مهری دوباره؟

امیدتان را همراهمان سازید 

 باشد که با امیدی مضاعف امروز بتوانیم آنچه در دلهامان سالهاست تلنبار شده و یارای گفتنمان نبود و یا مهرهایی همیشه بر دهان داشتیم بر زبان رانیم.

آیا شکوفه مهری دوباره بر دلهای تک تک این آشنایان خواهد رویید؟

امید که چنین باشد.

به امید مهر و یکرنگی.

 

بسان رود که در نشیب کوه سر به سنگ می زند رونده باش

امید هیچ معجزه ی ز مرده نیست

 

زنده باش

انتظار

و شد اما نه تمامی آنچه باید می شد. دو ماه درگیری فکری برای سرپا نگهداشتن جمعی نوپا. آنهم در زیر حملات سنگین بدترین نگاهها. و چه ساده برهم خرده می گیریم و چه آسان دلهای کودکانه خویش را با زنگار کینه مسدود می سازیم. تنفسی نمی ماند. حسی فرا نمی خواند چه این زنگار کینه هر روز انباشته میگردد و تو نا خواه در ویسکوزیته این خیال کینه ای غرق نابودی می شوی.

 

دیشب هر چند به تهدید مهر بر زبانمان خواستند که برزنند اما نمی دانستند که برایمان حفظ دوستیهامان فراتر از عضویتمان می ارزد چه در همین دوستیهاست که گروه معنی می یابد، رشد می کند و به تعالی می رسد. وگرنه بی دوستی  و بی همراهی در سرتاسر این مسیرهای رفته جز خستگی بر تن آدمی نخواهد ماند و افتخار فتح یک قله!

 

نمی خواهم از انسانیت بگویم که نه شایسته آنم و نه می خواهم که حتی ادموند هیلاری را  شاهد اعمال خود بگیرم.

ولی برایم قله ها ارزشی نداشته اند چه در نظرم حتی انسانیت نیز قله ای ندارد زیرا که ما خود نیز در مسیر تعالی بسوی حق تنها الیه راجعونیم و فی الله نیستیم!

 

حرکتی بسوی نور، حرکتی بی انتها

که خدا انتها ندارد

 پس من نیز بی انتهایم و حرکتم نیز اینچنین.

پس تو ای خواهر و برادر من می بینی که چه ساده است نفی قله انسانیت!

که مسیر مهمتر است

و آنچه تو را و سرعت سیر تو را در این مسیر تحت الشعاع خود قرار می دهد تویی و اعمالت و البته همراهانت. که اگر یکدلی بیاموزند در اوج کثرت به وحدت می توان منتهی شد ولی در غیر اینصورت وحدتی صوری حتی اگر نام بزرگی نیز باشدت مفید نخواهد بود.

 

ولی نشانه ها باز بودند و حضور مام(1) منتهی به آن شد که در جمع، فارغ از هر تهدیدی اکثریت آنچه در دل داشتیم گفته شود. تو گویی دل ما بود که بر زبانش جاری می شد و تنها او می توانست که بگوید و سراب یخ بسته را در هم شکند و اینسان بحث آغاز شد.

 

در شگفتم از آن نوشته و پیغامی که داشت. جز اول حتی عکسهای مرا نیز مورد تاخت و تاز قرار داده بودند ولی اینها چیزی نبودند که حل نشوند ولی جز دوم کوبنده تر و محکمتر و البته با قلمی دیگر بود.

وشگفت آمیزتراینکه پنج بند اول آن دیده شده بود و خوانده شده بود و عصبانیتی داشت بی حد و حساب ولی دوازده بند توفانی و کوبنده آن نه دیده شده بود و نه خوانده شده بود. چه همین ده-دوازده بند خود مسبب آن پنج بند ابتدایی نیز بود.

و این می شود که مرا با دوستانم در برابر هم قرار می دهند برای مسند!

و شاید باور نکنی که این مسندی که هیچ ندارد چه ها دارد. و کاش باورت می شد که خدمت باید که بی ریا باشد.

و کاش باورت می شد که املت را دو نفر کفایت می کند درست کردنش و سی نفر نمی خواهد.

کاش باورت می شد که عکس یه سوسک در حال کار وتلاش چه ارزشی دارد و چه زیبایی وصف ناپذیری.

 کاش باورت می شد که عکس همین سوسک بی ارزش به خاطر تلاشش برای فراهم ساختن گلوله ای بزرگتر برای تقدیم به معشوقش هزاران بار زیباتر از پرتره ریایی است.

