یکسال گذشت. بعد ظهر دهم شهریور ماه مادر بزرگم رفت با تمام داشته ها و نداشته هایش

با تمام دردها و خوشیهایش، با تمام آرزوهاي مانده در دل مهربانش

 و من كي خواهم رفت خدا مي داند و بس!

كاش مي توانستم قدر لحظه هاي بودنم را بدانم. كاش مي توانستم آنقدر در آرزوهاي دور و دراز غرق نشوم تا همين لحظه، آري همين لحظه را دريابم. كاش دورنماي كارهاي شيرين نكرده در آينده لايتناهي رهزن لحظه هاي زندگيم نمي شد. اصلا كاش اين كاش نبود.

و من و تو در كنار هم دست در دست هم دوشادوش هم با قلبهايي پيوند خورده و مالامال از عشق به سوي آينده مي رفتيم اينبار نه در آلام بلكه در زمان با پاهاي خويش.

بيا تا قدر همديگر بدانيم.....