دلتنگی امانم را بریده، کودکی را مانم که از شیر برگرفته اندش و

 او در جستجوی مهر مادر مستاصل و درمانده

با زبان بی زبانی طلب می کند آغوش گرم مامش را ...

 

...

 

و باز رسیدم به آغاز

به شب قدر

برترین شب سال

و چه غریبانه در برابرم این جمله نقش بسته است که

 

 

هر شب شب قدر است اگر قدر بدانی

 

 

 

و من باز تنها در اندیشه قدر و قدردانی

 

 

پ.ن. به پايان اين جمله آخر كه رسيدم تلفنم به صدا در آمد و صدايي آن سوي تنهايي، مهر را در كوير تنها مانده دلم به ترنم واداشت. و من شاد از اين كه خدا هست ، مهر هست، دلتنگي هست، از دل ها هنوز به دلها راهي هست و از اين راهها، راهي به سوي خدا

 

 

پس دوباره مي نويسم:

هر شب شب قدر است اگر قدر بداني

قدر دان هم باشيم

قدر لحظه هاي با هم بودن را دريابيم

قدر يكديگر را بدانيم

قدر مهر را و مهرباني را بدانيم

قدر پاكي را بدانيم

قدر صداقت را بدانيم

قدر كودكي را بدانيم

 

اين لحظه ها

عجيب در گذرند

تا تو و من در يابيم

به پايان رسيده اين راه نرفته

قدر هم را بدانيم 

قدر موهبتي را كه پروردگار برايمان ارزاني داشته

قدر با هم بودنمان را بدانيم

دستان پر از نيازم را به سوي حق باريتعالي دراز مي كنم

مرا در اين سفر ياري نماييد

شما را در اين سفر قدر چشم در راهم و تو را نيز

 

 

 

نياز-هوراند-دشت لاله