عزیزم-عوض زاده-موفقیت156

راست می گویی عزیزم!

 

زندگی کردن خیلی سخت است

 

در این تداخل ناچار روزمرگی و من!

 

راست می گویی عزیزم

 

که

 

من. عزیزم را خیلی غلیظ تلفظ می کنم!

 

این تنها کاری است که از دستم بر می آید

 

برای فرار از سونامی دلتنگی و باران!

 

راست می گویی اما....

 

لطفا

 

راهی کم غلظت تر را پیش روی ترسهایم بگذار!

 

این پرنده دارد کابوس خفقان می بیند!

 

چند وقتی است!

 

 

عزیزم!

بخاطر داداشی

ای

 

 

 

خدا

 

 

د

 

ل

 

گ

 

ی

 

ر

 

م

 

 

ازت

قربانیت قبول

روز نبرد فرا ميرسد.

اولين انوارآفتاب كه بر دشت مي تابد فرمان حمله صادر مي شود.

رو در رو با بزرگترين دشمن.

ابليس.

اينجا هر كه قويتر است و توشه اي در دل، با دلي آرام و قبلي مملو از عشق به باريتعالي و نفس مطمئنه خويش پاي در ميدان نبرد مي گذارد.

 

و اينك تويي پس از نبرد.

 به شكرانه پيروزيت بايد كه اسماعيلت را قرباني كني!

 

و اينك باز تويي.

 

آيا ميداني اسماعيل تو چيست؟

آيا ميداني اسماعيل تو كيست؟

آيا به اين فكر كرده ايم

و به قرباني كردنش در راه رسيدن به حق باريتعالي.

 

قربانيت قبول.

به هاجر عزیز- عرفات

مردم پشت به کعبه اند. باورش مشکل است. اینان که پس از احرام به سوی کعبه جان پر گشوده بودند اینک پشت به آن دارند. سریع و بی قرار. متفکر رو به سوی عرفات و صحرای مشعر.

شب عملیات است. هرکس سلاحش را برداشته و آماده نبرد است. دیگر چیزی نمانده برای ستیز. هر کس گوشه ای با خود خلوت کرده. به مسیری که آمده می اندیشد. آنچنان که شاید فردا این موقع دیگر نباشد. باید به چراهای زیادی پاسخ گفت.اینجا محل شعور است. باید اگاه باشی. باید دشمنت را بشناسی. بدون شناخت بازنده ایو  شب از نیمه گذشته است آواز مناجات از هر سو به گوش میاید. نجوای شبانه تمام مردان و زنانی که قدم در راه این مبارزه بزرگ نهاده اند.

آفتاب که بالا آمد فرمان حمله صادر می شود و .....

و دشمن سرکوب.........

 و لی فراموش نشود این آغاز راه است

.........

......

....

..

.


یه توضیح: من بازگشت دوباره ام رو مدیون دوستی هستم که صبر کرد تا تو سفر حج بهش برسم و با هم بریم. لذت سوره ناس رو من با هاجر حس کردم و این یکی از بزرگترین شیرینی هایی است که به عمرم چشیده ام.(یه توضیح دیگه برای رز: گفتنی نیست چشیدنیه. تو سوره فلق داریم قل اعوذ برب الفلقَُ - در ناس قل اعوذ برب الناس هست ملک الناس هست و اله الناس هست در برابر یک وسوسه گر بزرگ شیطان و تو باید که از صاحبان زر و زور و تزویر تنها به یک مبدا پناه بری به خدای رب و ملک و اله و ...... و این یه حس عجیبی رو برام تداعی میکنه. وقتی باورم میشه اونی که می تونم بهش ایمان داشته باشم از هر زور و زر و تزویری بزرگتر و متعالی تره تازه می فهمم که چه قدر تو عالم بی خبریم)

پس فقط می گم

سلام بر هاجر

مونی

اگر روزی بخواهی

 

و

 

 نتوانی

 

 که

 

معذوری

 

 ولی اگر روزی

 

بتوانی

 

و

 

 انجام ندهی

 

 منتظر روزی باش

 

 که

 

 بخواهی

 

 ولی

 

نتوانی

مولانا-كيمياي مراقبه

 

در جهان تنها يك فضيلت وجود دارد:

و آن آگاهي است

و تنها يك گناه:

وآن جهل است

و در اين بين ، باز بودن و بسته بودن چشم ها،

تنها تفاوت ميان انسان هاي آگاه و نا آگاه است.

