یه آپ خودمونی- من تو را او را همه را دوست دارم

گیرنده هام دیگه ضعیف شدن. یه هفته به خاطر بازدید از اداره و مهمونهایی که داشتم خیلی خسته شدم بعد 4 روز مسافرت بیخابی بدجوری گیر داده بود. غیب نشدم مامانی نبود و با بابام تنهایی شام خوردیم و وسط سریال خوابیدم. کامپیوتر رو هم نصف شب تو خواب خاموشش کردم سعادت نبود به خصوص به خاطر رینی و آنی.

هر چند بعضی وقتها واقعا دلگیر میشم که کسی نیست یا جوابی نداده.دست خودم هم نیست من اینجوریم و ترسی از اعتراف ندارم. نمیدونم خوبه یا بد ولی بعضی وقتها واقعا دلم می خواد با یکی حرف بزنم ولی نمی تونم پیداش کنم یا اون تو مود نیستش یا اصلا امکانش نیست. نگین واسه شما این اتفاق نمی افته وگرنه من باید برم پیش روانپزشک!!!

ولی در جواب سئوال رز من تبریک نمی گم میدونین واسه چی؟
خیلی وقتها ما یه حرفهایی برای گفتن داریم که نمی دونیم چه طوری بگیم و از کجا شروع کنیم. به خاطر همین شروع نامناسب مسئله گنگ میشه و وقتی تو جوابش با شوخی ندانسته جواب می دیم مشکل چند تا میشه و سئوال کننده نه تنها به جواب نمی رسه بلکه تو وضعیتی گیر می کنه که باید بعضی وقتها خودش رو هم تبرئه کنه. و این باعث میشه که حتی آرامش خودش رو برای فکر کردن از دست بده و کلا بی خیال بشه یا قاطی کنه.
این تجربه ای که من بارها داشتم پس به جای تبریک ازتون می خوام سئوالتون رو واضح تر و شفاف تر مطرح کنین.

یه توضیح(شعرها از مصدق و سید علی صالحی)

این مطلب رو درارتباط با بحث کوتاه دیشب با رز و مسعود می نویسم. اولش اینکه به قول حمید مصدق باید بگم:

 

من اگر بنشینم

تو اگر بنشینی

چه کسی برخیزد

چه کسی با دشمن بستیزد

........

 

و در جواب هر دو دوستم و تمام دوستایی که به یادمن باید بگم:

 

اصلاً به فرض که مردمان هنوز در خوابند

فرض که هیچ نامه ای هم به مقصد نرسید

فرض که بعضی از اینجا دور

حتی نان از سفره و کلمه از کتاب

شکوفه از انار و تبسم از لبانمان گرفته اند

 

با

                   رویاهامان

                   

                                                 چه می کنند؟!

 

 

آینده متعلق به من و توست.

                                      آمده ام که سر نهم ......

 

 

 

 

 

 

 

 

 

شب سکوت کویر

اشعار زیر از بابا است البته بابا طاهر که استاد شجریان

 در ابتدای شب،سکوت،کویر می خواند

 بدون تفسیر و تعبیر براتون می نویسم

شاید وقتشه یه بار دیگه این نوار رو گوش بدین

 

تو که نازنده بالا دلربایی

تو که بی سرمه چشمون سرمه سایی

تو که مشکین دو گیسو در قفایی

به ما گویی که سرگردون چرایی

 

دلم دردی که دارد با که گوید

گنه خود کرده تاوان از که جوید

دریغا نیست همدردی موافق

که بربخت بدم خوش خوش بگوید

 

شدم محنت کش کوی محبت

دل از دست محبت غرق خون بی

 