و کاش باورت می شد که مجاز نیستیم اشتباه کنیم ولی امکان آن همیشه هست.

و کاش باورت می شد که هر که بزرگتر اشتباهش بزرگتر و ناپسندیده تر.

وکاش باورت می شد که تو و من نیز اگر از سرلجبازی کاری کردیم لجبازی بزرگتر با کودکانش نشاید.

و اینها سخت می آزارد مرا. چه بسیار برادران و خواهرانم که که در توهم داشتن یه تکیه گاه خواهند ماند و چه امید عظیمی به عبث انجامید.

و کاش باورت می شد که نمی توان همه چیز بر زبان راند و با بوسه ای بر گونه ای زنگار دل زدود.

وکاش باورت می شد که جوان امروزی بیشتر از امکانات مالی و .... به عزت و احترام و درک متقابل نیازدارد.

 وکاش باورت می شد که او را تنها که نه، زخمی و دل شکسته، نباید و نشاید رها کرد.

وکاش باورت می شد که درد ما در قرن حاضر درد پول نیست درد محبت است. درد تنهایی است، درد چنگ زدن به هر خس و خاشاکی است در این سرزمین بیدرد درد پرور.

کاش باورت می شد.

کاش...................

یارا حقوق صحبت یاران نگاه دار

با همرهان وفا کن و پیمان نگاه دار

در راه عشق گر برود جان ما چه باک

ای دل تو آن عزیزتر از جان نگاه دار

محتاج یک کرشمه ام ای مایه امید

این عشق را زآفت حرمان نگاه دار

ما با امید صبح وصال تو زنده ایم

ما را زهول این شب هجران نگاه دار

مپسند یوسف من اسیر برادران

پروای پیر کلبه احزان نگاه دار

بازم خیال زلف تو ره زد خدای را

چشم مرا زخواب پریشان نگاه دار

ای دل اگر چه بی سر و سامان تر از تونیست

چون سایه سر رها کن و سامان نگاه دار.(۵)

پا وبلاگی:

۱- مام لقبیه که به یکی دادیم که داره بدجوری از حق دفاع می کنه. خدا پشت و پناهش.

۲-  مبهم بود ببخشین. تلفیقی از جریانات روزمره با تراوشات ذهنی ام بودند.

۳- فراموش نکرده و نخواهیم کرد بابای یه دوست رو. ازش متشکرم از طرف همه.

۴-  به امید روزهایی بهتر پس از چهاشنبه.

۵-عزیزتر از جان-سیاه مشق۴-سایه

نشانه ها- بلندترین کامنت من

به نام تو ای نازنین که فراموشم نمی کنی

 

از روز چهارشنبه آنقدر نشانه، نشانم داده ای که امروز دوباره در این احساس رویایی خویش ضمیر "تو" را به کار گیرم.نزدیکی و زیبایی این نزدیکی هماره مرا مست خویش ساخته و این سان جرات خطاب تو را می یابم. و خود می دانی و من نیز که اگر توانایی مداومت در این ارتباط فراهمم گردد آن زمان من همان منی خواهم شد که تو دوست تر می داری. و اینک باز بنام تو آغاز می کنم که فراموشم نمی کنی.

 

آسمان فرصت خوبی است بیا پر بکشیم/به افقهای دل انگیز خدا سر بکشیم

کاسه دوستی از رنگ و ریا لبریز است/جرعه ای عشق بریزید که تا سر بکشیم

کینه ها را به همین شکل اگر بگذاریم/تا ابد باید از این فاجعه پیکر بکشیم

یا از این راه، از این راه خطا برگردیم/ یا که یکبار دگر نقشه دیگر بکشیم

 

 و اما نشانه ها. آنزمان که در جوی آلوده و در حال انفجار و توهم زا و تهمت پرور، توانایی یک سلام و حتی یه نگاه ساده نیز از تو سلب میگردد آن زمان باید که بر خود گریستن و بر بشریت نیز.

و این حسی بود توام با حس ناتوانی برای در هم شکستن این سکوت مرگبار دهشتزای دوستی برانداز، که در نگاههای آشنایشان موج می زد و مرا درگیر تلاطم خویش ساخته بود. اما بودن و حس تلاش برای نفوذ در این سکوت آهنین اولین نشانه ای بود که ارزانیم داشتی و شور و شعفی را که مرا دیگر روز مجبور به ترک خانه کرد نشان از نشانه ای دیگر بود و جمعه روز دیگری بود.