نخستين گام براي رسيدن به آگاهي

توجه كافي به كردار ،  گفتار و پندار است.

زماني كه تا به اين حد از احوال جسم،

ذهن و زندگي خود با خبر شديم،

آن گاه معجزات رخ مي دهند.

در نگاه مولانا و عارفاني نظير او

زندگي ، تلاش ها و روياهاي انسان

سراسر طنز است!

چرا كه انسان نا آگاهانه

همواره به جست و جوي چيزي است

كه پيشاپيش در وجودش نهفته است!

اما اين نكته را درست زماني مي فهمد

كه به حقيقت مي رسد!

نه پيش از آن!

مشهور است كه "بودا" درست در نخستين شب

ازدواجش، در حالي كه هنوز آفتاب اولين صبح

زندگي مشتركش طلوع نكرده بود، قصر پدر را در

جست و جوي حقيقت ترك مي كند. اين سفر ساليان

سال به درازا مي كشد و زماني كه به خانه باز مي گردد

فرزندش سيزده ساله بوده است! هنگامي كه

همسرش بعد از اين همه انتظار چشم در چشمان

"بودا" مي دوزد، آشكارا حس مي كند كه او به حقيقتي

بزرگ دست يافته است. حقيقتي عميق و متعالي.

بودا كه از اين انتظار طولاني همسرش

شگفت زده شده بود از او مپرسد: چرا به دنبال

زندگي خود نرفته اي؟!

همسرش مي گويد: من نيز در طي اين سال ها

همانند تو سوالي در ذهن داشتم و به دنبال پاسخش

مي گشتم! مي دانستم كه تو بالاخره باز مي گردي

و البته با دستاني پر! دوست داشتم جواب سوالم را

از زبان تو بشنوم، از زبان كسي كه حقيقت را

با تمام وجودش لمس كرده باشد. مي خواستم بپرسم

آيا آن چه را كه دنبالش بودي در همين جا و در

كنار خانواده ات يافت نمي شد؟!

و بودا مي گويد: "حق با توست! اما من پس از

سيزده سال تلاش و تكاپو اين نكته را فهميدم كه

جز بي كران درون انسان نه جايي براي رفتن هست

و نه چيزي براي جستن!"

حقيقت بي هيچ پوششي

كاملا عريان و آشكار در كنار ماست

آن قدر نزديك

كه حتي كلمه نزديك هم نمي تواند واژه درستي

باشد!

چرا كه حتي در نزديكي هم

نوعي فاصله وجود دارد!

ما براي ديدن حقيقت

تنها به قلبي حساس

و چشماني تيزبين نياز داريم.

تمامي كوشش مولانا

در حكايت هاي رنگارنگ مثنوي

اعطاي چنين چشم

و چنين قلبي به ماست

او مي گويد:

معجزات همواره در كنار شما هستند

و در هر لحظه از زندگي تان رخ مي دهند

فقط كافي است نگاه شان كنيد

او گويد:

به چيزي اضافه تر از ديدن

نيازي نيست!

لازم نيست تا به جايي برويد!

براي عارف شدن

و براي دست يابي به حقيقت

نيازي نيست كاري بكنيد!

بلكه در هر نقطه از زمين،

و هر جايي كه هستيد

به همين اندازه كه با چشماني كاملا باز

شاهد زندگي

و بازي هاي رنگارنگ آن باشيد،

كافي است!

اين موضوع در ارتباط با گوش دادن هم

صدق ميكند!

تمامي راز مراقبه

در همين دو نكته خلاصه شده است

"شاهد بودن و گوش دادن"

اگر بتوانيم

چگونه ديدن و چگونه شنيدن را بياموزيم

عميق ترين راز مراقبه را فرا گرفته ايم!