زعشقت سوختم ای جان کجایی

بماندم بی سر و سامان کجایی

نه جانی و نه غیر از جان چه چیزی

نه در جان نه برون از جان کجایی

مرگ عاطفه-خانوم معلم--قانون مورفی-خودم

دوستان می دانید
علت مرگ گل عاطفه چیست؟
علت خشم درختان از چیست؟
یا چه چیزی دل پر درد و غم باغچه را
صبح دیروز شکست؟
باعث این همه بدبختی کیست؟
.............
آری این ما هستیم
آن که بر گوشه چشمان نسیم
رنگ بی مهری را
آبیاری می کرد
آن که بر کوچه باریک زمان در هر روز
جای پایش گِل بود
یا کسی که بر باد
تهمت بی هنری را می زد
یا همان کس که کبوتر ها را
از در خانه خویش
متواری می کرد
آن کسی که به درختان صنوبر می گفت:
این قدر لحظه شماری نکنید
که دگر بار بهار
به در خانه ما
سر نخواهد زد
آری،آن ما بودیم
حال باید چه کنیم؟
شاپرک می گوید:
((شیشه پنجره را باید شست))
بار دیگر باید
از پس پرده عشق
به تماشای گل عاطفه رفت
بار دیگر باید
به کبوتر ها گفت:
((جایتان بر سر سجاده عشق
سخت خالی شده است))
آری...او زیبا گفت
باید از اشک نگاه،چشم را پیدا کرد
آب را در سخن ماهی در یا فهمید
باید از چشمان آبی نسیم
رنگ او را حس کرد
از کبوتر ها خواست
که در خانه ما،خانه کنند
زندگی با سخن بال کبوتر زیباست.
(مهدی فیضی)


قانون مورفی

اگر قرار باشد چیزی خراب شود، می شود
آیا دقت کردید هنگامی که به یک کنسرت موسیقی می روید، به یک سمینار مهم دعوت می شوید، یا در حال ارائه
Demo
برنامه ای که نوشته اید به مدیر خود می باشید و ... اغلب اتفاق هایی نا خواسته که تا قبل از آن در هیچ یک از آزمایش ها خود را نشان نداده اند، بروز می کند و باعث اخلال در برنامه می شود. هر روز غذا میل می کنید و ذره ای به روی لباستان نمی ریزد اما روزی که می خواهید با لباس تمیز به جایی بروید، مقداری از سس غذا روی لباستان می ریزد. اغلب دوستان تحت این شرایط می گویند "بازهم قانون مورفی اجرا شد!

قانون مورفی (
Murphy's Law) در حالت کلی می گوید "اگر قرار باشد چیزی خراب شود، می شود". ریشه این قانون به سال 1949 و یکی از پایگاه های هوایی در آمریکا بنام Edwards Air Force Base بر می گردد. کاپیتان ادوارد در حال کار روی یکی از پروژه های پایگاه هوایی بود که ناگهان مدیر پروژه متوجه می شود که سیمهای یکی از مبدلهای الکترو مکانیکی بصورت اشتباه نصب شده است.

در این حالت مدیر پروژه با عصبانیت بر سر مورفی داد می زند که : "این دیگر چه وضعی است!

مورفی در جواب می گوید : اگر قرار باشد این سیستم مشکل داشته باشد، حتما" مشکل خواهد داشت.

پس از آن مدیر پروژه در یکی از صفحات دفترچه کنترل پروژه خود قانونی بنام مورفی را با همین مضمون یادادشت می کند. چندی بعد یکی از پزشکان مدیر این پایگاه در حال انجام مصاحبه مطبوعاتی علت پیشرفت پروژه خود را مدیون قانون مورفی اعلام می کند که : "بر اساس این قانون، تمام شرایط نا محتمل برای شکست پروژه را در نظر گرفتم". با توجه به آنکه محصولات صنعت هوایی باید دارای ضریب اطمینان و امنیت کاری بالا باشند از آن به بعد در تولید و ساخت این محصولات تمام شرایط غیر محتمل در نظر گرفته می شد. از آن به بعد قانون مورفی شهرت جهانی پیدا میکند.