 

شاید یک روز بیاد ماندنی برایم بماند زیرا که فرصتم دادی تا یک از هزار آنچه را که می خواستم و میدانستم بر زبان آورم. چه خود بهتر می دانی که من هیچ گاه نخواسته و راضی نبوده ام که دیگری تاوان درگیریهای مرا دهد و آنهم بدون اطلاع.

 

 و این نشانه ای بود بزرگتر. توانایی و فرصت بیان. هر چند نتوانستم یا نشد که به سرانجام رسد. ولی بسیار خرسندم که شرحی هر چند کوتاه در فضایی بسیار محدود برایش دادم. باشد که زین پس دید مناسب و بازتری نسبت به آنچه از من و برخی از یاران آشنایم در اوج فشار بروز می کند، برایش حاصل آید. چه خود می دانم که او ناخواسته  و در یک زمان کاملاً نامناسب آشنایمان شد. زمانی که ما مبهوت آن بودیم که چگونه  آشناییهامان در برابر تندباد بی اعتمادی و پندار نادرست در حال گسیختن بود.

 

و مطمئناً او بی تقصیر است و نباید لطمه ای از گرفتاری ما نصیبش گردد و من و ما نیز امیدوار به این. هر چند او تنها ماند و تنها بود. و این تجربه ای است تلخ که سال پیش دیگری آن را تجربه کرده است و نمی دانم که چه سان باید این را در هم شکست ولی حتماً راهی دارد.

 

آری،

زندگی رویا نیست.

زندگی زیبایی است .

می توان بر درختی تهی از بار زدن پیوندی

می توان، از میان فاصله ها را برداشت.

 

 و من غرق این اندیشه که چگونه این کار میسور می گردد.شاید به سادگی یک نگاه کوتاه.

کاش می شد در همین لحظه متولد شویم و آغاز کنیم زندگی را با پاکی . با پاکی و صداقت یک کودک.

زندگی بسیار کوتاهتر از آن هست که با کدورت طی شود و قلبها گرامی تر از آن که بشکند.

فردا طلوع خواهد کرد حتی اگر من و تو نباشیم. و در بستر روزگار آنچه بدست می آید با خنده پایدار نمی ماند  و آنچه از دست می رود با اشک جبران نمی شود پس در این روزگار به ظاهر در هم و برهم بایست هماره منتظر غیر منتظره ها باشیم.

 

پس کافی است به سادگی و با پاکی دستهامان را در دست همدیگر بگذاریم و مثل همیشه همدیگر را دوست بداریم . باید که در همین لحظه زندگی را زندگی کنیم.

 

مهم نیست که تا بحال چه چیزهایی را از دست داده ایم ، مهم اینست که می خواهیم چه چیزهایی را بدست باوریم.

کاش دوباره با هم و برای هم بتوانیم قدم در راه بگذاریم........

 

 

ما واژه های در بدر را آشناییم
ما شاعران غمنامه تلخ زمان هستیم
فرزند بارانیم و از طوفان نمی ترسیم
همسایه دردیم و همزاد خزان هستیم
ما با تمام مردمان همسایه ایم اما
چون کولی خانه بدوشی بی نشان هستیم
دیوانگان این جهان با گریه می رقصند
ما آشنای گریه دیوانگان هستیم
از خویش حتی حال خود را نمی پرسیم
ما بی خبر از گردش دور زمان هستیم
تا امتداد خط تنهایی فقط مائیم
از بی کسی فرسوده ایم،اما جوان هستیم
از ما کسی احوال ما را هم نمی گیرد
ما آدمیم ای مردمان چون دیگران هستیم
ما آشنا با بی کسی های شمایانیم
بهر صعود مرده ها تان نردبان هستیم
چون روح سر گردان میان شهر می گردیم
گه بر زمین هستیم و گه بر آسمان هستیم
چون چینی تنهایی انسان کمی تردیم،اما
ما را نمی فهمد کسی تا در جهان هستیم
دنیا بدون کوه و اسطوره نمی ماند
تا آرشی از نو بپا خیزد کمان هستیم
یکشب کتاب گریه ها مان را بخوان خاتون
یکشب بخوان تو گریه هامان را بدان هستیم
هر جا دلی رنجیده شد از یک دل دیگر
آنحا میان گریه هایش بی گمان هستیم
ما بی ستاره تر ز خود هرگز نمی بینیم
تا بی نصیب از آسمان و کهکشان هستیم
حتی اگر روزی بمیریم و بر خاک افتیم
در گریه های عاشقانه جاودان هستیم.

