ واپسين ديدار دو دلدار، هميشه مرطوب است.
سکوتِ يک محکوم به مرگ، پر از پشيماني لزج است.
خيالتان آسوده، سکوتِ مرگ، سرد و منجمد است، ولي شکستني نيست.
زير زمين خانه هاي قديمي تمام مادر بزرگ ها، سرشار از سکوتِ ترشي سير،
انارخشکيده، سرکه ي انگور، عروسک ها و دوچرخه دوران بچگي است.
بر خانه عروس، آخر شبي که به خانه بخت مي رود، در تنهائي پدر و مادرش،
غمناک ترين سکوت، چنگ مي اندازد.
سينماي صامت، پر از سکوتي گويا و خنده دار بود.
غيرقابل درک ترين سکوت، متعلق به معلم ادبيات پيري است که،
شاگرد قديمش رادر حال غلط خواندن گلستان سعدي از تلویزيون مي بيند.
آزار دهنده ترين سکوت، وقتي است که دروغ مي گوئي
و مخاطبت در سکوتي سنگين،فقط نگاه مي کند.
در گورستان، فقط در ساعات معيني که ارواح به ميهماني مي روند،
سکوت برقرار است.
بعضي، بلدند با تمام وجود مدت ها ساکت باشند،
حيف که زبانشان آخر همه را به باد مي دهد.
آدم هاي ترسو، براي فرار از سکوت، با خود حرف مي زنند.
تابلوهاي جهت نما، در خيابان و جاده ها،
در سکوتي بي ادعا، عابران را راهنمائي مي کنند.
تمام مردم جهان، با يک زبان واحد سکوت مي کنند،
ولي به محض باز کردن دهان از هم فاصله مي گيرند.
کرو لال ها، در سکوتِ محض با هم پرچانگي مي کنند.
سکوت، خيلي خيلي خوب است، اما نه هر سکوتي.
بعضي، قادرند تا لحظه مرگ، سکوت کنند،
به شرطِ آنکه حق السکوتِ قابلي در قبالش گرفته باشند.
در آخرت، تو را به خاطر حرفهاي نسنجيده، ممکن است مجازات کنند، ولي سکوتِ
بي جايت را، هرگز نمي بخشايند.
سکوت را با هر چيزي مي شود شکست، ولي با هر چيزي نمي توان پيوند زد.
دفاترِ سفيد و بي خطِ نو، مثل نوارِ خام، مملو از سکوتند.
تا کنون، هيچ مترجمي پيدا نشده که بتواند سکوت را،
از زباني به زبان ديگر ترجمه کند.
قطعاً يکي از راههاي تحمل ِزندگي، پناه بردن به سکوت است.
هميشه گفته اند، از آن نترس که هاي و هو دارد، از آن بترس که برّوبرّ،
نگاهت مي کند و در سکوت، برايت نقشه اي شيطاني مي کشد.
آدم هاي خسيس، ممکن است بي بهانه حرف بزنند، ولي بي بها، سکوت نمي کنند.
خواهي نشوي رسوا، همرنگ جماعت نشو، به وقت، ساکت باش.
آنانکه در مراسم خواستگاري ساکتند، در زندگي حرف نگفته باقي نمي گذارند.
درست است که زبان ِخوش مار را از لانه اش بيرون مي کشد،
در عوض زبان ِسرخ، سرِ سبز را به باد مي دهد،
مارک تواين مي گويد:
بهتر است دهان خود را ببنديد و ابله به نظر برسيد تا اينکه آن را باز
کنيد و همه ترديدها را از ميان ببريد
دست مزن! چشم، ببستم دو دست راه مرو! چشم، دو پايم شكست
حرف مزن! قطع نمودم سخن نطق مكن! چشم، ببستم دهن
هيچ نفهم! اين سخن عنوان مكن خواهش نافهمی انسان مكن
لال شوم، كور شوم، كر شوم ليك محال است كه من خر شوم
الهی!
نسیمی دمید از باغ دوستی، دل را فدا کردیم،
بویی یافتیم از خزینه ی دوستی، بپادشاهی بر سر دو عالم ندا کردیم.
برقی تافت از مشرق حقیقت، آب و گل کم انگاشتیم و دو گیتی بگذاشتیم،
یک نظر بسوختیم و بگداختیم.
بیفزای نظری و اینسوخته را مرهم ساز و غرق شده را دریاب،
که می زده راهم به مِی دارد و مرهم بود.

چند تکه آرزو
کاش وقتی زندگی فرصت دهد
گاهی از پروانه ها یادی کنیم
کاش بخشی از زمان خویش را
وقف قسمت کردن شادی کنیم
کاش وقتی آسمان بارانی ست
از زلال چشم هایش، تر شویم
وقت پاییزاز هجوم دستِ باد
کاش مثل پونه ها پرپرشویم
کاش وقتی چشم هایی ابریند
به خود آییم و سپس کاری کنیم
از نگاه زرد گلدان هایمان
کاش با رغبت پرستاری کنیم
کاش دلتنگ شقایق ها شویم
به نگاه سرخشان عادت کنیم
کاش شب وقتی که تنها می شویم
با خدای یاسها خلوت کنیم
کاش گاهی در مسیر زندگی
باری از دوش نگاهی کم کنیم
فاصله های میان خویش را
با خطوط دوستی مبهم کنیم
کاش با چشمانمان عهدی کنیم
وقتی از اینجا به دریا می رویم
جای بازی با صدای موجها
دردهای آبیش را بشنویم
کاش مثل آب،مثل چشمه سار
گونه نیلوفری را تر کنیم
ما همه روزی از اینجا میرویم
کاش این پروانه را باور کنیم
کاش با حرفی که چندان سبز نیست
قلب های نقره ای را نشکنیم
کاش هر شب با دو جرعه نور ماه
چشم های خفته را رنگی زنیم
کاش بین ساکنان شهر عشق
ردپای خویش را پیدا کنیم
کاش با الهام از وجدان خویش
یک گره از کار دل ها وا کنیم
کاش رسم دوستی را ساده تر
مهربان تر،آسمانی تر کنیم
کاش در نقاشی دیدارمان
شوق ها را ارغوانی تر کنیم
کاش اشکی قلبمان را بشکند
با نگاه خسته ای ویران شویم
کاش وقتی شاپرکها تشنه اند
ما به جای ابرها گریان شویم
کاش وقتی آرزویی می کنیم
از دل شفافمان هم رد شود
مرغ آمین هم از آنجا بگذرد
حرفهای قلبمان را بشنود.
(مریم حیدر زاده-انتخاب و ارسال از خانوم معلم)






خب اسمم که هست ، از کارهای جدید هم خوشم میاد. اهل تجربه ام حتی با این سن و سال. تاریخ ایران و ادبیات ایران و آذربایجان و انگلیسی و علوم خوراکمه. عکاسی رو دوست دارم و انجام میدم. دوست دارم تو طبیعت باشم و کوه میرم اگه فرصت بکنم. خدا رو شکر یه نونی در میاریم می خوریم. خوشحال می شم کاری واسه تون بکنم.