به تدریج تفسیرهای زیادی راجع به این قانون توسط مدیران و مهندسان ارائه شده است که در زیر نمونه هایی از آنها را می خوانید :


قوانین عمومی
- هیچ کاری به آن سادگی که بنظر می آید نمی باشد
- نمام کارها بیشتر از آن چیزی که شما فکر می کنید وقت می گیرند
- اگر احتمال اینکه چند پدیده باهم رخ دهند و باعث خرابی سیستم شوند خیلی کم باشد، هنگامی که شما نیاز دارید سیستم درست کار کند این پدیده ها باهم رخ خواهند داد
- هر راه حلی که برای مشکلات ارائه می شود، خود مشکلات جدیدی بوجود می آورد


قوانین نظامی
- هرگز یک سنگر را با کسی که از تو قوی تر است تقسیم نکن
- اگر افسر مافوق تورا می بینید، پس دشمن هم تو را می بیند
- اگر در جبهه داری خوب پیشرفت می کنی، حتما" به سمت دام دشمن می روی
- اگر نیاز داری که همین الآن با افسر مافوق خود صحبت کنی، یک چرت بزن


قوانین تکنولوژی
- منطق عبارت است از یک روش سیستماتیک برای رسیدن به یک نتیجه غلط
- تمامی اکتشافات و اختراع های بزرگ دنیا بر اثر اشتباه بجود آمده اند
- مهمترین
email ای را که میخواهی بگیری گم می شود
- اگر یک برنامه کامپیوتری بدرد نخورد باید آنرا مستند کرد
- اگر یک برنامه کامپیوتری مفید باشد باید آنرا عوض کرد
- در اجرای پروژه مهم نیست چقدر منابع در اختیار دارد به هر حال کم است

پیش سوغاتی سفر به درون

 دیگران را ببخش نه بخاطر آنکه لایق بخششند ، بخاطر اینکه تو لایق آرامشی

 

دماوند

تقدیم با عشق به تمام کسانی که با من بودند و به یاد من بودند و یا فراموششان کرده بودم!

عکس بالا ارتفاع ۵۲۰۰  به یاد دوستان و همراهان صمیمی این وبلاگ

عکس پایین کمپ سیمرغ- ارتفاع ۴۱۵۰ متر- جای همتون خالی

 

خداحافظ ای کبکهای سهند

به نام تویی که فراموشم نمی کنی

 

سلام به همه دوستانی که دوستم داشته اند و در دلتنگیها و شادیهای! این هفت ماه همراهیشان را دریغم نکرده اند. نمی خواستم بنویسم و کامنت جدید بگذارم چون وقتم خیلی تنگ بود ولی باز نشد. این توی درون اجازه نداد. ندایی در دلم گفت که بنویسم هرچند کوتاه.

 

همه میدانید عازم سفرم. به دماوند که کوهی است بلند. آغازش را کس نمی داند. او از تاریخ کهن تر است. همیشه موقع سفر دلم ابری است. کوچ برایم سنگین است و شنیدن بانگ الرحیل لرزه بر اندامم می افکند. ولی باید رفت. سفری که از بهمن سال گذشته در مردمان و سپس در این قایق کوچک خودمانی آغاز کرده ام هنوز به ساحل مقصود دست نیازیده است. و طوفانهای زیادی را باید که پشت سر نهد. هیچ وقت فکر نمی کردم که دوستانی با اخلاقیاتی خاص و صمیمی در این سفر همراه من گردند و این همه هیچ نیست جز نگاه ویژه ای که نازنین من دارد به همگیمان که من هماره بر این اعتقادم که اگر با من نبودش هیچ میلی/ چرا ظرف مرا بشکست لیلی.

 

دوست داشتم قبل این سفر همه تان را از نزدیک ببینم. حتی قیافه هاتان برایم جالب می توانست باشد که ما از مرز مجاز گذشته ایم. ولی نمی شود. حرفهای ناگفته مدفون بسیاری در دل دارم که می خواستم برایتان بگویم که نمی شود.

 

حتی حرفهایی برای بعضی از عزیزان. هرچند از سکوت نوشتم ولی دلم می خواست برای چند لحظه نیز که شده سکوتم را برایتان فریاد بزنم که نمی شود.