 

پا وبلاگی:

 1)قسمتهایی از این نوشته مربوط به یک دوست است که فرصت داد برایش بگویم هرچند بسیار جسته و گریخته. و اگر گذارش به اینجا افتاد تنها می خواهم که اگر توانست برایم بنویسد از دل و دماغ نداشته اش.

2) و اگر مبهم بود که حتما هست خرده نگیرید که خود مبهمم و بیش از این نتوانم.

3)شعر پایانی بی مناسبت نبود برای همین اینجا آوردمش و با سپاس از تیچر عزیز که این شعر رو برام ارسال کرده .

 

دل و دماغ-جواب مسابقه

سلام و اینبار نه خداحافظ.

خیلی وقته یا اصلاً راستشو بگم از اولش هم دل و دماغ کم داشتم. حالا مادر زادیه یا بعدا بهش دچار آمده ام الله اعلم.

چیکار کنم. دل و دماغ فروشی هم که نیست برم یه سیر بگیرم بچسبونم به این دماغ گنده ام بلکه درست بشه. اونوقت دلو چیکار کنم اینو دیگه نمی دونم.

القصه نمی دونم شماها چه گناهی کردین که به پست من بی دل و دماغ خوردین. بگردین ببینین پیدا می کنین!

حالا وای به حال اونایی که دماغشون کوچول موچولوه. اونا چیکار می کنن من نمی دونم.

اصولاً داشتن دل و دماغ درست و حسابی یا شانس ژنتیکی می خواد یا یه حساب بانکی و یه پارو یا نون تو سفره می خواد یا یه جعبه مدادرنگی یا دو چرخه می خواد یا یه دل همراه

می خواد. اینها همش بستگی به زمان و شخص و موقعیت مکانی داره. پس با این حساب یه معادله سه متغیره است و وای به حال اونی که هر سه متغیرش مجهول باشه.

بگذریم و اما جریان مسابقه:

عکس اول رو که دیدین کوفته هایی بود که مامانی خودم واسه سیزده بدر امسال درست کرده بود. نگین شکمو همشو خوردی. نه خیر. این مامانی ما به فکر همه هستش واسه مامان بزرگاو خواهرا و.... درست کرده بود.جاتون خالی با توجه به اینکه ما اتول نداریم و دوستان و آشنایان ۰۰۰۰ رفته بود دعوتمون کنن نشستیم خونه سهمیه خودمان را نوش جان فرمودیم. جای همه تون هم خالییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی.

عکس دوم داستان دارد. این نه غذای اضافیه نه غذای ته مانده و کلا این حدسیات غلطه.

روزی که به قوشاداغ رفته بودیم من صبحی خورشت پیدا نکردم از یخچال و به جاش کوکو سبزی گذاشتم. از اونطرف هم علی(یکی از همنوردهای دزفولی ببخشین تبریزیم) ناهار نیاورده بود که دستش درد نکنه.من و اون موندیم با یه قابلمه کوچولو برنج با خورشت کوکو سبزی.

این که سیرمون نمی کردگشتیم تو بچه هادنبال نون که نازلی خانوم(یکی از آبجیهای همنورد و بسیار خوبم) یه هویی فرشته نجات شکم بی صاحب ما شدن و گفتن غذا نمی خورن و غذاشون رو دادن به ما دوتا. خوراک گوشت مذکور(حاوی گوشت، سیب زمینی یا یرالما و بامادور و لوبیا و.....) بدلیل کمبود ظرف جاری شد اندر این برنج ما و این شوربا درست شد.

حالا از بس کوکو های مامانی و خوراک گوشت نازلی (البته مامانی نازلی) خوشمزه بود و ما گرسنه که آخرش سیر نشدیم.

البته از شما چه پنهون ایشون اولین بارش بود که اینطوری غذا خوردن ما رو می دیدن ولی خیلی وقت پیشها که دل و دماغمون سر جاش بود خواهر کوچیکه من که خودش هم کوهنورده یه سفره می آورد و هر کی غذاش گرم میشد خالیش می کرد رو سفره و همه به حالت آماده باش و قاشق بدست با صدور فرمان حمله می افتادیم به جون غذا. دو تا خاصیت داشت اول اینکه همه به شوق هم و با هم غذا می خوردن و مثل نازلی نمی گفتن ما گشنمون نیست. دوم اینکه اونهایی که کمرو بودن(کلاً و نه تنها در گروه) با یه بار گشنه موندن تو برنامه کوهنوردی کم کم حساب کار دستشون می اومد و اولاً تو گروه حل می شدن و دوماً اجتماعی تر و فرزتر می شدن.

