و شد اما نه تمامی آنچه باید می شد. دو ماه درگیری فکری برای سرپا نگهداشتن جمعی نوپا. آنهم در زیر حملات سنگین بدترین نگاهها. و چه ساده برهم خرده می گیریم و چه آسان دلهای کودکانه خویش را با زنگار کینه مسدود می سازیم. تنفسی نمی ماند. حسی فرا نمی خواند چه این زنگار کینه هر روز انباشته میگردد و تو نا خواه در ویسکوزیته این خیال کینه ای غرق نابودی می شوی.
دیشب هر چند به تهدید مهر بر زبانمان خواستند که برزنند اما نمی دانستند که برایمان حفظ دوستیهامان فراتر از عضویتمان می ارزد چه در همین دوستیهاست که گروه معنی می یابد، رشد می کند و به تعالی می رسد. وگرنه بی دوستی و بی همراهی در سرتاسر این مسیرهای رفته جز خستگی بر تن آدمی نخواهد ماند و افتخار فتح یک قله!
نمی خواهم از انسانیت بگویم که نه شایسته آنم و نه می خواهم که حتی ادموند هیلاری را شاهد اعمال خود بگیرم.
ولی برایم قله ها ارزشی نداشته اند چه در نظرم حتی انسانیت نیز قله ای ندارد زیرا که ما خود نیز در مسیر تعالی بسوی حق تنها الیه راجعونیم و فی الله نیستیم!
حرکتی بسوی نور، حرکتی بی انتها
که خدا انتها ندارد
پس من نیز بی انتهایم و حرکتم نیز اینچنین.
پس تو ای خواهر و برادر من می بینی که چه ساده است نفی قله انسانیت!
که مسیر مهمتر است
و آنچه تو را و سرعت سیر تو را در این مسیر تحت الشعاع خود قرار می دهد تویی و اعمالت و البته همراهانت. که اگر یکدلی بیاموزند در اوج کثرت به وحدت می توان منتهی شد ولی در غیر اینصورت وحدتی صوری حتی اگر نام بزرگی نیز باشدت مفید نخواهد بود.
ولی نشانه ها باز بودند و حضور مام(1) منتهی به آن شد که در جمع، فارغ از هر تهدیدی اکثریت آنچه در دل داشتیم گفته شود. تو گویی دل ما بود که بر زبانش جاری می شد و تنها او می توانست که بگوید و سراب یخ بسته را در هم شکند و اینسان بحث آغاز شد.
در شگفتم از آن نوشته و پیغامی که داشت. جز اول حتی عکسهای مرا نیز مورد تاخت و تاز قرار داده بودند ولی اینها چیزی نبودند که حل نشوند ولی جز دوم کوبنده تر و محکمتر و البته با قلمی دیگر بود.
وشگفت آمیزتراینکه پنج بند اول آن دیده شده بود و خوانده شده بود و عصبانیتی داشت بی حد و حساب ولی دوازده بند توفانی و کوبنده آن نه دیده شده بود و نه خوانده شده بود. چه همین ده-دوازده بند خود مسبب آن پنج بند ابتدایی نیز بود.
و این می شود که مرا با دوستانم در برابر هم قرار می دهند برای مسند!
و شاید باور نکنی که این مسندی که هیچ ندارد چه ها دارد. و کاش باورت می شد که خدمت باید که بی ریا باشد.
و کاش باورت می شد که املت را دو نفر کفایت می کند درست کردنش و سی نفر نمی خواهد.
کاش باورت می شد که عکس یه سوسک در حال کار وتلاش چه ارزشی دارد و چه زیبایی وصف ناپذیری.
کاش باورت می شد که عکس همین سوسک بی ارزش به خاطر تلاشش برای فراهم ساختن گلوله ای بزرگتر برای تقدیم به معشوقش هزاران بار زیباتر از پرتره ریایی است.
و کاش باورت می شد که مجاز نیستیم اشتباه کنیم ولی امکان آن همیشه هست.
و کاش باورت می شد که هر که بزرگتر اشتباهش بزرگتر و ناپسندیده تر.
وکاش باورت می شد که تو و من نیز اگر از سرلجبازی کاری کردیم لجبازی بزرگتر با کودکانش نشاید.
و اینها سخت می آزارد مرا. چه بسیار برادران و خواهرانم که که در توهم داشتن یه تکیه گاه خواهند ماند و چه امید عظیمی به عبث انجامید.
و کاش باورت می شد که نمی توان همه چیز بر زبان راند و با بوسه ای بر گونه ای زنگار دل زدود.
وکاش باورت می شد که جوان امروزی بیشتر از امکانات مالی و .... به عزت و احترام و درک متقابل نیازدارد.
وکاش باورت می شد که او را تنها که نه، زخمی و دل شکسته، نباید و نشاید رها کرد.
وکاش باورت می شد که درد ما در قرن حاضر درد پول نیست درد محبت است. درد تنهایی است، درد چنگ زدن به هر خس و خاشاکی است در این سرزمین بیدرد درد پرور.
کاش باورت می شد.
کاش...................
یارا حقوق صحبت یاران نگاه دار
با همرهان وفا کن و پیمان نگاه دار
در راه عشق گر برود جان ما چه باک
ای دل تو آن عزیزتر از جان نگاه دار
محتاج یک کرشمه ام ای مایه امید
این عشق را زآفت حرمان نگاه دار
ما با امید صبح وصال تو زنده ایم
ما را زهول این شب هجران نگاه دار
مپسند یوسف من اسیر برادران
پروای پیر کلبه احزان نگاه دار
بازم خیال زلف تو ره زد خدای را
چشم مرا زخواب پریشان نگاه دار
ای دل اگر چه بی سر و سامان تر از تونیست
چون سایه سر رها کن و سامان نگاه دار.(۵)
پا وبلاگی:
۱- مام لقبیه که به یکی دادیم که داره بدجوری از حق دفاع می کنه. خدا پشت و پناهش.
۲- مبهم بود ببخشین. تلفیقی از جریانات روزمره با تراوشات ذهنی ام بودند.
۳- فراموش نکرده و نخواهیم کرد بابای یه دوست رو. ازش متشکرم از طرف همه.
۴- به امید روزهایی بهتر پس از چهاشنبه.
۵-عزیزتر از جان-سیاه مشق۴-سایه