 

دوست داشتم با خیلی ها در این سفر همسفری کنم با مسعود با علی با آنی با محمد رضا و .... که نمی شود.

 

دوست داشتم حتی یه کوله پشتی دیوتر داشتم که آنهم نمی شود.

 

من با مجموعه ای از این نمی شود ها قدم در راه بزرگی می نهم. دماوند همچون سبلان عزیز برای من تنها یک قله نیست. من سبلان را تنها با یاری نازنینم پیمودم و دماوند را نیز با استعانت از او خواهم پیمود. برای من همانطور که بارها گفته ام قله اهمیت ندارد هر چند بسیار مهم است. برای من مسیر و همراهی نازنینم مهم تر و گواراتر است و البته همراهی با کسانی که با قلب پاک خویش مسیر خود و مرا به سوی او نور افشان می کنند.

 

من هماره در این مسیر سخت زندگی آرزوی همرهی با مردان و زنانی را داشته ام که پاک باشند و نازنین من دریغم نکرده است.

 

و صد البته که با حضور شما پیمایش این مسیر برای من آسانتر است. مردان و زنانی از سراسر این سرزمین . قلبهای شما را در سینه همراه خود خواهم داشت آرام و قوی بتپید ای دلهاتان همه نور.

 

سلامم را دوباره پاسخ گویید ای دلهاتان همه با من.

 

گرما و صمیمیت جنوب را  از تاترا و یارا  و آیلا ، طراوت و روشنی را از تیچر، شیرینی و حلاوت را از رینی، صداقت و راستی را از اکبر و گلزار، رنگ و نور را از رز و تن ناز، تلاش را از ناشناس، ایثار را از مسعود، احساس را از علی، پشتکار را از محمد رضا و سادگی و پاکی را از آنی به همراه خواهم داشت.

 

کاش می توانستم با همه تان رودرو خداحافظی کنم که این هم نمی شود.

 

منتظرم بمانید که من منتظرتان خواهم بود در پایان این سفر.

 

اگر به کعبه جان دست یافتم روزگار جدیدی انتظارم را می کشد. من به دنبال خود در این سفرم با صمیمیت قلبهای شما.

و .....

 

چه فکر می کنی ؟

که بادبان شکسته زورق ِ به گل نشسته ای ست زندگی ؟
در این خراب ِ ریخته
که رنگ ِ عاقبت ازو گریخته
به بن رسیده راه ِ بسته ای ست زندگی ؟
چه سهمناک بود سیل ِ حادثه
که همچو اژدها دهان گشود
زمین و آسمان ز هم گسیخت
ستاره خوشه خوشه ریخت
و آفتاب در کبود ِ دره های آب غرق شد
هوا بد است
تو با کدام باد می روی ؟
چه ابر ِ تیره ای گرفته سینه ی تو را
که با هزار سال بارش ِ شبانه روز هم
دل ِ تو وانمی شود
تو از هزاره های ِ دور آمدی
درین درازنای ِ خون فشان
به هر قدم نشان ِ نقش ِ پای ِ توست
درین درشتناک ِ دیولاخ
ز هر طرف طنین ِ گام های ره گشای توست
بلند و پست ِ این گشاده دامگاه ِ ننگ و نام
به خون نوشته نامه ی وفای توست
به گوش ِ بیستون هنوز
صدای ِ تیشه های توست
چه تازیانه ها که با تن ِ تو تاب ِ عشق آزمود
چه دارها که از تو گشت سربلند
زهی شکوه ِ قامت ِ بلند ِ عشق
که استوار ماند در هجوم ِ هرگزند
نگاه کن
هنوز آن بلند ِ دور
آن سپیده آن شکوفه زار ِ انفجار ِ نور
کهربای آرزوست
سپیده ای که جان ِ آدمی هماره در هوای اوست
به بوی یک نفس در آن زلال دم زدن
سزد اگر هزار بار
بیفتی از نشیب ِ راه و باز
رو نهی بدان راز
چه فکر می کنی ؟
جهان چو آبگینه ی شکسته ای ست
که سرو ِ راست هم در و شکسته می نمایدت
چنان نشسته کوه در کمین ِ دره های ِ این غروب ِ تنگ
که راه بسته می نمایدت
زمان ِ بی کرانه را
تو با شمار ِ گام ِ عمر ِ ما مسنج
به پای او دمی ست این درنگ ِ درد و رنج
به سان ِ رود
که در نشیب ِ دره سر به سنگ می زند
رونده باش
امید ِ هیچ معجزی ز مرده نیست
زنده باش.
(هوشنگ ابتهاج)

