سه تا (تو)
اگر همين الان از ما بپرسند كه چه جور آدمي هستيم، احتمالا اغلب ما از خودمان راضي نيستيم و جوابمان اين است كه آدمي خوبي نيستيم! اين حرف هم از روي شكسته نفسي و فروتني نيست، بلكه بيشتر نوعي صداقت و واقع بيني دروني است. هر چند خودمان را آدم بدي نمي دانيم، چندان هم خوب بودن خود را قبول نداريم.
اين سردرگمي كه در زندگي بسياري از انسانها صدق مي كند، شايد شامل حال شما هم بشود. سردرگمي كه در تمام عمر همراه ماست و از گفتگوي دائمي انسان با خودش ناشي مي شود. نوعي گيجي و گمراهي كه منجر به يك بحران هويت شده و شخص را وادار مي سازد باور كند كه بيشتر از يك شخصيت در درونش زندگي مي كند. سه تا (من) سه تا (تو)
غالبا هر كسي در دوره هاي مختلف زندگيش بين اين سه تا (تو) سر در گم است:
(تو) بيروني
(تو) دروني
(تو) واقعي
با هم نگاه مختصري به اين (تو) ها يا شخصيت ها بيندازيم.
(تو) بيروني
اين (تو) فعال و ماهر است. اين همان (تو)يي است كه همه مي بينند و با اين صورت مي شناسند. اگر اين (تو) خوب باشد، همه تو را خوب مي دانند و اگر بد باشد همه تو را آدم بدي خواهند ديد.اين نقابي است كه در تمام طول زندگي بر صورت خود مي گذاريد.
اين (تو) با شما متولد نمي شود ولي از لحظه اي كه شروع به فهم رويدادهاي پيرامون خودتان مي كنيد به دنياي شما وارد مي شود.اين (تو) براي محافظت از علائق شخصي به وجود آمده و بر اساس برنامه اي كه برايش تنظيم كرده ايد، رفتار مي كند. اين (تو) به منظور پوشاندن (تو) دروني آمده است و به اين ترتيب براي رسيدن به خواسته هاي اين دنيايي دائما تحت فشار است. اين (تو) همواره در تلاش براي كنترل شرايط و اتفاقات است. هميشه درگير فرآيند ارزيابي و داوري است تا بتواند آمادگي قبلي براي مواجه شدن با هر موقعيتي را داشته باشد.
(تو) دروني
اين (تو) منفعل و ترسوست. اين (تو) در تنهايي با تو صحبت مي كند و با تو به دنيا آمده است. اين همان تويي است كه فقط تو مي شناسي و نه هيچ كس ديگر. از مقاصد بدي كه در پشت اعمال خوب نهفته است و مقاصد خوبي كه به نتيجه نمي رسند كاملا آگاه است. اين (تو)يي است كه تمام عمر نقاب بر چهره دارد.
اين (تو) هميشه در معرض تهديد براي بقا بوده و فاقد اعتماد به نفس است. خودش را به اندازه كافي براي مواجهه با دنيا خوب و آماده نمي بيند. زندگي را ناعادلانه و جهان را دشمن خودش به حساب مي آورد. اين (تو) از ترس سوءتفاهم و طرد شدن از دنياي بيروني تمام آروزوهايش را سركوب مي كند. بنابراين پشت (تو) بيروني پناه مي گيرد و بر اساس هنجارهاي زندگي عمل مي كند.
اين (تو) از آنجا كه به نقاط ضعف و ناتواني هايش آگاه است،اغلب آشفته و سرگردان به نظر مي رسد. اين (تو) براي نجات خودش به دنبال يك منجي بوده و در جستجوي آرامش و اميد است.
(تو) واقعي
اين (تو) واقعي، تو خالص و وجود ابدي است. اين (تو) قسمتي از وجود مطلق ناب است كه حتي قبل از تو درون تو وجود داشته است و حتي بعد از مرگ نيز زندگيش ادامه خواهد يافت. اين (تو) پديده اي ناشناخته است. خود برتر و ناميرايي است كه مافوق هر درك و مفهوم فيزيكي است.
اين همان (تو)يي است كه حتي در موقع خواب هم با تو مي ماند. در خواب، هنگامي كه تو تماست را با دنياي فيزكي قطع مي كني و از تخت خوابي كه روي آن خوابيده اي هم آگاه نيستي، اين (تو) فعال است. اين آگاهي به محض اينكه از خواب بيدار مي شوي بر مي گردد و پس از آن (تو) دروني بر آن غلبه كرده و به سرعت خودش توسط (تو) بيروني مغلوب مي شود.
به اين ترتيب (تو) واقعي هميشه ناديده گرفته مي شود چرا كه در شرايط بيداري تو فقط (تو) دروني يا بيروني را به عنوان خويشتن خويش را مي شناسي. به دليل همين ناآگاهي تو خود واقعي ات را به عنوان يك خويشتن جدا مي بيني. در حاليكه(تو) واقعي هماني است كه در جستجويش هستي. همان (تو)يي كه به حضور خداوند نسبت داده مي شود.
شناخت اين (تو) شروع آگاهي است و درك آن آرامش را به روح ناآرام بشر بازمي گرداند. درك (تو) واقعي منجر به بصيرت و بينايي درون مي شود.