يكسال گذشت- روحش شاد
یکسال گذشت. بعد ظهر دهم شهریور ماه مادر بزرگم رفت با تمام داشته ها و نداشته هایش
با تمام دردها و خوشیهایش، با تمام آرزوهاي مانده در دل مهربانش
و من كي خواهم رفت خدا مي داند و بس!
كاش مي توانستم قدر لحظه هاي بودنم را بدانم. كاش مي توانستم آنقدر در آرزوهاي دور و دراز غرق نشوم تا همين لحظه، آري همين لحظه را دريابم. كاش دورنماي كارهاي شيرين نكرده در آينده لايتناهي رهزن لحظه هاي زندگيم نمي شد. اصلا كاش اين كاش نبود.
و من و تو در كنار هم دست در دست هم دوشادوش هم با قلبهايي پيوند خورده و مالامال از عشق به سوي آينده مي رفتيم اينبار نه در آلام بلكه در زمان با پاهاي خويش.
بيا تا قدر همديگر بدانيم.....
+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۰۶/۱۰ ساعت 13:24 توسط یوسف
|
خب اسمم که هست ، از کارهای جدید هم خوشم میاد. اهل تجربه ام حتی با این سن و سال. تاریخ ایران و ادبیات ایران و آذربایجان و انگلیسی و علوم خوراکمه. عکاسی رو دوست دارم و انجام میدم. دوست دارم تو طبیعت باشم و کوه میرم اگه فرصت بکنم. خدا رو شکر یه نونی در میاریم می خوریم. خوشحال می شم کاری واسه تون بکنم.