سه تا تو

سه تا (تو)

اگر همين الان از ما بپرسند كه چه جور آدمي هستيم، احتمالا اغلب ما از خودمان راضي نيستيم و جوابمان اين است كه آدمي خوبي نيستيم! اين حرف هم از روي شكسته نفسي و فروتني نيست، بلكه بيشتر نوعي صداقت و واقع بيني دروني است. هر چند خودمان را آدم بدي نمي دانيم، چندان هم خوب بودن خود را قبول نداريم.

اين سردرگمي كه در زندگي بسياري از انسانها صدق مي كند، شايد شامل حال شما هم بشود. سردرگمي كه در تمام عمر همراه ماست و از گفتگوي دائمي انسان با خودش ناشي مي شود. نوعي گيجي و گمراهي كه منجر به يك بحران هويت شده و شخص را وادار مي سازد باور كند كه بيشتر از يك شخصيت در درونش زندگي مي كند. سه تا (من) سه تا (تو)

غالبا هر كسي در دوره هاي مختلف زندگيش بين اين سه تا (تو) سر در گم است:‌

 (تو) بيروني

(تو) دروني

(تو) واقعي

با هم نگاه مختصري به اين (تو) ها يا شخصيت ها بيندازيم.

(تو) بيروني

اين (تو) فعال و ماهر است. اين همان (تو)يي است كه همه مي بينند و با اين صورت مي شناسند. اگر اين (تو) خوب باشد، همه تو را خوب مي دانند و اگر بد باشد همه تو را آدم بدي خواهند ديد.اين نقابي است كه در تمام طول زندگي بر صورت خود مي گذاريد.

اين (تو) با شما متولد نمي شود ولي از لحظه اي كه شروع به فهم رويدادهاي پيرامون خودتان مي كنيد به دنياي شما وارد مي شود.اين (تو) براي محافظت از علائق شخصي به وجود آمده و بر اساس برنامه اي كه برايش تنظيم كرده ايد، رفتار مي كند. اين (تو) به منظور پوشاندن (تو) دروني آمده است و به اين ترتيب براي رسيدن به خواسته هاي اين دنيايي دائما تحت فشار است. اين (تو) همواره در تلاش براي كنترل شرايط و اتفاقات است. هميشه درگير فرآيند ارزيابي و داوري است تا بتواند آمادگي قبلي براي مواجه شدن با هر موقعيتي را داشته باشد.

 (تو) دروني

اين (تو) منفعل و ترسوست. اين (تو) در تنهايي با تو صحبت مي كند و با تو به دنيا آمده است. اين همان تويي است كه فقط تو مي شناسي و نه هيچ كس ديگر. از مقاصد بدي كه در پشت اعمال خوب نهفته است و مقاصد خوبي كه به نتيجه نمي رسند كاملا آگاه است. اين (تو)يي است كه تمام عمر نقاب بر چهره دارد.

اين (تو) هميشه در معرض تهديد براي بقا بوده و فاقد اعتماد به نفس است. خودش را به اندازه كافي براي مواجهه با دنيا خوب و آماده نمي بيند. زندگي را ناعادلانه و جهان را دشمن خودش به حساب مي آورد. اين (تو) از ترس سوءتفاهم و طرد شدن از دنياي بيروني تمام آروزوهايش را سركوب مي كند. بنابراين پشت (تو) بيروني پناه مي گيرد و بر اساس هنجارهاي زندگي عمل مي كند.