الان که دل و دماغمون معلوم نیست کدوم وری رفته دیگه کمتر از این خبراست. 

حالا اونهایی که برنده شدن خودشون خودشونو یه تشویق بفران بعد اسمشون رو واسم بنویسن تا یه هدیه خوشگل البته به نظر خودما واسشون میل بفرمایم.

در ضمن از اونهایی که اهل دلن استدعا می شود دست به دامان یار که میشن، من و دوستام رو هم فراموش نکنن بلکه بتونیم دل و دماغ گم شده مون رو پیدا کنیم. در ضمن از تمام کسایی که قدیماً و جدیداً، آشکارا و مخفیانه به این وبلاگ سر می زنن و بی احترامی از طرف این دماغ گنده بی دل و دماغ در موردشون سر زده تقاضای عفو و بخشش دارم.

بالاخره دل و دماغه دیگه چیکارش میشه کرد!

شما می دونین؟


 

توضیح: چون اینجا همه رو به اسم کوچیک صدا می زنن جسارتا من هم اسم کوچیک همنوردمون رو آوردم.

در ضمن اگه اومدین و نظر ندادین حتی یه سلام کوچولو  ازتون گلایه می کنم پیش ....

انرژی یا ضد انرژی مسئله اینست!!!!!!

اینهم کامنت جدید

از دوستان عزیز درخواست می شود دریافت های حسی و شکمی خود را در رابطه با دو فوتوی زیرین برام بنویسن. البته خواهش می کنم به چند تا خط بسنده نفرمایین. ناسلامتی می خوایم انرژیک باشیم.از بکار بردن جملات کلیشه ای از قبیل آخ چقدر خوشمزه است و چقدر عالی و چه بی ریخت و .... جداً خودداری شود. چشم براه دل ضعفه و دل بهم خوردگیهای دوستان هستم. در ضمن به کسانی که بتوانند تعداد و نوع غذای فوتوی دوم را حدس بزنند جایزه ای در خور تقدیم می شود

 ارادتمند شما جانی دالر

 ببخشین اشتباه شد یوسف

کوفته تبریزی- دست پخت مامانی

 

سئوال مسابقه

 

 

26-آیلا

Here are 26 quick tips for living an inspired life

 

Ask for what you want.

Be who you say you are.

Care about others.

Dare to live your dreams.

Ease through the day.

Find the best fit.

Give to another.

Hug a friend.

Inspire someone to greatness.

Jump over a boundary.

Kick a bad habit.

Leap across a fear.

Mention something uplifting.

Never say never.

Open your mind and heart.

Purse your innermost passions.

Quit complaining.

Restore your smile.

Set your sights high.

  Trust yourself.

  Use all the day.

  Value everything.

  Wait until it feels right.

  Xpress yourself.

  Yank weeds from your mental garden.

  Zoom into the now.

لاتون

این قطعه جواب لطفتون که احوالم رو پرسیده بودید (اکثر مطالب وبلاگ با فونت KOODAK نوشته می شود)

 

نه ری را جان

نامه ام باید کوتاه باشد

ساده باشد

بی حرفی از ابهام و آیینه

از نو برایت می نویسم:

حال همه خوب است.

اما تو باور مکن.

 

این قطعه هم جواب کسانی که مرا و احساس مرا درگیر مسا یلی دیگر کرده اند

 و حتی آرامش آدینه ام را به هم می ریزند:

 

اصلاً به فرض که مردمان هنوز در خوابند

فرض که هیچ نامه ای به مقصد نرسید

فرض که بعضی از اینجا دور

حتی نان از سفره و کلمه از کتاب

شکوفه از انار و تبسم از لبانمان گرفته اند،

با رویاهامان چه می کنند؟!

 

و این هم  به کسانی که با من مانده اند:

 

تنها ئیم را با تو قسمت می کنم

سهم کمی نیست

گسترده تر از عالم تنهایی من

عالمی نیست

بروید ای دلتان نیمه که در شیوه ما

مرد با هر چه ستم، هر چه بلا می ماند.

 

و آخر اینکه(تقدیم به همه شما حتی کسانی که فراموششان شده ام)

 

حقیقت دارد!

تو را دوست دارم!

در این باران

می خواستم تو

در انتهای خیابان نشسته باشی

من عبور کنم

سلام کنم….

دخیل بندان - سفر جمعه

دخیل بندان-قله اورین-1385

بدون شرح - صرفاً جهت دوستانی که مایل بودن ببینن

جمعه 27/2/87 - منطقه قوچ گلی (سهند)-خودم و مسعود