اين (تو) از آنجا كه به نقاط ضعف و ناتواني هايش آگاه است،‌اغلب آشفته و سرگردان به نظر مي رسد. اين (تو) براي نجات خودش به دنبال يك منجي بوده و در جستجوي آرامش و اميد است.

(تو) واقعي

اين (تو) واقعي، تو خالص و وجود ابدي است. اين (تو) قسمتي از وجود مطلق ناب است كه حتي قبل از تو درون تو وجود داشته است و حتي بعد از مرگ نيز زندگيش ادامه خواهد يافت. اين (تو) پديده اي ناشناخته است. خود برتر و ناميرايي است كه مافوق هر درك و مفهوم فيزيكي است.

اين همان (تو)يي است كه حتي در موقع خواب هم با تو مي ماند. در خواب، هنگامي كه تو تماست را با دنياي فيزكي قطع مي كني و از تخت خوابي كه روي آن خوابيده اي هم آگاه نيستي، اين (تو) فعال است. اين آگاهي به محض اينكه از خواب بيدار مي شوي بر مي گردد و پس از آن (تو) دروني بر آن غلبه كرده و به سرعت خودش توسط (تو) بيروني مغلوب مي شود.

به اين ترتيب (تو) واقعي هميشه ناديده گرفته مي شود چرا كه در شرايط بيداري تو فقط (تو) دروني يا بيروني را به عنوان خويشتن خويش را مي شناسي. به دليل همين ناآگاهي تو خود واقعي ات را به عنوان يك خويشتن جدا مي بيني. در حاليكه(تو) واقعي هماني است كه در جستجويش هستي. همان (تو)يي كه به حضور خداوند نسبت داده مي شود.

شناخت اين (تو) شروع آگاهي است و درك آن آرامش را به روح ناآرام بشر بازمي گرداند. درك (تو) واقعي منجر به بصيرت و بينايي درون مي شود.

منتظرت می مانم-خودم

آمدم و می روم با حالی پریشان به دنبالت ای نازنین.


رو به گریه بازه جونم
دلم از دنیا گرفته
تپش ترانه هامو
مرگ بی صدا گرفته
گریه کن گریه ای آواز خاموش
گریه کن گریه ای ترانه فراموش


پاسخی نیافته ام پاسخی که راحتم کنم.

نمی بازم به بی رنگی

به کوه و معبر سنگی

به پاییز و غروب عصر دلتنگی

نمی بازم

نمی سازم من خاکی

سرایی با دل شاکی

تو دنیایی که خالی مونده از پاکی

نمی سازم.

درگیر با زندگی.
ولی نومید نتوانم بود ای نازنین من. من هماره درمانده که شدم باز در راه تو بازگشتی داشته ام به اوج ابدیت. و اینک نیز اگر تو جوابم نمی دهی و حتی بهترین آفریدگانت نیز جوابی برایم ندارند من می ایستم همچنانکه همواره بوده ام.

زمان مقهور من است. گذشت آن برایم اهمیتی نمی تواند داشته باشد که من در طول این زمان بی انتها نمی روم. من با تو در ژرفنای هستی صعودی را آغاز کرده ام به اوج بی نهایت و اینک در اینراه ماندن و جنگیدن را بر خود آرامشی بسیار والا می یابم.
من صبر می کنم چه در ظلمتم نخواهی گذاشت. من جوابی برای فریادهای دردآلود تنها مانده ام خواهم شنید هر چند قرنها به طول بیانجامد. و چه خوب و چه بد. که هر آنچه از تو رسد نیکوست.

نیازم را بده پاسخ

که دلگیرم

اسیر وسوسه های نفس گیرم

نگاهم کردی و بستی به زنجیرم

نگیر از من نگاهت را

که می میرم

من ایستاده ام تا ندایی بشنوم. سوسوی امیدی در دل مرا به خود می خواند. من صعودم را ادامه خواهم داد چه تو نوری و امیدی.

شب آبستن است تا چه زاید سحر

بادبان می کشد زورق خورشید